هنوز در کف خواهرمم

منتشرشده: ژوئن 28, 2011 در Uncategorized

سلام به شمادوستان.من حمید 25 ساله از تهرانپارس.راستش میدونم حال کردن با خواهرخیلی جالب نیست ولی من عاشق یکی از خواهرام شدم نمیدونم چرا. شاید بخاطر اینکه هم خوشکل هست هم خیلی با هم رفیق هستیم. خوب بریم سراغ داستان.ما یه خانواده 5 نفره هستیم که 3 تا خواهر و2 برادرکه همشون ازدواج کردن جز من.این خواهر من که در موردش میخوام بگم اسمش سحر هستش و7 سال از من بزرگتره
خوب من با سحر از اونجایی که یادمه نسبت به خواهرای دیگم راحتر بودم وهرچی تو زندگیم برام اتفاق میفتاد باهاش درمیون میزاشتم.خوب میدونم میخواین برم سراصل مطلب.من خیلی به کف پای دخترا علاقه دارم نمیدونم چرا.این خواهر منم واقعا کف پاهای خوشکلی داره که خیلی دوستشون دارم وهمچنین کون گنده ای هم داره ولی چاق نیست.خوب من از سن 15 سالگی دوست داشتم باهاش حال کنم برای همین به هر روشی برای اینکه بتونم کاری باهاش بکنم دست زدم.وقتی سنم کم بود واون هم هنوز مجرد بودخیلی با کف پاهاش بازی میکردم.پامو رو کف پاش میزاشتم از این کارا.کم کم که بزرگتر شدم دوست داشتم بکنمش.یادمه از دانشگاه که میومدم دراز میکشیدم وازش خواهش میکردم که بدنمو با پاهاش له کنه واونم اینکارو میکردالبته بگم اونم بدش نمیومد با من یه حالی بکنه چون خودشم بعضی وقتا میگفت من مشت ومالش بدم.من هیچ وقت روم نمیشد مستقیم بهش بگم.میخواستم خودش پیشنهاد بده یا لااقل یه حرکتی انجام بده. برای همین به فکر یه راهایی میوفتادم که جالبه بخونید.یه بار یه فیلم صحنه دار گرفتم که نشونش بدم شاید احساساتش فوران کنه.من اونروز اون فیلمو از دوستم گرفتم اوردم خونه اول خودم نگاهش کردم بعد یه روز اومد خونه دیدم خواهرم تنهاست وپدر ومادرم رفته بودن کرج خونه خالم ومن وسحر تنها.همونجا به ذهنم رسید که اینکارو انجام بدم.بهش گفتم یه فیلم گرفتم قشنگه اگه دوست داری ببین فقط یکم صحنه داره.گفت بزار ببینیم اما من بهش گفتم دارم بارفیقم میرم بیرون خودت ببین
راستش من روم نمیشدباهاش بشینم فیلم اینجوری ببینم.خلاصه من رفتم بیرون وبعد از 3ساعت برگشتم دیدم دراز کشیده داره کتاب میخونه بهش گفتم چه خبر؟گفت حمید بیا بشین کارت دارم. منم فهمیدم هر چی هست به فیلم ربط داره.اومدم پیشش نشستم وگفتم بگو.دیدم یه جوری تو چشام نگاه میکنه مثل بازیگرای سکسی .گفت همین یه فیلمو داشتی گفتم آره گفتم قشنگ بودگفت بد نبود.دیدم پاهاشو گذاشت تو بغلمومنم شروع کردم به مالش پاهاش دیدم خیلی خوشش اومد.کف پاشو گذاشت آروم گذاشت رو کیرم من یهو جا خوردم چون کیرم بدجور راست کرده بودمنم پرو شدم ومیخواستم پیشش بخوابم که زنگ خونه زده شد ومنم با زحمت رفتم در وباز کنم چرابازحمت چون کیرم زیر شلوارم قلمبه شده بود.اف افو برداشتم دیدم رفیقمه گفت بیا بیرون.اعصابم داغون شد میخواستم بگم نمیام ولی نمیشد چون ناراحت میشد به خواهرم گفتم میرم بیرون الان میام اومد پایین رفیقم شروع کرد به کسشعر گفتن ومنم تو دلم داشتم فحشش میدادم بعداز نیم ساعت چرت وپرت گفتن خداحافظی کردو رفت ومن هم خوشحال شدم که الان میرم بالاوکلی باسحر حال میکنم که دیدم بابام اینا با ماشین رسیدن.
نظر بدین ادامه بدم یا نه منتظرم

نوشته: حمید

ســــکس من و دختردایـــی

منتشرشده: ژوئن 28, 2011 در Uncategorized

مـــن معــین 22 سالمه واین داستان بر میگرده واسه 3 سال پیش یه دختر دایی دارم که یه سالی ازم بزرگتره و یه بدن سکسی و جزابی داره ؛ مخصوصا سینه هاش که تو کفش بودم از کوچیکی با هم بودیم و خونمون هم کنار همه من همیشه تو کف کردنش بودم به هر طریقی می خواستم این کیره رو به کس و کونش بمالونم تا اینکه یک رو این تصیم رو عملی کردم
یه روز که خونمون کسی نبود دیدم زنگ خونه به صدا در اومد از آیفون دیدم دختر خاله هست همن جا بود که گفتم باید یه حرکتی بزنم یه چند لحظه طولش دادم در رو باز کردم و خودمم سریع لباسم رو در آوردم و رفتم تو حمام
دید در باز شد و اومد بالا ، یه چند تا صدا زد و اومد پشت در گفت معین مامانت اینا کجان ؟؟
مــــن هم که دیدم داره جور میشه گفتم : رفتن بـــازار یکم مکث کردم کلم رو دادم بیرون و گفتم سارا بیا پشتم رو لیف بکش آخه دستم نمیرسه اون تعجب کرد و به روی خودش نیاورد و گفت برو بینم می خوام برم دیر شد
اما من گفتم : جووووون ســــآرا سریع بزن و برو
دیگه مجبور شد که انجام بده ، اما من موندم این کیـــــر که راست راست شده بود رو کجای شرت جاش بدم واسه همین سریع نشستم و روم اون طرف کردم ، سارا بیرون در واستاده بود و من تو حمام از اونجا داش لیف می کشید یکم که شد گفتم : بیا تو من سردمه اونم اومد تو وقتی پشتم رو لیف می کشید هیچ حرکتی انجام ندادم تا اینکه کارش تموم شد بعدش برگشتم بهش گفتم : بیا دستامم یه لیفی بکش سارا: خیلی پر رویی اما این کارا واسم کرد
همون طور که داشت دستام لیف می کشید اون یکی دستم رو به سینش رسوندم و آروم آروم از رو تی شرت دست میزدم اجب چیز ردیفی بود دیگه طاقت نیاوردم و با یه حرکت یه لب ازش گرفتم و اخم کرد و گفت نکن برو گمشو
اما من لب گرفتن رو ادامه دادم
اون از جاش بلند شده بود و من بهش چسبیده بودم سینه هاس تو جف دستام
بهش گفتم یک کم فقط دست میزنم اون مقاومت میکرد اما من ادامه دادم تا اینکه خانم بالاخره راضی شد
شروع کردم به خوردن گردنش تا حشری بشه بعد دستام رو آروم از زیر پیراهنش رسوندم نک سینه هاش و باهاشون بازی می کردم یه شیش هفت دیقه ای شد تا اینکه لباسش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن سنهای نیمه درشت و سفیدش که نکش قهوه ای بود
دیدم که آه آهش دیگه در اومد دستم رو کردم تو شرتش که دستم رو گرفت گفتم نگران نباش فقط می خوام دستش بزنم و شروع کردم به بازی با چوچولش و آروم آروم شرت و شلوارش رو از تو پاش در آوردم
بهش گفتم بریم بیرون از حمام رو تخت اینجا سخته
اونم قبول کرد رفت بیرون منم سریع یه آب به تنم زدم و پریدم بیرون تو اتاقم واستاده بود
تا رفتم درا ز کشوندمش و شروع کردم به لیسیدن کسی که تا حالا دست کسی بهش نرسیده بود و سفید مثل برف بود و لبه هاش هم سرخ شده بود همون طور که می لیسیدم دستم رو چرب کردم و انگشتم رو کردم تو کونش , همون طور پشت هم نفس میزدو منم با کس و کوس بازی می کردم ، بعد پاهاشو وا کردم و آروم کیرم رو مالوندم به کونش کمی مقاومت کرد اما آروم آروم کله کیرم تو کونش کردم دردش گرفت و گفت بسه اما من بهش گوش ندادم فشار رو بیشتر کردم و کل کیرم رو تو کونن تپل مپلش جا دادم شروع کردم به تلمبه زدن و همون طور لب و سینه هاش رو می خوردم تا بالاخره ابم اومد و ریختم رو سینه هاش
یه چند دیقه ای تو بغل هم دراز کشیدیم تو دلم گفتم هیف یه دفه بکنیش دو دس دیگه از کون کردمشو باز آخر که ابم داشت می اومد کیرم کردم لای سینه هاش و سینه هاش رو میمالوندم به کیر تا آبم اومد
بعد اون داستان یه چند بار سکس داشتم تا اینکه پارسال شوهرش دادن و رفت.

