بایگانیِ ژوئن, 2011

هنوز در کف خواهرمم

منتشرشده: ژوئن 28, 2011 در Uncategorized

سلام به شمادوستان.من حمید 25 ساله از تهرانپارس.راستش میدونم حال کردن با خواهرخیلی جالب نیست ولی من عاشق یکی از خواهرام شدم نمیدونم چرا. شاید بخاطر اینکه هم خوشکل هست هم خیلی با هم رفیق هستیم. خوب بریم سراغ داستان.ما یه خانواده 5 نفره هستیم که 3 تا خواهر و2 برادرکه همشون ازدواج کردن جز من.این خواهر من که در موردش میخوام بگم اسمش سحر هستش و7 سال از من بزرگتره
خوب من با سحر از اونجایی که یادمه نسبت به خواهرای دیگم راحتر بودم وهرچی تو زندگیم برام اتفاق میفتاد باهاش درمیون میزاشتم.خوب میدونم میخواین برم سراصل مطلب.من خیلی به کف پای دخترا علاقه دارم نمیدونم چرا.این خواهر منم واقعا کف پاهای خوشکلی داره که خیلی دوستشون دارم وهمچنین کون گنده ای هم داره ولی چاق نیست.خوب من از سن 15 سالگی دوست داشتم باهاش حال کنم برای همین به هر روشی برای اینکه بتونم کاری باهاش بکنم دست زدم.وقتی سنم کم بود واون هم هنوز مجرد بودخیلی با کف پاهاش بازی میکردم.پامو رو کف پاش میزاشتم از این کارا.کم کم که بزرگتر شدم دوست داشتم بکنمش.یادمه از دانشگاه که میومدم دراز میکشیدم وازش خواهش میکردم که بدنمو با پاهاش له کنه واونم اینکارو میکردالبته بگم اونم بدش نمیومد با من یه حالی بکنه چون خودشم بعضی وقتا میگفت من مشت ومالش بدم.من هیچ وقت روم نمیشد مستقیم بهش بگم.میخواستم خودش پیشنهاد بده یا لااقل یه حرکتی انجام بده. برای همین به فکر یه راهایی میوفتادم که جالبه بخونید.یه بار یه فیلم صحنه دار گرفتم که نشونش بدم شاید احساساتش فوران کنه.من اونروز اون فیلمو از دوستم گرفتم اوردم خونه اول خودم نگاهش کردم بعد یه روز اومد خونه دیدم خواهرم تنهاست وپدر ومادرم رفته بودن کرج خونه خالم ومن وسحر تنها.همونجا به ذهنم رسید که اینکارو انجام بدم.بهش گفتم یه فیلم گرفتم قشنگه اگه دوست داری ببین فقط یکم صحنه داره.گفت بزار ببینیم اما من بهش گفتم دارم بارفیقم میرم بیرون خودت ببین
راستش من روم نمیشدباهاش بشینم فیلم اینجوری ببینم.خلاصه من رفتم بیرون وبعد از 3ساعت برگشتم دیدم دراز کشیده داره کتاب میخونه بهش گفتم چه خبر؟گفت حمید بیا بشین کارت دارم. منم فهمیدم هر چی هست به فیلم ربط داره.اومدم پیشش نشستم وگفتم بگو.دیدم یه جوری تو چشام نگاه میکنه مثل بازیگرای سکسی .گفت همین یه فیلمو داشتی گفتم آره گفتم قشنگ بودگفت بد نبود.دیدم پاهاشو گذاشت تو بغلمومنم شروع کردم به مالش پاهاش دیدم خیلی خوشش اومد.کف پاشو گذاشت آروم گذاشت رو کیرم من یهو جا خوردم چون کیرم بدجور راست کرده بودمنم پرو شدم ومیخواستم پیشش بخوابم که زنگ خونه زده شد ومنم با زحمت رفتم در وباز کنم چرابازحمت چون کیرم زیر شلوارم قلمبه شده بود.اف افو برداشتم دیدم رفیقمه گفت بیا بیرون.اعصابم داغون شد میخواستم بگم نمیام ولی نمیشد چون ناراحت میشد به خواهرم گفتم میرم بیرون الان میام اومد پایین رفیقم شروع کرد به کسشعر گفتن ومنم تو دلم داشتم فحشش میدادم بعداز نیم ساعت چرت وپرت گفتن خداحافظی کردو رفت ومن هم خوشحال شدم که الان میرم بالاوکلی باسحر حال میکنم که دیدم بابام اینا با ماشین رسیدن.
نظر بدین ادامه بدم یا نه منتظرم

