چطور شوهر مادرزنم شدم

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

باسلام اين اولين خاطره ارسالي بنده است وبرگ سبزيست تحفه درويش من دردانشگاه با همسرم آشناشدم وفهميدم درهمان كودكي پدرش رااز دست داده واوتنها ثمره عشق پدرومادرش بوده عاشقانه سحرم رادوست داشتم وبدون تعارف ميگم اگريك روزنمي ديدمش گريه ميكردم. بعدازدوسال زندگي مشترك دراين وضعيت تغييري ايجادنشده چون گل من واقعانازه وطريق دلبري راخوب بلده.

باري زمستان پارسال بود خونه مادرزنم مطالعه ميكردم. سحرو مامانش لیلا براي خريد بيرون رفته بودند از رفتنشان چيزي نگذشته بود كه متوجه شدم يكي بشدت دراميكوبد هراسان دويدم در را بازكردم ديدم سحرومادرش پشت درهستند وحشت ازسر و رويشان ميباريد. سحرجلومادرش پريدتوبغلم سرشو گذاشت روشونه ام اشكاش جاري شد. روسريش رودرآوردم موهاش رونوازش كردم تازه يادم افتاددربازه دررابستم آوردمشون توهال جفتشون روبوسيدم و براشون شربت درست كردم. مادر زنم ميگفت توخيابون راه ميرفتند كه يهويك درگيري بين سبزها ومامورين سركوبگر پيش اومده اونها هم مي افتند توي معركه واز فحش وكتك بي نصيب نميشن. سحرم هنوزميلرزيد ومن نميدونستم بخندم ياگريه كنم. به هرجهت تصميم گرفتم شب همانجا بخوابيم ومادرزنم را تنهانذاريم موقع خواب من توهال بودم سحرومادرش تواتاق خواب بودند تازه چشمام داشت سنگين ميشدكه سحراومد سراغم گفت عزيزم مامانم تب كرده ميترسم يك چيزيش بشه سريع خودمو رسوندم اتاق خواب.
ميدونستم سحر چقدربه مادرش وابستست واگرچيزيش بشه درواقع زندگي من هم جهنم خواهدشد.

دستمو گذاشتم رو پيشونيش چشماشو بازكرد. گفتم پاشويه سربريم دكتر كه گفت من چيزيم نيست دستمو گرفت تودستش گفت همينجابمون وجوديك مردامشب يه نعمته دلم سوخت براش فقط چهل و پنج سال داشت و دراوج زيبايي و نياز سالهاازگرماي هماغوشي محروم شده بود. زني هم نبودكه كسي بتونه چپ نيگاش كنه. بين سحرومادرش درازكشيدم ونوبتي ميبوسدمشون ياموهاشون رونوازش ميكردم. البته حدخودم راميدونستم ودراين دوسال آنهاهم شناخت لازم روازم پيداكرده بودند.نيمه هاي شب احساس كردم يكي باهام ورميره آرم يك چشموبازكردم ديدم لیلا خانوم دستشو كرده توموهاي سينه ام ودست ديگرش روكرده لاي پاهام وداره باكيرم ورميره. محروميت جنسي كارخودش روكرده بود. دوباره چشموبستم و گذاشتم باخيال راحت كه من خوابم لذت ببره صداي نفسهاي ممتد سحرم نشانه خواب عميقش بودچنددقيقه گذست لیلا دستشو كردتوشلواركم وكيرموگرفت. واقعا تحريك شدم خودمو كشيدم عقب. مادر زنم سرشوآورددرگوشم آروم صدام زد بعداز چندبار جواب دادم گفت بياآشپزخونه كارت دارم پاشدرفت سحر رو نيگاكردم يه لحظه گريه ام گرفت باوركنيد نميدونستم چه غلطي بايد ميكردم درآشپزخونه رو باز كردم لیلا بايك شورت وكرست ست سفيدروي صندلي نشسته بوداندام سفيدوزيباش درخشندگي خاصي داشت بخصوص رونهاي كشيده وگوشتي كه هميشه آرزوم بودتارفتم توبلندشدوگفت هومن من تاكي بايد درآتيشت بسوزم ودم نزنم من گفتم شماتحريك شديد ودركتون ميكنم خودتون روارضاكنيد و بيايدبخوابيد. اينو كه گفتم ناگهان بغلم كردوگفت دوساله درحسرت شبي هستم كه كيرداماد باشخصيتم تادسته بره توكسم امشب همون شبه هيچ چيزي برام مهم نيست فقط بايدامشب كس بدم به عشقم.

سوتينشو بازكرديكي ازسينه هاشوكردتو دهنم خودموعقب كشيدم گفتم سحرم ناگهان دوباره بغلم كرداينباريك كشيده بهم زدگفتم اينوبخور ودوباره سينه شوكردتودهنم وكيرموگرفت تودستش تي شرتم رودرآوردوبعدشلوار كم وشورتم كيرم حسابي شق شده بود كنترل روازدست دادم شورتشودرآوردم كس سفيدوبي موش خيس شده بودنشوندمش روصندلي خودم روزمين نشستم وشروع كردم به ليسيدن كسش گاهي زبونمومي كردم تو سوراخش لیلا داشت آروم ميناليد وسينه هاشوميماليد جامون روعوض كرديم ده باركيرمو بوسيدبعدشروع كرد به ساك زدن حسابي تحريك شده بودم بلندش كرددستاشو گذاشت روصندلي وبرام قمبل كردبادست هي ميزدم به باسن هاي تپل وسفيدش وازحركت ژله وارشون لذت ميبردم كسش حسابي خيس شده بودانگشتموآروم كردم توسواراخش خودشوجمع كرديه خورده كه باهاش ور رفتم جابازكردازپشت كيرموگذاشتم دم كسش وبادست كمرشومهاركردم يه فشاردادم سركيرم رفت توجيغ نازي كشيدگفت يواش پارم كردي معطلش نكردم تادسته فرو كردم ونگهش داشتم كه تكون نخوره ازترس دخترش جيغ نميزدلباشوگازگرفته بودپنج دقيقه تو همون حالت بوديم كسش حسابي جاباز كرده بودكيرمودرآوردم و دوباره كردم تواينبار تلمبه ميزدم وكسش صداي شلق وشلوق ميدادخسته شده بودكيرمودرآوردم باولع خاصي ساك ميزدروكف آشپزخونه به پشت درازش كردم كونشو حسابي ليسيدم يك عمرآرزوي يك كون بزرگ وسفيد داشتم وحالابهش رسيده بودم انگشتمو خيس كردم وكردم توكونش تاته رفت معلوم بودزيادباخودش ور رفته بودكيرموگذاشتم دهنش خيس شد دوباره به پشت خوابوندمش وآروم گذاشتم لاي كونش هيچي نگفت ازفرصت استفاده كردم ويواش روانه كونش كردم تانصف رفت كه گفت ديگه نميتونم خوابيدم روش كه نتونه دربره تاخايه فروكردم توكونش لبهاش ميلرزيدنميدونستم زنده ست يانه چنددقيقه گذشت كه گفت عزيزدلم چي شدپارم كن يك ريزحرف ميزدو من توعالم كون گندش بودم احساس كردم آبم داره مياد محكم بغلش كردم كيرموتاته فشاردادم توكونش ونگه داشتم وسيل آبم داشت ميومدانگارتمامي نداشت واينجوري بودكه ازاونشب شدم شوهرمادرزنم خاطرات بعدي را هم ارسال خواهم كرد.

نوشته: هومن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s