نوشته: chetmaghz

بیداری

منتشرشده: ژوئن 28, 2011 در Uncategorized

سلام من 27 سالمه. این خاطره رو می نویسم تا همه دخترای ساده چشماشونو باز کنن
من با قد 170 و 56 کیلو وزن چون ورزشکار بودم و هیکل خیلی خوبی داشتم و چهره زیبایی که داشتم همیشه توجه پسرا رو به خودم جلب می کردم اما چون همیشه مغرور بودم دوست نداشتم باپسرا قاطی بشم تا اینکه ترم 2 دانشگاه از طریق هم کلاسیهام فهمیدم یکی از پسرا که باباش یه پست مهمی داشت تو وزارتخونه عاشقم شده و از این حرفها خلاصه اینقدر تعقیبم کردو کادو فرستاد منم نرم شدم بعد از 3 ماه. البته خیلی جنتلمن و مودب بود سالها خارج از کشور زندگی کرده بود و خلاصه یه جورائی برام جذاب بود. ما دوست شدیم واقعا هم عاشق هم بودیم خیلی به هم احترام می ذاشتیم و مواظب هم بودیم چون تو شهر ما کسی رو نداشت اگه مریض می شد براش سوپ می بردم و با ماشینم می بردمش دکتر مخصوصا که اریون گرفته بودو منم که مامانم پزشکه می دونستم حتی راه رفتن هم براش خطرناکه هر روز ازش مراقبت می کردم اینجوری پام به خونه اش بازشد و هر روز با هم بودیم در حد بغل و بوس . یکسالی گذشت و حرف ازدواج رو پیش کشید منم گفتم ما هنوز بچه ایم اونم گفت من می رم خارج درس می خونم و کار می کنم بعد از 4 سال بر می گردم با دست پر با یه مدرک معتبر . با هم فرم های دانشگاهها رو پر کردیم برای اپلای خلاصه قبولش کردن و رفت فرداش بهم ایمیل زد که من اینجا فراموشت می کنم برو پی زندگیت باورم نمی شد . توی 2 روز 4 کیلو وزنم اومد پائین. تا یه سال منتظرش بودم تا اینکه یکی از دوستام بهم گفت توی مدتی که من با علی دوست بودم چند تا دختر دیگه هم با اون بودن اونا رو بهم نشون داد حالا شما حال منو تصور کنین. احساس می کردم آدم به درد نخوریم هیچ کس منو نمی تونه دوست داشته باشه دوستم آدمهای مختلف رو بهم معرفی می کردن تا جایخالی علی رو پر کنن با یکیشون دوست شدم اون هم از حال خرابم سو استفاده کرد و تا یه سال رابطه داشتیم و گذاشت رفت بعد اون با یه پسر دیگه دوست شدم وحید که خیلی مظلوم بود ظاهرش و بچه درسخون کلی برام فیلم بازی کرد که شکست عشقی خورده و دلم کلی براش سوخت رابطه داشتیم با هم خیلی اتیشش تند بود گاهی روزی 3 بار سکس داشتیم آبش دیر می اومد بعد فهمیدم اقا از 10 سالگی تریاک می کشیده راستش رو بخواین زده بودم به بی خیالی و منم حال می کردم باهاش احساس می کردم دوستم داره و منم بهش علاقه مند شدم تا اینکه آبش رو ریخت توم. و یهو غیب شد حامله بودم و نمی تونستم پیداش کنم حتی نمی تونستم برم دکتر چون فامیلیم معروف بود و همه پدر و مادرم رو می شناختن بعد از 4 ماه تو یه شهر دیگه سقط کردم آقا پیداش شد و شروع کرد به تهدید کردنم برای رابطه داشتن باباش سرباز گمنام اما زمان بود و واسه همین مدام تهدیدم می کردهمون موقع ها فهمیدم همزمان با من با دوست دختر قبلیش رابطه داشته و تریاک می کشیده.حالم از خودم بد شده بود از حماقت و زود باوریم از سایه خودمم می ترسیدم تا اینکه با همسرم آشنا شدم از روز اول کل ماجرا رو بهش گفتم کمکم کرد خودم رو دوباره پیدا کنم انگار از یه کابوس بیدار شده باشم تازه بعد از کلی دارو و مشاوره دارم به آدمها اعتماد می کنم.
این خلاصه ماجرا بود اما سادگی خودم بی وفایی علی و عقده های جنسی وحید باعث شد 2 برابر سنم تجربه پیدا کنم و الان قدر آرامش زندگیم رو بدونم امیدوارم همتون بدون این تجربه ها آرامشو پیدا کنین.