نوشته: حمید

ســــکس من و دختردایـــی

منتشرشده: ژوئن 28, 2011 در Uncategorized

مـــن معــین 22 سالمه واین داستان بر میگرده واسه 3 سال پیش یه دختر دایی دارم که یه سالی ازم بزرگتره و یه بدن سکسی و جزابی داره ؛ مخصوصا سینه هاش که تو کفش بودم از کوچیکی با هم بودیم و خونمون هم کنار همه من همیشه تو کف کردنش بودم به هر طریقی می خواستم این کیره رو به کس و کونش بمالونم تا اینکه یک رو این تصیم رو عملی کردم
یه روز که خونمون کسی نبود دیدم زنگ خونه به صدا در اومد از آیفون دیدم دختر خاله هست همن جا بود که گفتم باید یه حرکتی بزنم یه چند لحظه طولش دادم در رو باز کردم و خودمم سریع لباسم رو در آوردم و رفتم تو حمام
دید در باز شد و اومد بالا ، یه چند تا صدا زد و اومد پشت در گفت معین مامانت اینا کجان ؟؟
مــــن هم که دیدم داره جور میشه گفتم : رفتن بـــازار یکم مکث کردم کلم رو دادم بیرون و گفتم سارا بیا پشتم رو لیف بکش آخه دستم نمیرسه اون تعجب کرد و به روی خودش نیاورد و گفت برو بینم می خوام برم دیر شد
اما من گفتم : جووووون ســــآرا سریع بزن و برو
دیگه مجبور شد که انجام بده ، اما من موندم این کیـــــر که راست راست شده بود رو کجای شرت جاش بدم واسه همین سریع نشستم و روم اون طرف کردم ، سارا بیرون در واستاده بود و من تو حمام از اونجا داش لیف می کشید یکم که شد گفتم : بیا تو من سردمه اونم اومد تو وقتی پشتم رو لیف می کشید هیچ حرکتی انجام ندادم تا اینکه کارش تموم شد بعدش برگشتم بهش گفتم : بیا دستامم یه لیفی بکش سارا: خیلی پر رویی اما این کارا واسم کرد
همون طور که داشت دستام لیف می کشید اون یکی دستم رو به سینش رسوندم و آروم آروم از رو تی شرت دست میزدم اجب چیز ردیفی بود دیگه طاقت نیاوردم و با یه حرکت یه لب ازش گرفتم و اخم کرد و گفت نکن برو گمشو
اما من لب گرفتن رو ادامه دادم
اون از جاش بلند شده بود و من بهش چسبیده بودم سینه هاس تو جف دستام
بهش گفتم یک کم فقط دست میزنم اون مقاومت میکرد اما من ادامه دادم تا اینکه خانم بالاخره راضی شد
شروع کردم به خوردن گردنش تا حشری بشه بعد دستام رو آروم از زیر پیراهنش رسوندم نک سینه هاش و باهاشون بازی می کردم یه شیش هفت دیقه ای شد تا اینکه لباسش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن سنهای نیمه درشت و سفیدش که نکش قهوه ای بود
دیدم که آه آهش دیگه در اومد دستم رو کردم تو شرتش که دستم رو گرفت گفتم نگران نباش فقط می خوام دستش بزنم و شروع کردم به بازی با چوچولش و آروم آروم شرت و شلوارش رو از تو پاش در آوردم
بهش گفتم بریم بیرون از حمام رو تخت اینجا سخته
اونم قبول کرد رفت بیرون منم سریع یه آب به تنم زدم و پریدم بیرون تو اتاقم واستاده بود
تا رفتم درا ز کشوندمش و شروع کردم به لیسیدن کسی که تا حالا دست کسی بهش نرسیده بود و سفید مثل برف بود و لبه هاش هم سرخ شده بود همون طور که می لیسیدم دستم رو چرب کردم و انگشتم رو کردم تو کونش , همون طور پشت هم نفس میزدو منم با کس و کوس بازی می کردم ، بعد پاهاشو وا کردم و آروم کیرم رو مالوندم به کونش کمی مقاومت کرد اما آروم آروم کله کیرم تو کونش کردم دردش گرفت و گفت بسه اما من بهش گوش ندادم فشار رو بیشتر کردم و کل کیرم رو تو کونن تپل مپلش جا دادم شروع کردم به تلمبه زدن و همون طور لب و سینه هاش رو می خوردم تا بالاخره ابم اومد و ریختم رو سینه هاش
یه چند دیقه ای تو بغل هم دراز کشیدیم تو دلم گفتم هیف یه دفه بکنیش دو دس دیگه از کون کردمشو باز آخر که ابم داشت می اومد کیرم کردم لای سینه هاش و سینه هاش رو میمالوندم به کیر تا آبم اومد
بعد اون داستان یه چند بار سکس داشتم تا اینکه پارسال شوهرش دادن و رفت.

نوشته: chetmaghz

بیداری

منتشرشده: ژوئن 28, 2011 در Uncategorized

سلام من 27 سالمه. این خاطره رو می نویسم تا همه دخترای ساده چشماشونو باز کنن
من با قد 170 و 56 کیلو وزن چون ورزشکار بودم و هیکل خیلی خوبی داشتم و چهره زیبایی که داشتم همیشه توجه پسرا رو به خودم جلب می کردم اما چون همیشه مغرور بودم دوست نداشتم باپسرا قاطی بشم تا اینکه ترم 2 دانشگاه از طریق هم کلاسیهام فهمیدم یکی از پسرا که باباش یه پست مهمی داشت تو وزارتخونه عاشقم شده و از این حرفها خلاصه اینقدر تعقیبم کردو کادو فرستاد منم نرم شدم بعد از 3 ماه. البته خیلی جنتلمن و مودب بود سالها خارج از کشور زندگی کرده بود و خلاصه یه جورائی برام جذاب بود. ما دوست شدیم واقعا هم عاشق هم بودیم خیلی به هم احترام می ذاشتیم و مواظب هم بودیم چون تو شهر ما کسی رو نداشت اگه مریض می شد براش سوپ می بردم و با ماشینم می بردمش دکتر مخصوصا که اریون گرفته بودو منم که مامانم پزشکه می دونستم حتی راه رفتن هم براش خطرناکه هر روز ازش مراقبت می کردم اینجوری پام به خونه اش بازشد و هر روز با هم بودیم در حد بغل و بوس . یکسالی گذشت و حرف ازدواج رو پیش کشید منم گفتم ما هنوز بچه ایم اونم گفت من می رم خارج درس می خونم و کار می کنم بعد از 4 سال بر می گردم با دست پر با یه مدرک معتبر . با هم فرم های دانشگاهها رو پر کردیم برای اپلای خلاصه قبولش کردن و رفت فرداش بهم ایمیل زد که من اینجا فراموشت می کنم برو پی زندگیت باورم نمی شد . توی 2 روز 4 کیلو وزنم اومد پائین. تا یه سال منتظرش بودم تا اینکه یکی از دوستام بهم گفت توی مدتی که من با علی دوست بودم چند تا دختر دیگه هم با اون بودن اونا رو بهم نشون داد حالا شما حال منو تصور کنین. احساس می کردم آدم به درد نخوریم هیچ کس منو نمی تونه دوست داشته باشه دوستم آدمهای مختلف رو بهم معرفی می کردن تا جایخالی علی رو پر کنن با یکیشون دوست شدم اون هم از حال خرابم سو استفاده کرد و تا یه سال رابطه داشتیم و گذاشت رفت بعد اون با یه پسر دیگه دوست شدم وحید که خیلی مظلوم بود ظاهرش و بچه درسخون کلی برام فیلم بازی کرد که شکست عشقی خورده و دلم کلی براش سوخت رابطه داشتیم با هم خیلی اتیشش تند بود گاهی روزی 3 بار سکس داشتیم آبش دیر می اومد بعد فهمیدم اقا از 10 سالگی تریاک می کشیده راستش رو بخواین زده بودم به بی خیالی و منم حال می کردم باهاش احساس می کردم دوستم داره و منم بهش علاقه مند شدم تا اینکه آبش رو ریخت توم. و یهو غیب شد حامله بودم و نمی تونستم پیداش کنم حتی نمی تونستم برم دکتر چون فامیلیم معروف بود و همه پدر و مادرم رو می شناختن بعد از 4 ماه تو یه شهر دیگه سقط کردم آقا پیداش شد و شروع کرد به تهدید کردنم برای رابطه داشتن باباش سرباز گمنام اما زمان بود و واسه همین مدام تهدیدم می کردهمون موقع ها فهمیدم همزمان با من با دوست دختر قبلیش رابطه داشته و تریاک می کشیده.حالم از خودم بد شده بود از حماقت و زود باوریم از سایه خودمم می ترسیدم تا اینکه با همسرم آشنا شدم از روز اول کل ماجرا رو بهش گفتم کمکم کرد خودم رو دوباره پیدا کنم انگار از یه کابوس بیدار شده باشم تازه بعد از کلی دارو و مشاوره دارم به آدمها اعتماد می کنم.
این خلاصه ماجرا بود اما سادگی خودم بی وفایی علی و عقده های جنسی وحید باعث شد 2 برابر سنم تجربه پیدا کنم و الان قدر آرامش زندگیم رو بدونم امیدوارم همتون بدون این تجربه ها آرامشو پیدا کنین.