نوشته: ملیکا

این داستان که میخوام واستون تعریف کنم برمیگرده به یه سال پیش که بهترین سکس من بود.خواهر زن من با مامانش زندگی میکنند چون مامان باباش از هم طلاق گرفتند از همون موقع که من با خانومم دوست بودم با این خواهر زنم که اسمشم هم سارا هستد زیاد صمیمی بود طور بود که من به خانومم زنگ میزدم بیشتر شو با سارا حرف میزدم البته من نظری بهش نداشتم چون اون از من 3سال کوچیکتر بود (در ضما اسم من پویا هست و 24 سال دارم)خلاصه زد منو خانومم با هم ازدواج کردیم و ارتباط من سارا بیشتر از قبل شد طوری بود که سارا پیش من تو خونه راحت بود چون من هم خودمو بچه سر به زیری نشون داده بودم خیلی به من اعتماد داشتند این اتفاق من از یه خواب دیدن شروع شد شب خواب دیدم که با سارا دارم سکس میکنم دیدم که پیش من خوابیده و داره واسم ساک میزنه طوری که کوسش به طرفه صورته منه من هم داشتم کوسشو لیس میزدم که بعد این که کوسشو لیس زدم برش گردونم و کیر رو گذاشتم تو کسش و هی تلمبه میزدم که تو خواب ابم امد(اقا میدونند وقتی ما اقایون خواب سکس میبینم اگه تو خواب ابمون بیاد صبح پا میشم میبینم که شورتمون خیسه)خلاصه من که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی به سارا داشتم خلاصه صبونم خوردم از خونه زدم بیرون اصلا نمیدونم چم شده بود فقط داشتم به سارا و خواب دیشبم فکر میکردم گفتم بزار بهش زنگ بزنم وباهاش حرف بزنم شمارشو گرفتم همین که گفت بله دلم حوری ریخت پایین این همه که باهاش حرف زده بودم این طوری نشده بودم بازم فکرم رفت به خواب دیشب که یه دفعه به خودم امدم گفتم سلام حالت خوبه که گفت چرا حرف نمیزدی گفتم صدات نمیودمد بهش گفتم زنگ زدم حالتو بپرسم خلاصه یه کم با هم حرف زدیم بعد قطع کردم این خواب بد جوری حس منو به سارا عوض کرده بود شب شد یه کم زود تر رفتم خونه به خانومم گفتم پاشو بریم خونه مامانت اینا من حوصلم سر رفته که اونم قبول کرد ما رفتیم خونه مادر زنم همین که سارا رو دیدم بازحالی به حولی شدم خلاصه رفتیم نشستیم من که همیشه میرفتیم خونه مادرخانومم چشم فقط به تلوزیون بود فقط به تلوزیون نگاه میکردم اون روز چشم فقط دنبال سارا بود که از هر موقیتی استفاده میکردم که دیدش بزنم خانومم و مامانش رفتن اشپزخونه و منو سارا موندیم من هم یه چشم به تلوزیون بود یه چشم به سارا و هی اون خوابی که دیده بودم میومد جلوی چشام دوست داشتم همنچا بگیرمش ببوسمش که نمیشد اون که حواسش به من نبود که زیر نظرش دارم من هم که زول زده بودم به پاهاش بلوریش که نشسته بود رو مبل و پاشو انداخته بود روپاش شلوارش امده بود بالا من که همین طور به پاهاش نگاه میکردم یه لحظه سرم رو اوردم بالا که دیدم سارا به من داره نگاه میکنه زود خودمو جمع جور کردم سارا گفت چای میخوری واست بیارم گفت نه گفت پویا امروز چته حوصله نداری گفتم نه بابا یه کم خسته هستم خلاصه اون روز گذشت من هم تو این فکر بود که با سارا چه طوری ارتباط پیدا کنم وباهاش سکس کنم هر موقع میومدنند خونه ما لباسشو تو اتاق درمیاورد من هم میفرفتم سوراخ شلوارش و بوش میکردم وای خدای من میگفتم الان چند دقیقه پیش کوس سارا تو این شلوار بود هر وقت با خانومم سکس میکردم فکر میکردم که خانومم سارات که دارم میکنمش به خودم میگفتم من باید یه بار که شده سارا بکنم خلاصه زد خانومم من مریض شد من بردمش بیمارستان که بیمارستان گفت که باید یه روز اینجا بستری باشه من هم که به مامانش زنگ زدم امدنند بیمارستان به خودم گفتم امروز باید سارا بکنم موقیت خوبی بود ولی خدا خدا میکردم که مادرزنم پیش خانومم بمونه من هم سارا میبردم خونه و کارشو میساختم مادر زنم اینا امدنند بیمارستان که من بهشون گفتم دکترش گفته که امروز رو باید تو بیمارستان بمونه که یکی هم باید پیشش بمونه که مادر زنم گفت من میمونم دیگه تو کونم عروسی بود گفتم باشه من سارا هم میریم خونه ما سارا بره خونه تنها میترسه که مامانش گفت باشه خلاصه ازشون خداحافظی کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم بریم خونه تو راه هی فکر میکردم که چه طوری باهاش سکس کنم با خودم گفتم اگه هم نشه تو خواب انقولکش میکنم بعد یه فکری به ذهنم رسید به سارا گفتم میخوای یه مشروب بگیرم ببریم خونه باهم بخوریم چون که میدونستم از مشروب خوش میاد ولی از ترس مامانش نمیتونست بخوره من هم از ترس خانومم گفتم که باشه من رفتم یه ویسکی گرفتم با کلی مزه اینا رفته خونه با خودم گفتم عجعب شبی بشه امشب رسیدم خونه که سارارفت لباساشو عوض کنه از اتاق امد بیرون دیدم یه تیشرت تنگ صورتی پوشیده با یه شلوار تنگ که از ساق پاش بود البته تو خونه خودشون هم میرفتیم این طوری لباس می پوشید ولی من زیاد توجه نمیکردم که برگشتم گفتم که این لباسا چقدر بهت میاد که یه لبخند زد امد پیش رو مبل نشست من هم رفتم ماهواره رو روشن کردم زدم کانال پی ام سی و رفتم ویسکی رو اوردم بامزه ها گفتم اجازه هست ساقی من باشم گفت بابا اختیار داری گفتم ولی سارا بایید پا به پای من بیای گفت پویا من ظرفیتم پایینه 2تا میزنم مست میشم من هم تو دلم گفتم که چه بهتر اقا خلاصه پیک اول رو ریختم به سلامتی 2تامون رفتیم بالا دومی سومی تو چهارمی گفتم من بس مه زیاد خوردم من هم اخرین پیک رو ریختم گفتم باشه این اخریشم بخوریم تموم بشه خلاصه اخرین پیکم زدیم دیدم سارا گرم شده ماهواره هم داشت اهنگ جدید منصور رو نشون میداد که این پاشد برقصه که دیدم اره مشروب کار خودشو کرده خانم سرخوش سرخوشه گفتم بیا بشین بابا الان سرت گیج میره میخوریزمین یه چیزیت میشه ها من هم پاشدم گفتم از این موقعیت استفاده میکنم بغلش میکنم پاشدم از پشت گرفتمش گرمای بدنش کل وجودم رو فرا گرفت دیدم داره میخنده داد میزنه من هم که بهش چسبیده بود کیرم داشت بلند میشدگفتم به درک هرچیزی میخواد بشه بشه این فرصت طلای رو از دست نمیدم دستم رو انداختم رو سینهاش که برگشت گفتم پویا داری چی کار میکنی گفتم هی چی گرفتمت تا نخوری زمین دیدم دوباره شروع کرد به رقصیدن من هم که خیالم راحت شد که چیزی نمیگه سینه هاشو دو دستی گرفتم فشار دادم از پایین هم کیرم داشت میترکید که چسبوندم به کونش که یه دفعه دیدم واستاد برگشت طرف من گفت پویا داری چی کار میکنی گفتم سارا من تو رو خیلی دوست دارم همین که خواست حرف بزنه لبابو گذاشتم رو لباش که دیدم اونم هیچ مقاوتی نشون نداد فکرکنم 5.6دقیقه همین طور ازهم لب گرفتیم بعد بخلش کردمش گذاشتم رو مبل لباسو از تنم کندم فقط موند شرتم رفتم روش و دوباره ازش لب گرفته بعد رفتم سوراخ گردنش لیس میزدم ارم مک میزدم که جاش سیاه نشه که دیدم اهوناله سارا بلند شد که میگفتم پویا منم دوست دارم میخوام امروز زنت باشم هر کاری دوست داری با من بکن من هم که با این حرفاش حشری شده بودم تی شرتشوبا سوتین شو از تنش در اورم رفتم سوراخ سینه هاش وای عجعب خوش مزه بود امد پایین رسیدم به نافش اونجا رو هم لیس زدم بدون اینکه شلوارشو از تنش دربیارم تا بالای کوسش دادم پایین واییییی انگار میدونست امروز قرار کارشو بسازم کوسش تمیز تمیز بود بالای کوسشو هی لیس میزدم سارا که داشت دادم میزد میگفت بخور برو پایین رو بخور من هم خواستم که بیشتر حشیری بشه شلوارشو شرتشو با هم از پاش در اوردم ولی نرفتم سمت سوراخ کونش رفتم سراغ پاهاش از نوک پاهاش لیس میزدم میومدم بالا وای خدا چه حالی میداد هر دو تا پاشو قشنگ لیس زدم که گفت نامرد بیا بخور کسم رو من هم گفتم اول بیاد تو بخوری زود شرتم رو از توپام در اوردم اون هم که رو مبل دراز کشیده بود خودشو کشید بالا که سرش امد روی دستهای مبل و دهنشو باز کرد من هم رفتم روش کیرم جلوی صورتش بود کیر رو کردم تو دهنش داشتم تولونبه میزدم تو دهنش چند بار دندوناش خورد به کیرم بد جوری اذیت شدم هی کیرمو تو دهنش عقب جلو میکردم بعضی وقتا همچین تا ته میکردم تو دهنش که حولم میداد عقب که گفت بابا خفه شدم بعد چند دقیقه کیرم رو کشیدم بیرون و رفتم سمت سوراخ کوسش زبونم گذاشتم رو کوسش اینه وحشایا داشتم کوسشو لیس میزدم سارا هم هی داد میزد میگفت دوست دارم پویا بعد این که چند دقیقه کسشو خوردم دیدم یه داد بلند زد شل شد گفتم بابا اروم الان همسایه ها میریزند اینجا گفتم الان نوبت منه اولش خواستم از کوس بکنمش گفتم سارا اوپن نیستی که گفت نه بابا اکبنده هنوز گفتم پس از کون میکنمت اولش گفت نه درد داره گفتم مگه نگفتی امشب مال تو هستم گفتم فقط اروم بکن گفتم چشم رفتم از تو اتاق واکس مو اوردم (بچه ها نه خندید ها)یه کم زدم سره کیرم یه کم هم زدم به سوراخ کون سارا اروم کیرم رو بردم دمه سوراخش که گفت پویا جان هر کی رو دوست داری اروم بکن گفتم نترس اروم سره کیرم رو گذاشتم دمه سوراخ کونش و با دستم کیرم رو گرفتم اروم سرش کردم تو گفت اروم بعد دوباره با دستم فشار دادم تو که یه داد زد تو رو به خدا اروم دیگه داشتم دیونه میشدم دستم رو از روی کیرم برداشتم و فشار دادم که یه جیغ زد گفتم الان همسایه ها میریزن بیرون دیگه کیرم تا دسته تو کونش بود شروع کردم به تولنبه زدن اینه وحشیا داشتم میکردمش فکر کنم دیگه درد نمکشید دستش رو کوسش بود داشت کوسشو میمالید دیگه داشت ابم میومد سرعتم رو بیشتر کردم و اب مو خالی کردم تو کونش و ولو شدم روش برگشت گفتم پویا عاشقتم من هم گفتم قوربونت برم من پاشدم دستمال کاغذی اوردم تا کونشو تمیز کنه بعد این که خودشو تمیز کرد بغلش کردم بردم تو اتاقمون خوابدمش رو تخت خودم رفتم دست شوی برگشتم دیدم داره گریه میکنه گفتم چته گفت من به خواهر خیانت کردم خانم تازه یادش افتاده بود بعد گرفتمش تو بغلم گفتم نه عزیزم تو هم به سکس احتیاج داشتی من هم خلاصه با هزار بدبختی ارومش کردم گفتم سارا میدونی رو این تخت چقدر به یاد تو با خواهرت سکس کردم گفت راست میگی گفتم اره خلاصه کلی ازم سوال پرسید که دیگه نمیخوام اونا رو بگم چون داستان طولانی شد
اگه هر اشکالی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید چون اولین بارم بود که داشتم مینوشتم البته تو املاء انشاء همیشه نمرم کم بود بر هر حال به بزرگی خودتون ببخشید

بوتیک پر برکت

منتشرشده: ژوئن 26, 2011 در Uncategorized

سلام
دو هفته پیش با یکی از دوستام رفته بودم یه بوتیک تو خیابون ابوذر طرفای آریاشهر. داشتیم جنساشو نگاه می کردیم که این رفیق ما یهو یه شلوار دید و خیلی خوشش اومد. ازم پرسید علی این شلواره چطوره؟ بدک نبود و منم بهش گفتم کون لقت برو پرو کن ببینم تو تنت چه جوریه… اونم گفت باشه و رفت تو اتاق پرو. منتظر بودم بپوشه تا ببینم که همینطور دور و برم رو هم نیگاه می کردم که یهو دیدم یه شاه کس اومد تو، اصلا جا خوردم. نمی دونم چرا… تا داشتیم از سر تا پایین کس محترم رو دید می زدیم یهو دیدم پشت سرش یه توله اومد تو. اصلا بهش نمی اومد بچه داشته باشه. خلاصه که خورد تو حالمو پیش خودم گفتم نوش جون اون شوهرش. خلاصه تو همین فکرا بودم که این رفیق ما رید تو فکر کردنمون. صدام کرد علی چطوره؟ منم نامردی نکردم گذاشتم تو حالشو گفتم نه خوب نیست. بیا بیرون یکی دیگه رو انتخاب کن. اونم گفت باشه و خلاصه بودیم تو این بوتیک و چند تا شلوار دیگه هم این رفیق ما امتحان کرد. تو این مدت نا خودآگاه حواسم به این زنه بود، اومده بود تاپ بخره. زیر چشمی داشتم نیگاش می کردم. از یه جایی به بعد یه کم احساس کردم اوضاع عادی نیست زنه یه کم عجیب برخور می کرد. اون پسر خپلش هم یه بند داشت با psp بازی می کرد و اصلا تخمش هم نبود ننش داره چه گهی می خوره. خلاصه زنه یه تاب انتخاب کرد و همینطور داشت با اون یارو صاحب مغازه لاس می زد. به جرات هم می تونم بگم بیش از 10 بار خودشو از قصد می مالوند به من تا اینکه اومد دقیقا پشت سرم وایسادو یه جمله گفت که دیگه داشتم دیوونه می شدم. برگشت یه جوری که من بشنوم به مغازه داره گفت : «ببخشید ازین تاب می خوام ولی می شه یکی دیگشو بهم بدید؟ آخه این رو سینش یه خط خودکاره سینه های منم یکم بزرگه خیلی مشخص می شه» اینو که گفت پشمام اتو مو شد! گرخیده بودم. پیش خودم گفتم این کسه می خواد بده، خیلی تابلو بود و منم گفتم یه تیری باید بندازم گرفت که می کنیم نگرفت هم خدا جلق رو برا همین موقع ها آفریده دیگه…
خلاصه این رفیق مام که بالاخره 3 تا شلوار انتخاب کرد و دیگه داشتیم می رفتیم. حال و حوصله مخ زدن واسه این شاه کس هم نداشتم تا اینکه یهو…
این یارو بوتیکه ادای با کلاسه رو در می آورد خیلی و وقتی زنه خواست حساب کنه بهش گفت خانم لطفا شمارتون رو هم بفرمایید وارد سیستم کنیم اگه تخفیفی یا فروش ویژه ای داشتیم حتما اطلاع رسانی کنیم خدمتتون. منم بهترین فرصت و گیر اوردمو شماره شاه کس رو حفظ کردم. میگم حالشو ببرید:

******09128
اومدیم بیرونو رفتیم به همراه دوستان کس چرخ خیلی حال کردیم. ساعت حدودا 12:30 شب بود رسیدم خونه. خواستم بخوابم گفتم بذار یه اس ام اس به این کس خوشگلم بزنم بعدش برم لالا. 99% مطمئن بودم که جواب نمی ده ولی گفتم یه امتحانی می کنیم ضرر نداره که…
براش زدم: «خودکاره پاک شد که اون سینه های بزرگ قشنگتون خوشگل تر دیده بشه؟» خلاصه یه کم با کیرم ور رفتم و گرفتم بخوابم. انصافا کیرم دهنش، هنوز چشام گرم نشده بود و یواش یواش داشتم وارد فاز خواب می شدم که زنگ اس ام اس گوشیم اونچنان منو از جا تون داد که تخمامو قشنگ زیره گلوم حس می کردم. یه چند ثانیه اصلا تو حال خوب نبودم تا این که هوشم اومد سر جاشو حدس زدم شاه کس پا داده باشه. اس ام اس رو خوندم دیدم به به، پا که چه عرض کنم لاپا داده!
جواب داده بود:»من که نمی دونم باید خودت ببینی تا قضاوت کنی!!!!»
اینو خوندم کیرم در ثانیه 10 سانتی متر دراز تر شد، اصلا فکرشم نمی کردم اینقد بده باشه. خواب از سرم پرید شروع کردیم با هم اس ام اس زدن:
– شما که صاحاب داری اون باید ببینه قضاوت کنه
– اون راضیه ولی می خوام تو هم راضی باشی
– آخه می ترسم من راضی شم اون صاحابتون ناراضی بشه
– صاحابمون خودش اینقدر از دیگرون راضی شده که کاری به من نداره
– البته من که همینجوریم خیلی راضی بودم ولی انصافا باید بازم خیلی دقیق تر ببینم.
– منم همینو میگم دیگه، فردا بیا ببین
(اینو که گفت دیگه خداییش زدم بغل)
– فک کنم رضایت من دو فوریت پیدا کرده آره؟!
– آره دیگه، البته منم می خوام یه چیزیتو ببینم شاید راضی شم.
– حتما راضی می شی، شک نکن. ولی حالا قضیه جدا چیه؟ شوهرت و بچت رو می خوای چیکار کنی؟
– شوهرم تا 3 روز دیگه دوبی می مونه واسه یه کار تجاری رفته. بچم هم فردا صبح قراره با مدرسشون بره مسافرت، به خاطر همین کس من میمونه و کیر تو!!
(بنده خدا اوضاعش از من بدتر بود دیگه علنا تو همون اس ام اس بحث کیر و کس رو اورد وسط)
– خیلی خوبه فقط یه سئوال از شاه کس خودم، کجا قراره از هم راضی شیم؟ خونتون چه جوریه همسایه ندارید؟
– خوبه خوشم میاد حواست به همه چی هست. همسایه که نداریم ولی یه جای خوب و دنج داریم که از صبح تا شب هر کار بخوای می تونیم بکنیم.
(منم که دیگه با کیرم گردو که سهله نارگیل می شکوندم)
– خیلی خوبه قرارمون فردا صبح کجا؟
– ساعت 10 صبح، بالای میدون آریاشهر با یه BMW نقره ای میام دنبالت
– باشه، امیدوارم فردا خوب از هم راضی شیم… شبت سکسی شاه کس من
– شب توهم سکسی…
خلاصه تااین اس ام اس بازیمون تموم شد و من به خودم اومدم ساعت شده بود حدود 2:30. حالا مگه می شد دیگه آدم بخوابه؟ گفتم پاشم برم یه دوش بگیرم و یه صفایی به کیرم بده که فردا بهترین روزه…
.
.
ساعت حدوده 9 بود که از خواب پاشدم، یه دستی به سر و صورتم کشیدمو از خونه اومدم بیرون. تا خودم رو رسوندم به آریاشهر تقریبا ساعت شده بود 10:10. تا از تاکسی پیاده شدم موبایلم زنگ خورد دیدم خودشه:
– سلام به جیگر خوشگل خودم، کجایی که میخوام راضیت کنم.
– خوب بابا چه عجله ای داری وقت زیاده فعلا که تاخیر داشتی…
– شرمنده کجایی بگو بیام
– یه کم بالاتر از ترمینال تاکسی ها، ماشنم هم نقره ایه
دویدم تا رسیدم به ماشینش، درو باز کردم که بشینم تو همون حالت خشکم زد. اصلا داشتم دیوونه میشدم یه کسی شده بود که همونجا داشتم بیهوش می شدم. دستمو گرفت و منو کشوند تو ماشین:
– چت شده بابا مگه جن دیدی؟
– جن که نه ولی دارم فک می کنم که آنجلینا جولی جلوت سوسک هم نیست
( با این جمله تو کون خانوم عروسی شد)
– ای بابا لطف داری
– حالا بی خیال این حرفا کجا باید رضایت بدم؟
– خوب پس توهم آماده ای بزن بریم که تا شب باید 100 بار بکنیم.
– جووون تا دلت بخواد می کنمت….
جفتمون غرق شهوت بودیم. انگار تو آسمونا بودم فوق العاده عالی بود. داشتیم می رفتیم طرف لواسون. اونجا یه باغ داشتن که قرار بود بریم اونجا، تو راه تا تونستیم همدیگه رو می مالوندیم. خیلی خوب بود. حدودا 50 دقیقه تو راه بودیم که رسیدیم به باغشون، خیلی بزرگ بود و خیلی شیک بود. درو باز کرد و رفتیم تو. به محض اینکه پشت سرمون در بسته شد حمله کرد به طرف لبام. یه 4,5 دقیقه ای از هم لب گرفتیمو بعدش دوباره ادامه داد به رانندگی تا رسیدیم تو پارکینگ. دستشو گذاشت رو کیرمو گفت پیاده شو که کلی کار داریم.
رفتیم تو خونه و خیلی حال کردیم. اول یه چیزی آورد خوردیمو بعدش دوتایی ولو شدیم رو کاناپه. شروع کردیم ور رفتن با هم و یه کم از هم لب گرفتیم. بهش گفتم پاشو آهنگ بذار یه کم واسم برقص. گفت ایول خوشم اومد اهل حالی… پاشد و کلی واسم رقصید و وسط رقص هی میومد یه لیسی از رو شلوار به کیرم می زد. خیلی داشتیم حال می کردیم. خلاصه کلی با هم ور رفتیم و دیگه آماده شده بودیم واسه سکس. اومد کنارم نشستو گفت بابا علی خسته شدم دیگه منم گفتم الان خستگیتو در می کنم. شروع کردم ازش لب گرفتنو دیگه شروع کردم لیسیدنش… رسیدم به سینه هاش گفتم چه با خودکار چه بی خودکار خیلی سکسی هستی شاه کس من! اینو که شنید با دستش کیرمو محکم یه فشاری دادو گفت بخورش که مش مال توه… همینطوری که میلیسیدمش لختش کردمو رسیدم به کسش، وای که چی بود… عالیه عالی، اینقدر واسش خوردم که که دیگه نا نداشت… بهش گفتم پاشو می خوام راضیت کنم، مثل وحشی ها شلوارو شورتمو کشید پایین. کیرمو گرفت تو دستشو گفت هیچی ازش نمی ذارم. این جملش دیوونم کرد، منم تو جوابش گفتم اگه واست کس و کون گذاشتم از سگ کمترم… شروع کرد به ساک زدن، بی نظیر بود. داشت آبم میومد دیگه بلندش کردمو از جلو کیرمو دوباره شروع کردیم لب گرفتن. دیگه طاقتم داشت تموم می شد می خواستم بکنمش ولی گفتم بذار اون ازم بخواد.
خوابوندمش روی تختی که تو اتق خواب بود و شروع کردم به لیسیدن کسش… حدود ده دقیقه یه بند داشتم واسش لیس می زدم، دیگه تمام بدنم رو چنگ مینداخت. اصرار می کرد تورو خدا منو بکن. داد میزد علی جرم بده، پارم کن بکن بکن بکن…
منم هی طولش می دادم تا اینکه پاشدم و سر کیر همایونی رو گذاشتم دمه دروازه ی کس خانوم بهش گفتم جیگر می خوای چیکارت کنم؟ یه جیغی زد مو به تنم سیخ شد.جیغ زد منو بکن، جرم بده، کسمو به گا بده… آخ آخ همینجوری ازین حرفا می زد منم با تمام قدرت تلمبه می زدم… بعد چند تا تلمبه یهو لرزیدو ارضا شد. بهش گفتم چیه خوشت اومد؟ حالا حالا ها باهات کار دارم، ازش پرسیدم کون میدی؟ گفت تا حالا ندادم ولی به تو میدم اگه قول بدی آروم بکنی… بهش گفتم اصلا فکرشو هم نکن کونتو جر میدم عوضش حال می کنی. شاه کس من قبول کردو یه کم خواستم کونش بذارم دیدم خوش قلقی نمی کنه و احساس کردم دیگه به اون سرحالیه اولش نیست به خاطر همین بی خیال کونش شدمو افتادم دوباره به جونه کسش. شاید نزدیک به 5 بار ارضا شد. حالا دیگه نوبت خودم بود، بهم گفت علی اینقدر بهم حال دادی هر کاری می خوای بکنی باهام بکن. آبتو می خوای بریزی رو سینم بریزی تو کوسم هر کا می خوای واست می کنم…
بهش گفتم بار اول بخور حالا تا شب کارای دیگه هم می کنیم…
کیر و گذاشتم تو کسشو تلمبه می زدمو سینه هاشو می مالوندم، بی نظیر بود تا اینکه احساس کردم ابم داره میاد از کوسش کشیدم بیرون خودش فهمید که دیگه وقتی سرو نوشیدینیه، اومد کیرمو گرفت و شروع کرد واسم ساک زدن آبم داشت میومدو اونم دائم ساک می زد تا اینکه همه ی آبمو ریختم تو دهنش و اونم همشو خورد. وای اینقدر حال کرده بودم که دیگه نمی تونستم وایسم. افتادم رو تختو اونم هی میمالوندم. بی نظیر بود. تا بعد از ظهر روهم خابیدیم و حدودا ساعت 6 بیدار شدیم. خواست بره یه چیزی بیاره بخوریم که یه سئوالی ازش پرسیدم که کلی جاخورد. بهش گفتم امشب برنامت چه جوریه؟ گفت چطور؟ گفتم من که هنوز راضی نشدم تو چی؟! گفت من که هیچ مشکلی ندارم ولی تو می تونی شب نری خونه؟ پاشدم جفت سینه هاشو گرفتم دستمو گفتم شاه کسی مثل تو اینجا باشه و من برم خونه جلق بزنم؟ مگه دیوونم؟!
زنگ زدم خونه و گفتم من امشب میرم خوابگاه پیش بچه ها می خواب، اونام گفتن باشه…
رفتم تو آشپزخونه از پشت جفت سینه هاشو گرفتمو گفتم کس خوشگلمو دوباره تا صبح میکنم. اون شب تو باغش خوابیدیمو تا خود صبح من 4 بار آبم اومد، اونو دیگه نمی دونم. فرداش هم تا حدوده 11 خواب بودیم. خیلی حال می داد بهد سکس لخت روهم می خوابیدیم، یه بارم که همینطور که کیرم تو کسش بود یه کم خوابیدیم. خیلی بهم خوش گذشت. از خواب که پاشدیم یه دوش گرفتیم باهمو دوباره با هم ور رفتیم. حدود ساعت 1:30 بود که از لواسون راه افتادیم. بهش گفتم دوس دارم بازم باهات سکس کنم، اونم گفت منم همینطور خیلی عالی بود. من شوهرم معمولا هر ماه چند روز نیست ولی پسرم یه کم ممکنه دردسر شه، حالا ببینیم چی میشه…
امیدوارم خوشتون اومده باشه…