نوشته: ملیکا

این داستان که میخوام واستون تعریف کنم برمیگرده به یه سال پیش که بهترین سکس من بود.خواهر زن من با مامانش زندگی میکنند چون مامان باباش از هم طلاق گرفتند از همون موقع که من با خانومم دوست بودم با این خواهر زنم که اسمشم هم سارا هستد زیاد صمیمی بود طور بود که من به خانومم زنگ میزدم بیشتر شو با سارا حرف میزدم البته من نظری بهش نداشتم چون اون از من 3سال کوچیکتر بود (در ضما اسم من پویا هست و 24 سال دارم)خلاصه زد منو خانومم با هم ازدواج کردیم و ارتباط من سارا بیشتر از قبل شد طوری بود که سارا پیش من تو خونه راحت بود چون من هم خودمو بچه سر به زیری نشون داده بودم خیلی به من اعتماد داشتند این اتفاق من از یه خواب دیدن شروع شد شب خواب دیدم که با سارا دارم سکس میکنم دیدم که پیش من خوابیده و داره واسم ساک میزنه طوری که کوسش به طرفه صورته منه من هم داشتم کوسشو لیس میزدم که بعد این که کوسشو لیس زدم برش گردونم و کیر رو گذاشتم تو کسش و هی تلمبه میزدم که تو خواب ابم امد(اقا میدونند وقتی ما اقایون خواب سکس میبینم اگه تو خواب ابمون بیاد صبح پا میشم میبینم که شورتمون خیسه)خلاصه من که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی به سارا داشتم خلاصه صبونم خوردم از خونه زدم بیرون اصلا نمیدونم چم شده بود فقط داشتم به سارا و خواب دیشبم فکر میکردم گفتم بزار بهش زنگ بزنم وباهاش حرف بزنم شمارشو گرفتم همین که گفت بله دلم حوری ریخت پایین این همه که باهاش حرف زده بودم این طوری نشده بودم بازم فکرم رفت به خواب دیشب که یه دفعه به خودم امدم گفتم سلام حالت خوبه که گفت چرا حرف نمیزدی گفتم صدات نمیودمد بهش گفتم زنگ زدم حالتو بپرسم خلاصه یه کم با هم حرف زدیم بعد قطع کردم این خواب بد جوری حس منو به سارا عوض کرده بود شب شد یه کم زود تر رفتم خونه به خانومم گفتم پاشو بریم خونه مامانت اینا من حوصلم سر رفته که اونم قبول کرد ما رفتیم خونه مادر زنم همین که سارا رو دیدم بازحالی به حولی شدم خلاصه رفتیم نشستیم من که همیشه میرفتیم خونه مادرخانومم چشم فقط به تلوزیون بود فقط به تلوزیون نگاه میکردم اون روز چشم فقط دنبال سارا بود که از هر موقیتی استفاده میکردم که دیدش بزنم خانومم و مامانش رفتن اشپزخونه و منو سارا موندیم من هم یه چشم به تلوزیون بود یه چشم به سارا و هی اون خوابی که دیده بودم میومد جلوی چشام دوست داشتم همنچا بگیرمش ببوسمش که نمیشد اون که حواسش به من نبود که زیر نظرش دارم من هم که زول زده بودم به پاهاش بلوریش که نشسته بود رو مبل و پاشو انداخته بود روپاش شلوارش امده بود بالا من که همین طور به پاهاش نگاه میکردم یه لحظه سرم رو اوردم بالا که دیدم سارا به من داره نگاه میکنه زود خودمو جمع جور کردم سارا گفت چای میخوری واست بیارم گفت نه گفت پویا امروز چته حوصله نداری گفتم نه بابا یه کم خسته هستم خلاصه اون روز گذشت من هم تو این فکر بود که با سارا چه طوری ارتباط پیدا کنم وباهاش سکس کنم هر موقع میومدنند خونه ما لباسشو تو اتاق درمیاورد من هم میفرفتم سوراخ شلوارش و بوش میکردم وای خدای من میگفتم الان چند دقیقه پیش کوس سارا تو این شلوار بود هر وقت با خانومم سکس میکردم فکر میکردم که خانومم سارات که دارم میکنمش به خودم میگفتم من باید یه بار که شده سارا بکنم خلاصه زد خانومم من مریض شد من بردمش بیمارستان که بیمارستان گفت که باید یه روز اینجا بستری باشه من هم که به مامانش زنگ زدم امدنند بیمارستان به خودم گفتم امروز باید سارا بکنم موقیت خوبی بود ولی خدا خدا میکردم که مادرزنم پیش خانومم بمونه من هم سارا میبردم خونه و کارشو میساختم مادر زنم اینا امدنند بیمارستان که من بهشون گفتم دکترش گفته که امروز رو باید تو بیمارستان بمونه که یکی هم باید پیشش بمونه که مادر زنم گفت من میمونم دیگه تو کونم عروسی بود گفتم باشه من سارا هم میریم خونه ما سارا بره خونه تنها میترسه که مامانش گفت باشه خلاصه ازشون خداحافظی کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم بریم خونه تو راه هی فکر میکردم که چه طوری باهاش سکس کنم با خودم گفتم اگه هم نشه تو خواب انقولکش میکنم بعد یه فکری به ذهنم رسید به سارا گفتم میخوای یه مشروب بگیرم ببریم خونه باهم بخوریم چون که میدونستم از مشروب خوش میاد ولی از ترس مامانش نمیتونست بخوره من هم از ترس خانومم گفتم که باشه من رفتم یه ویسکی گرفتم با کلی مزه اینا رفته خونه با خودم گفتم عجعب شبی بشه امشب رسیدم خونه که سارارفت لباساشو عوض کنه از اتاق امد بیرون دیدم یه تیشرت تنگ صورتی پوشیده با یه شلوار تنگ که از ساق پاش بود البته تو خونه خودشون هم میرفتیم این طوری لباس می پوشید ولی من زیاد توجه نمیکردم که برگشتم گفتم که این لباسا چقدر بهت میاد که یه لبخند زد امد پیش رو مبل نشست من هم رفتم ماهواره رو روشن کردم زدم کانال پی ام سی و رفتم ویسکی رو اوردم بامزه ها گفتم اجازه هست ساقی من باشم گفت بابا اختیار داری گفتم ولی سارا بایید پا به پای من بیای گفت پویا