بهار

منتشرشده: ژوئن 26, 2011 در Uncategorized

بازم بنفشه ها بازم بوي ياس بازم اقاقيا،
من عاشق اين فصلم، اوج زيبايي زمين تو ارديبهشته يكمم خرداد، دلم بازم
هواي تاب بازي كرده، يادش بخير، خونه شون حياط بزرگي داشت، پنجره اتاقشم
رو به حياط بود، كنار پنجره ياس بود، حياطشون آدمو ياد آب و هواى خوب و
لطيف شمال مينداخت… پر از گل و درخت بود، وسط درختا هم يه تاب بود،
اونجا قشنگ بود گرچند اگه بهش بيشتر ميرسيدن قشنگ ترهم ميتونست باشه، اما
من اونجا رو دوست داشتم، شايد بخاطر اينكه بهار رو دوست داشتم، شايدم هم
سليقه بوديم بهار هم حياط خونه شونو دوست داشت، درست يادمه پارسال اين
موقعها بود كه همش منتظر يه فرصت بوديم كه باهم بريم تو حياط خونه شون
تاب بازي، چقدر عكس دارم تو اون حياط هي روزگار…
من نازنين هستم ، حياطي كه ازش نوشتم حياط خونه دوستم بهار، هردومون 19
سالمونه، من هيكلم لاغر ، قدم 173 وزنم 56، ولي بهار يكم تپل
بود 5،6 سانت از من كوتاه تر بودو حدود 66كيلو وزنش،
5، 6 سالي ميشد كه باهم دوست بوديم، يعنى از نظر مامان اينا زياد رفت و
آمدمون به خونه هم مشكل نداشت، بهار مهربون بود و دوست داشتني، هيچ
كدوممون دوست پسر آنچنانی نداشتيم،همه شيطنتامونم باهم بوديم، من با يه
پسر حرف ميزدم،به اسم نيما كه كيلومترها از هم دور بوديم، پسر دوست
داشتنى اى بود، ولي بهار شيطنتش از من بيشتر بود با نيما هم شيطوني
ميكرد، بماند كه اون موقعها وقتي نبود كه بدون پسر بمونه، هميشه 6، 7 تا
همزمان رو داشت، بيشترشون تلفني بودن، بهار پيش همه شون كرم ميريخت با
نصفشونم سكس تل داشت! يكم هات بود، اگه پاش ميفتاد با يه پسر خوب حاضر
بود…
گفتم كه من و بهار هواي همو خيلى داشتيم، تا حدی هم دخالت ميشه بهش گفت!
يه روز بود آخراي خرداد بهار زنگ زد خونه مون اصرار داشت كه من برم خونه
شون باهم درس بخونيم! نفهميدم چجوری مامانمو راضي كرد! اما ديگه…
مامانامون كلي تأكيد كردن كه شيطنت نكنيم و درس بخونيم!!! اما من كه
ميدونستم، اونجا خبري از درس نيست، بهار ميخواد دور هم باشيم!!! قبل
از رفتنم با نيما بحثم شده بود، اونجا كه رفتم يكم پكر بودم، بهار گفت چی
شده گفتم هيچي، گفت نازی بگو ديگه، چيزي نگفتم حوصله دخالتاشو نداشتم،
گفت به نيما اس دادم گفتم مياي اينجا، اونم گفته جاي من ببوسش گفت پرسيدم
كجاشو ببوسم؟ گفته لپشو!
بهار گفت پاشو بيا لپ تو ببوسم، اين از طرف نيمائه می چسبه منم گفتم
بوسشو نمی خوام، گفت ئه نازى…! باز چی شده؟ گفتم هيچی بگو بجای بوس
فرستادن رفتارشو بام درست كنه، بهار گفت ولكن بابا، خيلى مهمن اين پسرا!
البته واسه اون كه چندتا چندتا ازشون داشت مهم نبود، اما واسه من بود!
منم سرمو انداختم پايين چيزي نگفتم، بهار ميدونست نيما رو دوست دارم، سعى
كرد يكم برام حرف بزنه، آرومم كنه، اما حرفاش برام بی فايده بود،
گفت نازی ناراحت نباش، دلم نمی خواد اينجوری ناراحت ببينمت! مامان يكم
ديگه ميره بيرون، ما تنها ميشيم، به نيما زنگ ميزنم، آشتی تون ميدم!
تااون موقع كه خبری از درس نبود، تا مامانش رفت، دويديم پاى تلفن، به
نيما زنگ زديم بهار خيلي حق به جانب به نيما گفت چرا نازی منو اذيت ميكنی
!خلاصه به هرطريقی بود، آشتی مون داد، آخرشم گفت تا تو و نيما همو بوس
نكنين من رضايت نميدم، من يه بوس محكم فرستادم واسه نيما، اونم
همينطور!نيما گفت بهار جون، نازی جونمو جای من ببوس، نيما به هردومون جون
می گفت! گفت دوست دارم دو تا دختر همو ببوسن، گفتم نيما پس جات خيلى
خاليه چون من و بهار زياد همو می بوسيم، گفت ئه پس حالا هم ببوسين، محكم
كه صداش بياد، هرچى همو بوس می كرديم نيما می گفت صداش نيومد دوباره
ببوسين! يكم داشت كرم ميريخت…
منم دوباره بهارو بوسيدم، كنار لبشو بوسيدم، و بعد نيما گفت صداش اومد!
داشتن حرف ميزدن، نيما پرسيد چی پوشيدين الان؟ گفتم من گرممه برم بيرون،
اين اتاق گرمه، نيما گفت بهار الان بهترين موقعیته نازی گرمشه…! ببین
شما که همو دوست دارين، منم لز شما رو باهم دوست دارم، بهار جون بجنب
لباي نازی منو ببوس! بهار هم كه جلو نيما كم نمياورد از روز قبلش با هم
كل انداخته بودن، كه كی پرروتره !نيما با حرفاش تحريكمون می كرد كه لز
كنيم، می گفت لبای همو ببوسين،
نميدوني چه حالي سينه هاي همو بخورين… گفت چند ساعت پيش همين؟ گفتيم تا
شب، بعداز شام من ميرم خونه، گفت پس حسابی باهم حال كنين، بعدش شب جدا
جدا به من زنگ بزنين برام تعريف كنين چه ها كردين…! بهار هم نامردی
نكرد جلو نيما گفت كه همين اواخر من برا يه پسره از هيكل نازى تعريف
كردم، تو كف مونده، بهش گفتم نازی رو دوست دارم، گفته تو كه دوستش دارى
پس يه بار حتما باش حال كن!
نيما هم گفت شب منتظر شنيدن چيزاي خوب هستم تل رو قطع كرديم، فكنم 2ساعتی
باش حرف زده بوديم، كه يك ساعتشو رو مخمون بود لز كنين!!! من كه فكرم كار
نمی كرد، نيما مغزمو آب كرده بود، بهار هم كه هميشه پايه بود…! يكم
نگاهش كردم نگاهشو زود ازم دزديد گفت بريم تو اتاق من، اين اتاق نمونيم
كه معلوم نباشه تلی حرفيديم!
رفتيم تو اتاق بهار، همون كه گفتم پنجره ی بزرگ رو به حياط داره، به
حياطشون يه نگاه ديگه انداختم، دم غروب حياطشون قشنگ تر ميشد، اتاقش از
2طرف 2تا در داشت، معمولا وقتي درس می خوند واسه اينكه خواهر كوچيكش
مزاحم نشه قفلشون ميكرد، درا رو قفل كرد، پرده ها رو كشيد، يه لحظه دلم
گرفت ، حياطو ميخواستم ببينم، گفت بخواب الان مامان اينا ميان،
من رو تختش دراز كشيدم اونم اومد كنارم، منو بغل كرد، زل زده بود تو
چشمام مث هميشه برق شيطنتو ميشد تونگاهم ديد! فقط همو نگاه می كرديم حس
مي كردم نفسام يكم تندتر شده، فقط نگاهم به چشماش بود، هميشه بهش می گفتم
مژه هاى قشنگی دارى، مژه هاش فر و بلند بودن… فكرم تو زيبايي مژه هاش
بود، اما اون داشت با برق چشمام حرف ميزد، اون سمت چپم بود، دست راستشو
كشيد رو موهام يكم خودشو كشيد روم، يهو دستاشو آورد پايين، هردوتا دستمو
گرفت تو دستاش، گونه سمت چپمو بوسيد…
مامانش اينا اومدن، گفت پاشو خودتو جمع كن بريم، بعد از شام كاردارم بات،
گفتم واي بهار درس نخونديم مامانت كلى تهديد كرد كه ميپرسه ازمون، گفت
نگرون نباش، من بهت تقلب می رسونم! خلاصه جمع و جور كردم، روسری پوشيدم
گفتم بهار مرتبم؟ گفت اوهوم، خوشگلی تو همه جوره، با مامانش اينا سلام و
حال و احوال كرديم، مامانش گفت شام پيتزا داريم، دخترابياين وسائل شام رو
بچينين، باهم رفتيم تو آشپزخونه، پشت در يخچال يه بار ديگه بوسم كرد!
گفتم بهار الان يكى مياد! گفت نه نمياد! حس كردم نگاهمون به هم تغيير
كرده، رفتيم سر شام كنار هم نشستيم، من كه معمولا كم غذا بودم، اما بهار
بهم گفت تو كه زياد نخوريم كه بتونيم يكم ورجه ورجه كنيم، يه لبخند آروم
زدم، و شام در كمال آرامش صرف شد، نميدونم بهار تو چه فكرايی بود اما من
مغزم ديگه فكر نميكرد!!! انقدر سريع ميگذشت كه فرصت فكركردن نبود! شام رو
خورديم، بهار رفت مسواك بزنه، منم ازش خوش بو كننده دهان گرفتم، تو اتاق
رو تخت منتظرش نشسته بودم،داشتم با دفتر عربيش ورميرفتم،اومد تو در رو
قفل كرد، گفتم بيا چند كلمه درس بخونيم، كه بتونيم بگيم درس هم خونديم!!!
بهار گفت باشه ولي به شرطی كه دوباره بيای تو بغل من،رو تخت دراز كشيديم،