من ظرفیتم پایینه 2تا میزنم مست میشم من هم تو دلم گفتم که چه بهتر اقا خلاصه پیک اول رو ریختم به سلامتی 2تامون رفتیم بالا دومی سومی تو چهارمی گفتم من بس مه زیاد خوردم من هم اخرین پیک رو ریختم گفتم باشه این اخریشم بخوریم تموم بشه خلاصه اخرین پیکم زدیم دیدم سارا گرم شده ماهواره هم داشت اهنگ جدید منصور رو نشون میداد که این پاشد برقصه که دیدم اره مشروب کار خودشو کرده خانم سرخوش سرخوشه گفتم بیا بشین بابا الان سرت گیج میره میخوریزمین یه چیزیت میشه ها من هم پاشدم گفتم از این موقعیت استفاده میکنم بغلش میکنم پاشدم از پشت گرفتمش گرمای بدنش کل وجودم رو فرا گرفت دیدم داره میخنده داد میزنه من هم که بهش چسبیده بود کیرم داشت بلند میشدگفتم به درک هرچیزی میخواد بشه بشه این فرصت طلای رو از دست نمیدم دستم رو انداختم رو سینهاش که برگشت گفتم پویا داری چی کار میکنی گفتم هی چی گرفتمت تا نخوری زمین دیدم دوباره شروع کرد به رقصیدن من هم که خیالم راحت شد که چیزی نمیگه سینه هاشو دو دستی گرفتم فشار دادم از پایین هم کیرم داشت میترکید که چسبوندم به کونش که یه دفعه دیدم واستاد برگشت طرف من گفت پویا داری چی کار میکنی گفتم سارا من تو رو خیلی دوست دارم همین که خواست حرف بزنه لبابو گذاشتم رو لباش که دیدم اونم هیچ مقاوتی نشون نداد فکرکنم 5.6دقیقه همین طور ازهم لب گرفتیم بعد بخلش کردمش گذاشتم رو مبل لباسو از تنم کندم فقط موند شرتم رفتم روش و دوباره ازش لب گرفته بعد رفتم سوراخ گردنش لیس میزدم ارم مک میزدم که جاش سیاه نشه که دیدم اهوناله سارا بلند شد که میگفتم پویا منم دوست دارم میخوام امروز زنت باشم هر کاری دوست داری با من بکن من هم که با این حرفاش حشری شده بودم تی شرتشوبا سوتین شو از تنش در اورم رفتم سوراخ سینه هاش وای عجعب خوش مزه بود امد پایین رسیدم به نافش اونجا رو هم لیس زدم بدون اینکه شلوارشو از تنش دربیارم تا بالای کوسش دادم پایین واییییی انگار میدونست امروز قرار کارشو بسازم کوسش تمیز تمیز بود بالای کوسشو هی لیس میزدم سارا که داشت دادم میزد میگفت بخور برو پایین رو بخور من هم خواستم که بیشتر حشیری بشه شلوارشو شرتشو با هم از پاش در اوردم ولی نرفتم سمت سوراخ کونش رفتم سراغ پاهاش از نوک پاهاش لیس میزدم میومدم بالا وای خدا چه حالی میداد هر دو تا پاشو قشنگ لیس زدم که گفت نامرد بیا بخور کسم رو من هم گفتم اول بیاد تو بخوری زود شرتم رو از توپام در اوردم اون هم که رو مبل دراز کشیده بود خودشو کشید بالا که سرش امد روی دستهای مبل و دهنشو باز کرد من هم رفتم روش کیرم جلوی صورتش بود کیر رو کردم تو دهنش داشتم تولونبه میزدم تو دهنش چند بار دندوناش خورد به کیرم بد جوری اذیت شدم هی کیرمو تو دهنش عقب جلو میکردم بعضی وقتا همچین تا ته میکردم تو دهنش که حولم میداد عقب که گفت بابا خفه شدم بعد چند دقیقه کیرم رو کشیدم بیرون و رفتم سمت سوراخ کوسش زبونم گذاشتم رو کوسش اینه وحشایا داشتم کوسشو لیس میزدم سارا هم هی داد میزد میگفت دوست دارم پویا بعد این که چند دقیقه کسشو خوردم دیدم یه داد بلند زد شل شد گفتم بابا اروم الان همسایه ها میریزند اینجا گفتم الان نوبت منه اولش خواستم از کوس بکنمش گفتم سارا اوپن نیستی که گفت نه بابا اکبنده هنوز گفتم پس از کون میکنمت اولش گفت نه درد داره گفتم مگه نگفتی امشب مال تو هستم گفتم فقط اروم بکن گفتم چشم رفتم از تو اتاق واکس مو اوردم (بچه ها نه خندید ها)یه کم زدم سره کیرم یه کم هم زدم به سوراخ کون سارا اروم کیرم رو بردم دمه سوراخش که گفت پویا جان هر کی رو دوست داری اروم بکن گفتم نترس اروم سره کیرم رو گذاشتم دمه سوراخ کونش و با دستم کیرم رو گرفتم اروم سرش کردم تو گفت اروم بعد دوباره با دستم فشار دادم تو که یه داد زد تو رو به خدا اروم دیگه داشتم دیونه میشدم دستم رو از روی کیرم برداشتم و فشار دادم که یه جیغ زد گفتم الان همسایه ها میریزن بیرون دیگه کیرم تا دسته تو کونش بود شروع کردم به تولنبه زدن اینه وحشیا داشتم میکردمش فکر کنم دیگه درد نمکشید دستش رو کوسش بود داشت کوسشو میمالید دیگه داشت ابم میومد سرعتم رو بیشتر کردم و اب مو خالی کردم تو کونش و ولو شدم روش برگشت گفتم پویا عاشقتم من هم گفتم قوربونت برم من پاشدم دستمال کاغذی اوردم تا کونشو تمیز کنه بعد این که خودشو تمیز کرد بغلش کردم بردم تو اتاقمون خوابدمش رو تخت خودم رفتم دست شوی برگشتم دیدم داره گریه میکنه گفتم چته گفت من به خواهر خیانت کردم خانم تازه یادش افتاده بود بعد گرفتمش تو بغلم گفتم نه عزیزم تو هم به سکس احتیاج داشتی من هم خلاصه با هزار بدبختی ارومش کردم گفتم سارا میدونی رو این تخت چقدر به یاد تو با خواهرت سکس کردم گفت راست میگی گفتم اره خلاصه کلی ازم سوال پرسید که دیگه نمیخوام اونا رو بگم چون داستان طولانی شد
اگه هر اشکالی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید چون اولین بارم بود که داشتم مینوشتم البته تو املاء انشاء همیشه نمرم کم بود بر هر حال به بزرگی خودتون ببخشید