رفتم تو آغوش گرمش، بهار نگاهش فقط به لبام بود، آروم گفت يه صفحه بخونيم
بعد يه لب، گفتم می خوای اول لب بعد يه صفحه بخونيم، گفت نه، لبات جايزه
يه صفحه درس خوندنه، اون يه صفحه رو به هر بدبختی ای بود خونديم، تموم كه
شد گفتم لبات!گفت نازي، يكم ديگه بخونيم، يه صفحه ديگه! گفتم جر زني نكن،
لبات! همديگه رو نگاه كرديم خنديديم، گفت هيس! الان مامان مياد هردومونو
ميندازه بيرون، گفتم می خوای همون عربی رو بخونيم گفت نخير فكركردي من
ميزارم در بری مخصوصا الان كه نيما هم سفارشتو كرده، بايد بريم براش
چيزاي خوب تعريف كنيم، گفت لباتو بده، گفتم نه ولش، من نميتونم تفتو
بخورم…! گفت نازی حرف
نزن! چشاتو ببند مطمئنم خوشت مياد! منم گفتم بهار يادته كه من حتی با شما
غذا نمی خوردم، همش می گفتم ای! تفی يه!! گفت اين فرق داره، چشاتو ببند،
منو بيشتر به سمت خودش كشيد، اين بار بهار سمت چپم بود و از كنار بغلم
كرده بود، چشمامو بستم، به اين فكركردم تجربه هاي جديد می تونه جذاب
باشه، گرچند عمری حتى غذای دهنی كسی رو نخوردم…! حالا تفشو بخورم…!
سعی كردم به تفی بودنش زياد فكرنكنم گوشه لبامو يه بوس كوچولو كرد، بعدش
آروم لباشو كشيد رو لبام، چشمام همون جوری بسته بود، لباش لبامو ناز می
كرد، خودمو بيشتر بهش چسبوندم،اونم كم كم محكم تر لبامو خورد، منم با
ريتم اون شروع كردم ميك زدن لباش، لباش و تفش اونقدرا هم بد نبود، شايدم
خوب بود! از رو لبام اومد اينورتر زبون ميزد، تا رو گردنمو ريز ريز بوس
مي كرد، و آروم ميك ميزد، لباشو كه گذاشت رو گردنم يه لحظه حس كردم نفسم
حبس شد !!!همين طوري كه داشت گردنمو ميخورد دستشو می كشيد تو موهام خودمو
يكم جابه جا كردم، گفت نازى خوشت مياد؟ گفت اوهوم خوبه، يكم ديگه گردنمو
ليس زد، چشمامو باز كردم نگاهش كردم، تو چشماش يه دنيا مهربوني ديدم و
بس! يكم ديگه گردنمو خورد، يقه لباسم يكمي باز بود اونم يكم كشيدش پايين
تر تا لباشو گذاشت انگار منو برق گرفت! گفتم اى بهار تفی يه! گفت بميری
توام با اين لوس بازيات! گفتم ببخشيد ولي آخه خيلی تفيه!!! پاشدم نشستم
گفتم يه دقيقه وايسا، يه دستمال گرفتم گردنم رو پاك كردم!خندش گرفته بود
از كار من! گفت تو الان تفمو خوردی، لوس بازی درنيار، يه لبخند به نشونه
عذرخواهی بهش تحويل دادم، و اين بار من رفتم لباشو بوس كردم، همون طوري
كه كنارش نشسته بودم، دستمو انداختم دور گردنش، يكم لبای همو خورديم،
اينبار زبونشم خوردم، اون دوباره رفت رو گردنم، ياد twilight افتاده بودم
گفتم گاز نگيريا! چقدر اذيتش كردم اين موجود مهربونو، همين طوری كه اون
داشت از اينور گردنمو ميخورد منم از اينور رفتم سراغ گردنش، سعى می كردم
زياد فشار ندم بيشتر فقط لبامو می كشيدم روش، حسابي تفی شده بودم، ولي
ديگه چيزی نگفتم، به نظرم لذت بخش بود، به اين فكركردم كه منم به اون لذت
بدم، اگه دوستش نداشتم اجازه اين كارو كه بهش نمی دادم، يهو هولم داد رو
تخت خودشو انداخت روم به جون بلوزم افتاد از تنم درش آورد، من همش می
گفتم بهار نه، می گفت هيس، مامان صداتو ميشنوه! مامانش هم خوب بهونه ای
بود ها! لباسمو در آورد از گردنم تا رو سينه هامو ليس ميزد، گفتم بهار
يجوري ميشم، گفت جونم، تو خوشت مياد منم يه جوری ميشم… آروم لباشو می
كشيد كنار بند سوتينم گفت نازی درش بيارم، من فقط آروم ناله كرده، آروم
كه صدا به مامانش نرسه… سوتينمو كشيد يكم زد بالا شروع كرد با زبونش
سينه هامو خوردن، گفت چقدر
شيرينی تو نازی جونم… گفتم درآرم سوتينمو، گفت بزار خودم درش ميارم،
خودشو انداخت روم، لباشو آورد نزديك لبام گفت ميزاري لباتو ببوسم؟ منم در
جوابش شروع كردم به ميك زدن لباش، لبامو ول كرد دوباره رفت سراغ سينه
هام، يكم انگشت كشيد روش بعد دستشو برد پشت سوتينمو باز كرد، منم فقط
داشتم حال ميكردم، آروم آي و اوي می گفتم، تو همون حالت كه اون تقريبا
خودشو انداخته بود روم منم دستمو بردم زير بلوزش، سوتينشو باز كردم، اومد
كنارم بلوزشو دادم بالا، شروع كردم يكم با سينه هاش ور رفتم، زياد نذاشت
بخورم، بيشتر دوست داشت خودش بخوره، می گفت آخه تو خيلی خوشمزه ای، گفتم
چه مزه ايم؟ گفت تو آناناسی، بزار آناناس بخورم، سريع بلوزشو درست كرد و
اومد رو من و دوباره افتاد به جون سينه هام من همش آى و اوی می كردم اونم
می گفت يواش مامانم ميشنوه !گفتم تقصير توئه درد می گيره انقدر محكم
ميخوری گفت انقدر خوشمزه ای كه نميتونم آروم بخورم! تو فقط يكم يواش،
نگاهش كردم خنديدم، به شيشه بالای در اتاقش نگاه كردم گفتم فكركن مامانت
از اون بالا بياد مارو ببينه، گفت شك نكن اگه ببينه رسما مياد هردومونو
ميكنه! بهرحال نميدونم آخر مامانش فهميد يا نه! ولى تو همين فكرا بودم كه
صدای گوشيم دراومد پدر بهم اس داد كی بيام دنبالت يه نگاه به ساعت كردم
گفتم بهار خيلي وقته باهميم،اونم كه همش اصرار ميكرد شب پيشش بمونم، گفتم
شب رو نمي مونم، الان يكم ديگه هم هستم، به بابام اس دادم يه ربع ديگه!
بهار همش غر ميزد كه كمه، گفتم بهار ساعت يه ربع به يازدهه، ديگه ديرتر
مامانم رام نميده خونه! گفت بهتر اونجورى هرروز ميخورمت، چيز ديگه اي
نگفتم فقط آروم خودمو كشيدم تو بغلش، خواستم چند دقيقه ديگه تو بغلش باشم
چون به زودی بايد ميرفتم خونه، يه بار ديگه لبامو بوسيد، گفت زياد اذيتت
كردم؟ گفتم نه خيلی هم خوب بود،به بازوی تپلش نگاه كردم گفتم ميخوام
گازت بگيرم جای اينكه نذاشتی من زياد بخورمت بازوشو محكم گاز گرفتم، که
بعدا جاش موند ! البته اگه میدونستم جاش می مونه گازش نمیگرفتم ! بعدش
لپشو بوسيدم گفتم پاشم ديگه، گفت ازت دل نميكنم كاش شب می موندی گفتم
نميشد ديگه، سوتينمو واسم بست، بلوزمم تنم كردم، چشماش انگاری دلش نمی
خواست من برم، رفتم مانتو مو برداشتم پوشيدم، داشتم روسريمو سرم می كردم
كه دوباره موبايلم زنگ خورد، گفتم الان ميام پدر جون، گفتم بهار كليد اين
در كو؟ اومد درو باز كرد، با حسرت گفت نازي چقدر زود گذشت امروز…! گفتم
ولي خوب بود اونم تأييد كرد رفتيم با مامانش خدافظي كردم، گفت وايسا من
تا دم در بات ميام، رفت مانتو پوشيد اومد، گفت دلم برات تنگ ميشه تو برى،
آخه ازاين به بعد من بدون نازی چيكاركنم؟ گفتم فردا همو می بينم، نگران
نباش، خنديد دوباره هردو تا دستامو گرفت تو دستاش، آروم لباشو گذاشت رو
لبام، حياط تاريك بود مطمئن بوديم كسى مارو نمی بينه، صحنه رؤيايى حياط
بوسه قشنگى واسمون ساخت، گفتم بقدر كافى دير كرديم، برم ديگه، در رو باز
كرد، به پدر سلام كرديم، بهار گفت مرسى كه اومدى، شب خوش، گفتم زحمت
دادم، سوار ماشين شدم، برا بهار دست تكون دادم، پدر گفت خوش گذشت؟ چيزيم
درس خوندين؟ گفتم آره، خوب بود. به همين خوب بود بسنده كردم و ديگه چيزي
نگفتم شيشه ماشين رو دادم پايين، هوا بهاری بود و باد صورتمو نوازش
ميكرد،…
فقط به ماه نگاه كردم، مثل هميشه، تو ماه دنبال نيمه های گمشده ام بودم،
راستی ماه اون شب قشنگ تر از هميشه مي درخشيد…
الان بعد از گذشت يك سال ديگه رابطه ام نه با بهار اونجورى صميميه نه با
نيما، برا هردوشون آرزوهای خوب ميكنم كه قشنگ ترين روزاى منو ساختن، اما
دلم می خواست بازم ميشد يه بار ديگه اون احساس ها برگرده دوست داشتنی كه
فراموش نشده، اما كمرنگ شده، صدتاروز قشنگ مث همه اون روزامون تقديم به
نيما جون و بهار جونم، فداى هردوتون
نازنین