بوتیک پر برکت

منتشرشده: ژوئن 26, 2011 در Uncategorized

سلام
دو هفته پیش با یکی از دوستام رفته بودم یه بوتیک تو خیابون ابوذر طرفای آریاشهر. داشتیم جنساشو نگاه می کردیم که این رفیق ما یهو یه شلوار دید و خیلی خوشش اومد. ازم پرسید علی این شلواره چطوره؟ بدک نبود و منم بهش گفتم کون لقت برو پرو کن ببینم تو تنت چه جوریه… اونم گفت باشه و رفت تو اتاق پرو. منتظر بودم بپوشه تا ببینم که همینطور دور و برم رو هم نیگاه می کردم که یهو دیدم یه شاه کس اومد تو، اصلا جا خوردم. نمی دونم چرا… تا داشتیم از سر تا پایین کس محترم رو دید می زدیم یهو دیدم پشت سرش یه توله اومد تو. اصلا بهش نمی اومد بچه داشته باشه. خلاصه که خورد تو حالمو پیش خودم گفتم نوش جون اون شوهرش. خلاصه تو همین فکرا بودم که این رفیق ما رید تو فکر کردنمون. صدام کرد علی چطوره؟ منم نامردی نکردم گذاشتم تو حالشو گفتم نه خوب نیست. بیا بیرون یکی دیگه رو انتخاب کن. اونم گفت باشه و خلاصه بودیم تو این بوتیک و چند تا شلوار دیگه هم این رفیق ما امتحان کرد. تو این مدت نا خودآگاه حواسم به این زنه بود، اومده بود تاپ بخره. زیر چشمی داشتم نیگاش می کردم. از یه جایی به بعد یه کم احساس کردم اوضاع عادی نیست زنه یه کم عجیب برخور می کرد. اون پسر خپلش هم یه بند داشت با psp بازی می کرد و اصلا تخمش هم نبود ننش داره چه گهی می خوره. خلاصه زنه یه تاب انتخاب کرد و همینطور داشت با اون یارو صاحب مغازه لاس می زد. به جرات هم می تونم بگم بیش از 10 بار خودشو از قصد می مالوند به من تا اینکه اومد دقیقا پشت سرم وایسادو یه جمله گفت که دیگه داشتم دیوونه می شدم. برگشت یه جوری که من بشنوم به مغازه داره گفت : «ببخشید ازین تاب می خوام ولی می شه یکی دیگشو بهم بدید؟ آخه این رو سینش یه خط خودکاره سینه های منم یکم بزرگه خیلی مشخص می شه» اینو که گفت پشمام اتو مو شد! گرخیده بودم. پیش خودم گفتم این کسه می خواد بده، خیلی تابلو بود و منم گفتم یه تیری باید بندازم گرفت که می کنیم نگرفت هم خدا جلق رو برا همین موقع ها آفریده دیگه…
خلاصه این رفیق مام که بالاخره 3 تا شلوار انتخاب کرد و دیگه داشتیم می رفتیم. حال و حوصله مخ زدن واسه این شاه کس هم نداشتم تا اینکه یهو…
این یارو بوتیکه ادای با کلاسه رو در می آورد خیلی و وقتی زنه خواست حساب کنه بهش گفت خانم لطفا شمارتون رو هم بفرمایید وارد سیستم کنیم اگه تخفیفی یا فروش ویژه ای داشتیم حتما اطلاع رسانی کنیم خدمتتون. منم بهترین فرصت و گیر اوردمو شماره شاه کس رو حفظ کردم. میگم حالشو ببرید:

******09128
اومدیم بیرونو رفتیم به همراه دوستان کس چرخ خیلی حال کردیم. ساعت حدودا 12:30 شب بود رسیدم خونه. خواستم بخوابم گفتم بذار یه اس ام اس به این کس خوشگلم بزنم بعدش برم لالا. 99% مطمئن بودم که جواب نمی ده ولی گفتم یه امتحانی می کنیم ضرر نداره که…
براش زدم: «خودکاره پاک شد که اون سینه های بزرگ قشنگتون خوشگل تر دیده بشه؟» خلاصه یه کم با کیرم ور رفتم و گرفتم بخوابم. انصافا کیرم دهنش، هنوز چشام گرم نشده بود و یواش یواش داشتم وارد فاز خواب می شدم که زنگ اس ام اس گوشیم اونچنان منو از جا تون داد که تخمامو قشنگ زیره گلوم حس می کردم. یه چند ثانیه اصلا تو حال خوب نبودم تا این که هوشم اومد سر جاشو حدس زدم شاه کس پا داده باشه. اس ام اس رو خوندم دیدم به به، پا که چه عرض کنم لاپا داده!
جواب داده بود:»من که نمی دونم باید خودت ببینی تا قضاوت کنی!!!!»
اینو خوندم کیرم در ثانیه 10 سانتی متر دراز تر شد، اصلا فکرشم نمی کردم اینقد بده باشه. خواب از سرم پرید شروع کردیم با هم اس ام اس زدن:
- شما که صاحاب داری اون باید ببینه قضاوت کنه
- اون راضیه ولی می خوام تو هم راضی باشی
- آخه می ترسم من راضی شم اون صاحابتون ناراضی بشه
- صاحابمون خودش اینقدر از دیگرون راضی شده که کاری به من نداره
- البته من که همینجوریم خیلی راضی بودم ولی انصافا باید بازم خیلی دقیق تر ببینم.
- منم همینو میگم دیگه، فردا بیا ببین
(اینو که گفت دیگه خداییش زدم بغل)
- فک کنم رضایت من دو فوریت پیدا کرده آره؟!
- آره دیگه، البته منم می خوام یه چیزیتو ببینم شاید راضی شم.
- حتما راضی می شی، شک نکن. ولی حالا قضیه جدا چیه؟ شوهرت و بچت رو می خوای چیکار کنی؟
- شوهرم تا 3 روز دیگه دوبی می مونه واسه یه کار تجاری رفته. بچم هم فردا صبح قراره با مدرسشون بره مسافرت، به خاطر همین کس من میمونه و کیر تو!!
(بنده خدا اوضاعش از من بدتر بود دیگه علنا تو همون اس ام اس بحث کیر و کس رو اورد وسط)
- خیلی خوبه فقط یه سئوال از شاه کس خودم، کجا قراره از هم راضی شیم؟ خونتون چه جوریه همسایه ندارید؟
- خوبه خوشم میاد حواست به همه چی هست. همسایه که نداریم ولی یه جای خوب و دنج داریم که از صبح تا شب هر کار بخوای می تونیم بکنیم.
(منم که دیگه با کیرم گردو که سهله نارگیل می شکوندم)
- خیلی خوبه قرارمون فردا صبح کجا؟
- ساعت 10 صبح، بالای میدون آریاشهر با یه BMW نقره ای میام دنبالت
- باشه، امیدوارم فردا خوب از هم راضی شیم… شبت سکسی شاه کس من
- شب توهم سکسی…
خلاصه تااین اس ام اس بازیمون تموم شد و من به خودم اومدم ساعت شده بود حدود 2:30. حالا مگه می شد دیگه آدم بخوابه؟ گفتم پاشم برم یه دوش بگیرم و یه صفایی به کیرم بده که فردا بهترین روزه…
.
.
ساعت حدوده 9 بود که از خواب پاشدم، یه دستی به سر و صورتم کشیدمو از خونه اومدم بیرون. تا خودم رو رسوندم به آریاشهر تقریبا ساعت شده بود 10:10. تا از تاکسی پیاده شدم موبایلم زنگ خورد دیدم خودشه:
- سلام به جیگر خوشگل خودم، کجایی که میخوام راضیت کنم.
- خوب بابا چه عجله ای داری وقت زیاده فعلا که تاخیر داشتی…
- شرمنده کجایی بگو بیام
- یه کم بالاتر از ترمینال تاکسی ها، ماشنم هم نقره ایه
دویدم تا رسیدم به ماشینش، درو باز کردم که بشینم تو همون حالت خشکم زد. اصلا داشتم دیوونه میشدم یه کسی شده بود که همونجا داشتم بیهوش می شدم. دستمو گرفت و منو کشوند تو ماشین:
- چت شده بابا مگه جن دیدی؟
- جن که نه ولی دارم فک می کنم که آنجلینا جولی جلوت سوسک هم نیست
( با این جمله تو کون خانوم عروسی شد)
- ای بابا لطف داری
- حالا بی خیال این حرفا کجا باید رضایت بدم؟
- خوب پس توهم آماده ای بزن بریم که تا شب باید 100 بار بکنیم.
- جووون تا دلت بخواد می کنمت….
جفتمون غرق شهوت بودیم. انگار تو آسمونا بودم فوق العاده عالی بود. داشتیم می رفتیم طرف لواسون. اونجا یه باغ داشتن که قرار بود بریم اونجا، تو راه تا تونستیم همدیگه رو می مالوندیم. خیلی خوب بود. حدودا 50 دقیقه تو راه بودیم که رسیدیم به باغشون، خیلی بزرگ بود و خیلی شیک بود. درو باز کرد و رفتیم تو. به محض اینکه پشت سرمون در بسته شد حمله کرد به طرف لبام. یه 4,5 دقیقه ای از هم لب گرفتیمو بعدش دوباره ادامه داد به رانندگی تا رسیدیم تو پارکینگ. دستشو گذاشت رو کیرمو گفت پیاده شو که کلی کار داریم.
رفتیم تو خونه و خیلی حال کردیم. اول یه چیزی آورد خوردیمو بعدش دوتایی ولو شدیم رو کاناپه. شروع کردیم ور رفتن با هم و یه کم از هم لب گرفتیم. بهش گفتم پاشو آهنگ بذار یه کم واسم برقص. گفت ایول خوشم اومد اهل حالی… پاشد و کلی واسم رقصید و وسط رقص هی میومد یه لیسی از رو شلوار به کیرم می زد. خیلی داشتیم حال می کردیم. خلاصه کلی با هم ور رفتیم و دیگه آماده شده بودیم واسه سکس. اومد کنارم نشستو گفت بابا علی خسته شدم دیگه منم گفتم الان خستگیتو در می کنم. شروع کردم ازش لب گرفتنو دیگه شروع کردم لیسیدنش… رسیدم به سینه هاش گفتم چه با خودکار چه بی خودکار خیلی سکسی هستی شاه کس من! اینو که شنید با دستش کیرمو محکم یه فشاری دادو گفت بخورش که مش مال توه… همینطوری که میلیسیدمش لختش کردمو رسیدم به کسش، وای که چی بود… عالیه عالی، اینقدر واسش خوردم که که دیگه نا نداشت… بهش گفتم پاشو می خوام راضیت کنم، مثل وحشی ها شلوارو شورتمو کشید پایین. کیرمو گرفت تو دستشو گفت هیچی ازش نمی ذارم. این جملش دیوونم کرد، منم تو جوابش گفتم اگه واست کس و کون گذاشتم از سگ کمترم… شروع کرد به ساک زدن، بی نظیر بود. داشت آبم میومد دیگه بلندش کردمو از جلو کیرمو دوباره شروع کردیم لب گرفتن. دیگه طاقتم داشت تموم می شد می خواستم بکنمش ولی گفتم بذار اون ازم بخواد.
خوابوندمش روی تختی که تو اتق خواب بود و شروع کردم به لیسیدن کسش… حدود ده دقیقه یه بند داشتم واسش لیس می زدم، دیگه تمام بدنم رو چنگ مینداخت. اصرار می کرد تورو خدا منو بکن. داد میزد علی جرم بده، پارم کن بکن بکن بکن…
منم هی طولش می دادم تا اینکه پاشدم و سر کیر همایونی رو گذاشتم دمه دروازه ی کس خانوم بهش گفتم جیگر می خوای چیکارت کنم؟ یه جیغی زد مو به تنم سیخ شد.جیغ زد منو بکن، جرم بده، کسمو به گا بده… آخ آخ همینجوری ازین حرفا می زد منم با تمام قدرت تلمبه می زدم… بعد چند تا تلمبه یهو لرزیدو ارضا شد. بهش گفتم چیه خوشت اومد؟ حالا حالا ها باهات کار دارم، ازش پرسیدم کون میدی؟ گفت تا حالا ندادم ولی به تو میدم اگه قول بدی آروم بکنی… بهش گفتم اصلا فکرشو هم نکن کونتو جر میدم عوضش حال می کنی. شاه کس من قبول کردو یه کم خواستم کونش بذارم دیدم خوش قلقی نمی کنه و احساس کردم دیگه به اون سرحالیه اولش نیست به خاطر همین بی خیال کونش شدمو افتادم دوباره به جونه کسش. شاید نزدیک به 5 بار ارضا شد. حالا دیگه نوبت خودم بود، بهم گفت علی اینقدر بهم حال دادی هر کاری می خوای بکنی باهام بکن. آبتو می خوای بریزی رو سینم بریزی تو کوسم هر کا می خوای واست می کنم…
بهش گفتم بار اول بخور حالا تا شب کارای دیگه هم می کنیم…
کیر و گذاشتم تو کسشو تلمبه می زدمو سینه هاشو می مالوندم، بی نظیر بود تا اینکه احساس کردم ابم داره میاد از کوسش کشیدم بیرون خودش فهمید که دیگه وقتی سرو نوشیدینیه، اومد کیرمو گرفت و شروع کرد واسم ساک زدن آبم داشت میومدو اونم دائم ساک می زد تا اینکه همه ی آبمو ریختم تو دهنش و اونم همشو خورد. وای اینقدر حال کرده بودم که دیگه نمی تونستم وایسم. افتادم رو تختو اونم هی میمالوندم. بی نظیر بود. تا بعد از ظهر روهم خابیدیم و حدودا ساعت 6 بیدار شدیم. خواست بره یه چیزی بیاره بخوریم که یه سئوالی ازش پرسیدم که کلی جاخورد. بهش گفتم امشب برنامت چه جوریه؟ گفت چطور؟ گفتم من که هنوز راضی نشدم تو چی؟! گفت من که هیچ مشکلی ندارم ولی تو می تونی شب نری خونه؟ پاشدم جفت سینه هاشو گرفتم دستمو گفتم شاه کسی مثل تو اینجا باشه و من برم خونه جلق بزنم؟ مگه دیوونم؟!
زنگ زدم خونه و گفتم من امشب میرم خوابگاه پیش بچه ها می خواب، اونام گفتن باشه…
رفتم تو آشپزخونه از پشت جفت سینه هاشو گرفتمو گفتم کس خوشگلمو دوباره تا صبح میکنم. اون شب تو باغش خوابیدیمو تا خود صبح من 4 بار آبم اومد، اونو دیگه نمی دونم. فرداش هم تا حدوده 11 خواب بودیم. خیلی حال می داد بهد سکس لخت روهم می خوابیدیم، یه بارم که همینطور که کیرم تو کسش بود یه کم خوابیدیم. خیلی بهم خوش گذشت. از خواب که پاشدیم یه دوش گرفتیم باهمو دوباره با هم ور رفتیم. حدود ساعت 1:30 بود که از لواسون راه افتادیم. بهش گفتم دوس دارم بازم باهات سکس کنم، اونم گفت منم همینطور خیلی عالی بود. من شوهرم معمولا هر ماه چند روز نیست ولی پسرم یه کم ممکنه دردسر شه، حالا ببینیم چی میشه…
امیدوارم خوشتون اومده باشه…