زندگي جاريست

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

اسم من حامد هست و ماجراي 3 سال پيش خودم رو مي خوام براتون شرح بدم.
ماجرا از اونجا شروع شد كه در سن 17 سالگي پدر و مادرم توي تصادف ماشين كشته شدند، بعد از اون ماجرا خيلي مشكلات برام پيش اومد چون در اوج جووني حامي هام رو از دست داده بودم و بار زندگيم رو دوش خودم افتاد.
اوايل فكر مي كردم كه اصولا نبايد مشكل خاصي داشته باشم و پيشنهاد زندگي با بقيه فاميل رو رد مي كردم اما بعدش تازه فهميدم تنها زندگي كردن چقدر سخته چون هم بايد ميرفتم مدرسه و هم بايد ميرفتم مغازه ( پدرم اصولا مغازه الكتريكي داشت و سيم كشي داخلي ساختمان انجام مي داد و منم ازش كار ياد گرفته بودم). اوايل خيلي برام سخت بود چون هر شب خسته مي رفتم خونه و هيچي براي خوردن هم نداشتم و مجبور بودم 4 تا چيز رو باهم قاطي كنم و به زور بخورم.
….
4 ماهي رو به همين وضع سپري كردم،‌ديگه همه چيز برام عادي شده بود و با مشكلات كنار اومده بودم. كلاس هام رو هم از تاستون ادامه دادم تا حداقل تافلم رو بگيرم. در حين اينكه كلاس زبانم رو مي رفتم كم كم يه حس عجيبي داشتم نسبت به يكي از دختراي كلاس پيدا مي كردم ولي من كه تا اون روز بچه + بودم و تاحالا با دختري به اون شكلي كه همه مي دونند دوست نشده بودم.
تقريبا 20 روز با خودم كلنجار مي رفتم و نمي دونستم كه چيكار كنم، از يه طرف مي ترسيدم كه اگه برم باهاش دوست شم و كسي بفهمه 1000 تا حرف پشت سرم مي زنند و از طرفي نمي دوستم اين حسم رو چه كارش كنم ولي گفتم اينطوري كه نميشه كه هر شب تو فكرش باشم و هرشب اعصابم خورد بشه براي همين دل رو زدم به دريا و گفتم هرچه بادا باد.

خوب تصميمم رو گرفته بودم كه برم طرفش ولي من يكي كه روم نمي شد برم تو چشماش نگاه كنم و باهاش حرف بزنم براي همين به اساتيد بزرگوار دخترباز كلاس مراجعه كردم و به آموزش و تعليم نزد اين بزرگواران پرداختم و علومي از قبيل رفتارهاي تحريك كننده ، مخ زني و … پرداختم و موفق به اخذ مدرك ديپلم از اين بزرگواران شدم.

الان ديگه مي دونستم كه چطور سر حرف رو باهاش باز كنم و خودم رو بهش نزديك كنمو تونستم در عرض 1 ماه شماره تلفن و آي دي ياهوش رو بگيرم ( خيلي هنر كردم 1 ماه 1 شماره : دي ) اما بايد موقعيتش هم جور مي شد.

2 هفته اي گذشت و ديگه داشتم نا اميد مي شدم تا ايمكه 1 بار مهسا سر كلاس گفت كه چتد تا فيلم مي خواد كسي داره بهش بده؟ منم ديگه داشتم منفجر مي شدم چون آرشيو بزرگي از فيلم و سريال دارم و گفتم چطور فيلمي باشه؟ اونم گفت انيميشن و بهش گفتم بهت زنگ مي زنم تا بيام فيلم ها رو تحويل بدم اونم قبول كرد. وقتي كلاس تموم شد با هيجان پريدم رو پرواز ( تو پرانتز parvaz 225 cc اسپرت شده ) و گازش رو گرفتم و رفتم 20 تا dvd خريدم و رفتم خونه، بهترين انيميشن هام رو با چندتا فيلم كمدي براش رايت زدم و خوابيدم چون ساعت 2 شده بود منم ديگه مثل جنازه شده بودم.

فرداي اون روز ظهر كه هوا خيلي گرم شده بود بهش زنگ زدم و گفتم كه فيلم ها آمادس اونم گفت خيلي خب بيا سر خيابون حكيم صهبا و منم گفتم نه هوا گرمه حالتون بد ميشه و اينا كه آدرس خونشون رو با بدخبختي گرفتم( استاد سروش: و از اطلاعات طرف مقابل هر آنچه مي تواني برگير كه روزگاري به كار خواهد آمد) منم كه خيلي خوشحال بودم رفتم دم خونشون ولي حواسم نبود و زنگ خونه رو زدم كه كاش 100 سال نمي زدم (مهسا گفته بود زنگ بزن ميام دم در چون برادرش بهش گير ميده) وقتي كه در باز شد رنگ از رخسارم پريد، 1 پسر كه بيشتر به غول شباهت داشت در رو باز كرد ، داشتم سكته مي زدم چون بدنش كاملا عضلاني بود و 40 سانتي قدش از من بلند تر بود ( من 171سانتي مترم) بعد ها فهميدم اين هموم برادرشه ، منم كه به اته پته افتاده بودم گفتم با مهسا كار دارم اونم يه نگاهي بدي بهم كرد و رفت مهسا رو صدا زد من كه قلبم داشت با سرعت نور مي زد توي گرما نزديك بود غش كنم، فيلم ها رو تحويل دادم و رفتم خونه يكمي واركرافت زدم و خوابيدم.
روز ها از پس هم مي گذشت و من هر روز علاقم به مهسا بيشتر ميشد و به سفارش يكي از استيد بزرگوار با خانواده ي مهسا هم آشنا شدم و طرح رفاقت رو ريختم و با برادرش هم دوست شديم و من هم كه تو دوران بلوغ بودم كم كم به فكر سكس افتادم اما نمي خواستم ريسك كنم و همه چيز رو خراب كنم.
گفتم بايد صبر كنم موقعيت مناسبش جور شه چون خونه ي ما كه هميشه خاليه اما بايد اون رو هم به طرف خودم بكشونم ، براي هيمن همراه علي (برادر مهسا) مي رفتم بدن سازي و توي 2 ماه كل چربيهام رو سوزوندم.
چند هفته اي كارم شده بود رفتن به مغازه و فكر كردن به مهسا! تا اينكه 1 روز ديدم مهسا زنگ زد و با 1 صداي شهوت انگيزي گفت بيا خونمون كارت دارم . منم رفتم ( فقط داشتم به سكس فكر مي كردم)و به خودم گفتم بيا خودش جور شد. رفتم خونه و ديدم مهسا در رو باز كرد و گفت بيا تو كسي نيست( اون 1 تي شرت و شلوارك پوشيده بود جفتش هم نادنجي بود) من ديگه مغزم كار نمي كرد .
گفت برم تو اتاقش، منم رفتم و نشستم و با اينكه مهسا خيلي هيكل سكسي نداشت اما چون من تو اوج شهوت بودم اون رو داشتم لخت تصور مي كردم كه يكدفعه اومد تو اتاق . همين كه اومد تو اتاق ديدم جعبه ابزار آورده و منم ديگه مغزم هنگ كرد كه جعبه ابزار براي چيه؟! گفت خونه رو با آب شستندو بعضي از سيم ها اينا سوخته و گفت توهم كه برق كشي ( از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم ولي بروز ندادم) و رفتم مغازه سيم و … آوردم و همه چيز رو مجاني درست كردم، اصغر آقا ( پدرش) كه اومد اول بد جوري بهم نگاه كرد بعد كه فهميد دارم چيكار مي كنم رفت تو اتاقش. اونروز گذشت و منم با عصبانيت تمام برگشتم خونه و خوابيدم.
………
1 ماه گذشته بود منم ديگه نمي تونستم تحمل كنم و گفتم همين هفته بايد مهسا رو براي خودم جورش كنم. ( تا اون زمان خيلي با مهسا صميمي شده بودم و درباره ي هر موضوعي با هم حرف مي زديم) .
براي همين به مهسا زتگ زدم گفتم تو اين هفته براي شام بيا خونه ما ( و پدر مادرتم هر طوري هست بپيچون مي خوام باهم باشيم) اون اولش يكمي ناز كرد و آخرش گفت كه امشب اونا خونه نيستند و خونه ي يكي از قوام براي شب نشيني رفتند و مهسا هم براي اينكه درس بخونه خونه مونده و گفت كه مياد
من هم همه چيز رو مرتب كردم و 1 شام اساسي درست كردم( آشپزيم ديگه خوب شده بود) و رفتم حمام و با هرچي كرم و تيغ و اينا بود افتادم به جون خودم و خودم رو تميز تميز كردم.
ساعت 6:30 زنگ خونه رو زد منم رفتم در رو باز كردم اول با هم دست داديم و تعارف كردم كه بياد داخل . امد داخل رفتيم توي حال نشستيم و من ازش پذيرايي كردم و رفتم يكي از فيلم هام رو گذاشتم كه ببينيم ( خوب مي دونستم چه فيلمي بزارم- 1 فيلم كه پره صحنه هاي .. ).
فيلم شروع شد 20-30 كه گذشت حشر من زد بالا ديگه كيرم (16 سانته) داشت مي شكست و وقتي چشم هاي مهسا رو ديدم فهميدم كه اون هم رفته تو حس، خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو گذاشتم روي شونه هاش ، به محض اينكه اين كار رو كردم مهسا چند ثانيه اي زل زد به من و نا خداگاه لبام رو گذاشتم رو لب هاش و شروع كردم به خوردن لباش ديگه خيالم راعت شده بود كه امشب رو با هميم. با ولع تمام لب هاي هم رو مي خورديم و من هم دستم رو توي موهاش مي كشيدم و آروم تا كمرش مي بردم ، حس عجيبي داشتم بعد از اينكه كلي از هم لب گرفتيم اروم آروم دستم رو بردم روي سينه هاش و سينه هاش رو مي مالوندم، يكمي خجالت مي كشيد از حركاتش معلوم بود، من هم آرو آروم دكمه هاي مانتوي مهسا رو باز كردم و زبونم رو روي سينه هاش مي كشيدم اينكا رو خيلي آروم انجام مي دادم تا ناراحت نشه اون هه همزمان با من دستش رو روي كيرم مي كشيد و از زير شلوار مي مالوند كيرم رو خيلي خوشم ميمد وقتي سينه هاش مي خوردم ، كم كم لباس هاش رو در آوردم رفتم طرف كسش ، باره اولم بود كه كس رو لمس مي كردم ،‌شروع كردم كسش رو خوردن اون هم خيلي سريع نفس نفس مي زد و ناگهان ديدم لرزيد و عضلاتش يكم سفت شد فهميدم ارضا شده، منم آروم كنارش خوابيدم و بهش مي گفتم كه دوسش دارم و ازش لب مي گرفتم كم كم حالش جا اومد و بلند شد ، هيچ حرفي به هم نمي زديم ( شايد خجالت مي كشيديم ) آروم كيرم رو گذاشت توي دهنش و شروع كرد ليس زدن من خيلي لذت مي بردم از اين كارش و انم سريع تر ساك مي زد تا اينكه آبم داشت ميومد و بهش گفتم ولي اعتنايي نكرد و تمام آبم رو با فشار تمام ريختم تو دهنش ، ديگه نمي تونستم تكون بخورم . روي كاناپه ولو شدم.
كم كم بلند شدم مي خواستم بكنمش ديگه، رفتم از اتاق كرو و اسپري رو آوردم ( با اينكه با زن هاي توي فيلم سوپر خيلي فرق داشت ولي داشتم به شدت حال مي كردم) شوراخش رو با كرم ليز كردم و آروم آروم كيرم رو روي سوراخش مي كشيدم خيلي حشري شده بود و گفت خودش رو يكم جلو عقب كرد كه يعني بكن توش ديگه كس كش : دي منم آرو كيرم رو فشار دادم ديدم خيلي دردش مياد براي هميد يكمي پاهاش رو باز كردم و آروم آروم كردم توش . كيرم داشت از فشاري كه بهش وارد ميشد مي شكست و اونم درد داشت. يه دفعه ديدم كيرم كاملا توي كونشه و آروم شروع كردم تلمبه زدن اوايلش نمي شد سريع بزنم چون تنگ بود و اونم دردرش مي اومد ، بعد از 3-4 دقيقه كم كم سريع تلمبه مي زدم تا اينكه آبم داشت ميومد و منم كه نتونستم بكشم بيرون آبم رو ريختم توي كونش. همزمان اون هم ارضا شد. خيلي حال كرديم. ساعت تقريبا 9 بود. با هم رفتيم حمام و اونجا كلي از هم لب گرفتيم و حرف هاي رمانتيك زديم. اين اولين سكس زندگي من بود. 2 ماه بعد هم رفتم خواستگاري و اونا هم قبول كردند و تا 3 ماه بعدش جشن عروسي رو به راه انداختيم. چه حالي ميداد شب عروسي ( هرچي كونش تنگ بود، پرده ش راحت پاره شد). الان هم داريم به خوبي و خوشي با هم زندگي مي كنيم، البته مشكلاتي هم داريم ولي به خاطر هم نا ديدش ميگيريم.
اميدوارم خوشتون اومده باشه.
دوستدارتون حامد.
منتظر نظراتتون هستم

نوشته:‌ حامد