بهار

منتشرشده: ژوئن 26, 2011 در Uncategorized

بازم بنفشه ها بازم بوي ياس بازم اقاقيا،
من عاشق اين فصلم، اوج زيبايي زمين تو ارديبهشته يكمم خرداد، دلم بازم
هواي تاب بازي كرده، يادش بخير، خونه شون حياط بزرگي داشت، پنجره اتاقشم
رو به حياط بود، كنار پنجره ياس بود، حياطشون آدمو ياد آب و هواى خوب و
لطيف شمال مينداخت… پر از گل و درخت بود، وسط درختا هم يه تاب بود،
اونجا قشنگ بود گرچند اگه بهش بيشتر ميرسيدن قشنگ ترهم ميتونست باشه، اما
من اونجا رو دوست داشتم، شايد بخاطر اينكه بهار رو دوست داشتم، شايدم هم
سليقه بوديم بهار هم حياط خونه شونو دوست داشت، درست يادمه پارسال اين
موقعها بود كه همش منتظر يه فرصت بوديم كه باهم بريم تو حياط خونه شون
تاب بازي، چقدر عكس دارم تو اون حياط هي روزگار…
من نازنين هستم ، حياطي كه ازش نوشتم حياط خونه دوستم بهار، هردومون 19
سالمونه، من هيكلم لاغر ، قدم 173 وزنم 56، ولي بهار يكم تپل
بود 5،6 سانت از من كوتاه تر بودو حدود 66كيلو وزنش،
5، 6 سالي ميشد كه باهم دوست بوديم، يعنى از نظر مامان اينا زياد رفت و
آمدمون به خونه هم مشكل نداشت، بهار مهربون بود و دوست داشتني، هيچ
كدوممون دوست پسر آنچنانی نداشتيم،همه شيطنتامونم باهم بوديم، من با يه
پسر حرف ميزدم،به اسم نيما كه كيلومترها از هم دور بوديم، پسر دوست
داشتنى اى بود، ولي بهار شيطنتش از من بيشتر بود با نيما هم شيطوني
ميكرد، بماند كه اون موقعها وقتي نبود كه بدون پسر بمونه، هميشه 6، 7 تا
همزمان رو داشت، بيشترشون تلفني بودن، بهار پيش همه شون كرم ميريخت با
نصفشونم سكس تل داشت! يكم هات بود، اگه پاش ميفتاد با يه پسر خوب حاضر
بود…
گفتم كه من و بهار هواي همو خيلى داشتيم، تا حدی هم دخالت ميشه بهش گفت!
يه روز بود آخراي خرداد بهار زنگ زد خونه مون اصرار داشت كه من برم خونه
شون باهم درس بخونيم! نفهميدم چجوری مامانمو راضي كرد! اما ديگه…
مامانامون كلي تأكيد كردن كه شيطنت نكنيم و درس بخونيم!!! اما من كه
ميدونستم، اونجا خبري از درس نيست، بهار ميخواد دور هم باشيم!!! قبل
از رفتنم با نيما بحثم شده بود، اونجا كه رفتم يكم پكر بودم، بهار گفت چی
شده گفتم هيچي، گفت نازی بگو ديگه، چيزي نگفتم حوصله دخالتاشو نداشتم،
گفت به نيما اس دادم گفتم مياي اينجا، اونم گفته جاي من ببوسش گفت پرسيدم
كجاشو ببوسم؟ گفته لپشو!
بهار گفت پاشو بيا لپ تو ببوسم، اين از طرف نيمائه می چسبه منم گفتم
بوسشو نمی خوام، گفت ئه نازى…! باز چی شده؟ گفتم هيچی بگو بجای بوس
فرستادن رفتارشو بام درست كنه، بهار گفت ولكن بابا، خيلى مهمن اين پسرا!
البته واسه اون كه چندتا چندتا ازشون داشت مهم نبود، اما واسه من بود!
منم سرمو انداختم پايين چيزي نگفتم، بهار ميدونست نيما رو دوست دارم، سعى
كرد يكم برام حرف بزنه، آرومم كنه، اما حرفاش برام بی فايده بود،
گفت نازی ناراحت نباش، دلم نمی خواد اينجوری ناراحت ببينمت! مامان يكم
ديگه ميره بيرون، ما تنها ميشيم، به نيما زنگ ميزنم، آشتی تون ميدم!
تااون موقع كه خبری از درس نبود، تا مامانش رفت، دويديم پاى تلفن، به
نيما زنگ زديم بهار خيلي حق به جانب به نيما گفت چرا نازی منو اذيت ميكنی
!خلاصه به هرطريقی بود، آشتی مون داد، آخرشم گفت تا تو و نيما همو بوس
نكنين من رضايت نميدم، من يه بوس محكم فرستادم واسه نيما، اونم
همينطور!نيما گفت بهار جون، نازی جونمو جای من ببوس، نيما به هردومون جون
می گفت! گفت دوست دارم دو تا دختر همو ببوسن، گفتم نيما پس جات خيلى
خاليه چون من و بهار زياد همو می بوسيم، گفت ئه پس حالا هم ببوسين، محكم
كه صداش بياد، هرچى همو بوس می كرديم نيما می گفت صداش نيومد دوباره
ببوسين! يكم داشت كرم ميريخت…
منم دوباره بهارو بوسيدم، كنار لبشو بوسيدم، و بعد نيما گفت صداش اومد!
داشتن حرف ميزدن، نيما پرسيد چی پوشيدين الان؟ گفتم من گرممه برم بيرون،
اين اتاق گرمه، نيما گفت بهار الان بهترين موقعیته نازی گرمشه…! ببین
شما که همو دوست دارين، منم لز شما رو باهم دوست دارم، بهار جون بجنب
لباي نازی منو ببوس! بهار هم كه جلو نيما كم نمياورد از روز قبلش با هم
كل انداخته بودن، كه كی پرروتره !نيما با حرفاش تحريكمون می كرد كه لز
كنيم، می گفت لبای همو ببوسين،
نميدوني چه حالي سينه هاي همو بخورين… گفت چند ساعت پيش همين؟ گفتيم تا
شب، بعداز شام من ميرم خونه، گفت پس حسابی باهم حال كنين، بعدش شب جدا
جدا به من زنگ بزنين برام تعريف كنين چه ها كردين…! بهار هم نامردی
نكرد جلو نيما گفت كه همين اواخر من برا يه پسره از هيكل نازى تعريف
كردم، تو كف مونده، بهش گفتم نازی رو دوست دارم، گفته تو كه دوستش دارى
پس يه بار حتما باش حال كن!
نيما هم گفت شب منتظر شنيدن چيزاي خوب هستم تل رو قطع كرديم، فكنم 2ساعتی
باش حرف زده بوديم، كه يك ساعتشو رو مخمون بود لز كنين!!! من كه فكرم كار
نمی كرد، نيما مغزمو آب كرده بود، بهار هم كه هميشه پايه بود…! يكم
نگاهش كردم نگاهشو زود ازم دزديد گفت بريم تو اتاق من، اين اتاق نمونيم
كه معلوم نباشه تلی حرفيديم!
رفتيم تو اتاق بهار، همون كه گفتم پنجره ی بزرگ رو به حياط داره، به
حياطشون يه نگاه ديگه انداختم، دم غروب حياطشون قشنگ تر ميشد، اتاقش از
2طرف 2تا در داشت، معمولا وقتي درس می خوند واسه اينكه خواهر كوچيكش
مزاحم نشه قفلشون ميكرد، درا رو قفل كرد، پرده ها رو كشيد، يه لحظه دلم
گرفت ، حياطو ميخواستم ببينم، گفت بخواب الان مامان اينا ميان،
من رو تختش دراز كشيدم اونم اومد كنارم، منو بغل كرد، زل زده بود تو
چشمام مث هميشه برق شيطنتو ميشد تونگاهم ديد! فقط همو نگاه می كرديم حس
مي كردم نفسام يكم تندتر شده، فقط نگاهم به چشماش بود، هميشه بهش می گفتم
مژه هاى قشنگی دارى، مژه هاش فر و بلند بودن… فكرم تو زيبايي مژه هاش
بود، اما اون داشت با برق چشمام حرف ميزد، اون سمت چپم بود، دست راستشو
كشيد رو موهام يكم خودشو كشيد روم، يهو دستاشو آورد پايين، هردوتا دستمو
گرفت تو دستاش، گونه سمت چپمو بوسيد…
مامانش اينا اومدن، گفت پاشو خودتو جمع كن بريم، بعد از شام كاردارم بات،
گفتم واي بهار درس نخونديم مامانت كلى تهديد كرد كه ميپرسه ازمون، گفت
نگرون نباش، من بهت تقلب می رسونم! خلاصه جمع و جور كردم، روسری پوشيدم
گفتم بهار مرتبم؟ گفت اوهوم، خوشگلی تو همه جوره، با مامانش اينا سلام و
حال و احوال كرديم، مامانش گفت شام پيتزا داريم، دخترابياين وسائل شام رو
بچينين، باهم رفتيم تو آشپزخونه، پشت در يخچال يه بار ديگه بوسم كرد!
گفتم بهار الان يكى مياد! گفت نه نمياد! حس كردم نگاهمون به هم تغيير
كرده، رفتيم سر شام كنار هم نشستيم، من كه معمولا كم غذا بودم، اما بهار
بهم گفت تو كه زياد نخوريم كه بتونيم يكم ورجه ورجه كنيم، يه لبخند آروم
زدم، و شام در كمال آرامش صرف شد، نميدونم بهار تو چه فكرايی بود اما من
مغزم ديگه فكر نميكرد!!! انقدر سريع ميگذشت كه فرصت فكركردن نبود! شام رو
خورديم، بهار رفت مسواك بزنه، منم ازش خوش بو كننده دهان گرفتم، تو اتاق
رو تخت منتظرش نشسته بودم،داشتم با دفتر عربيش ورميرفتم،اومد تو در رو
قفل كرد، گفتم بيا چند كلمه درس بخونيم، كه بتونيم بگيم درس هم خونديم!!!
بهار گفت باشه ولي به شرطی كه دوباره بيای تو بغل من،رو تخت دراز كشيديم،
رفتم تو آغوش گرمش، بهار نگاهش فقط به لبام بود، آروم گفت يه صفحه بخونيم
بعد يه لب، گفتم می خوای اول لب بعد يه صفحه بخونيم، گفت نه، لبات جايزه
يه صفحه درس خوندنه، اون يه صفحه رو به هر بدبختی ای بود خونديم، تموم كه
شد گفتم لبات!گفت نازي، يكم ديگه بخونيم، يه صفحه ديگه! گفتم جر زني نكن،
لبات! همديگه رو نگاه كرديم خنديديم، گفت هيس! الان مامان مياد هردومونو
ميندازه بيرون، گفتم می خوای همون عربی رو بخونيم گفت نخير فكركردي من
ميزارم در بری مخصوصا الان كه نيما هم سفارشتو كرده، بايد بريم براش
چيزاي خوب تعريف كنيم، گفت لباتو بده، گفتم نه ولش، من نميتونم تفتو
بخورم…! گفت نازی حرف
نزن! چشاتو ببند مطمئنم خوشت مياد! منم گفتم بهار يادته كه من حتی با شما
غذا نمی خوردم، همش می گفتم ای! تفی يه!! گفت اين فرق داره، چشاتو ببند،
منو بيشتر به سمت خودش كشيد، اين بار بهار سمت چپم بود و از كنار بغلم
كرده بود، چشمامو بستم، به اين فكركردم تجربه هاي جديد می تونه جذاب
باشه، گرچند عمری حتى غذای دهنی كسی رو نخوردم…! حالا تفشو بخورم…!
سعی كردم به تفی بودنش زياد فكرنكنم گوشه لبامو يه بوس كوچولو كرد، بعدش
آروم لباشو كشيد رو لبام، چشمام همون جوری بسته بود، لباش لبامو ناز می
كرد، خودمو بيشتر بهش چسبوندم،اونم كم كم محكم تر لبامو خورد، منم با
ريتم اون شروع كردم ميك زدن لباش، لباش و تفش اونقدرا هم بد نبود، شايدم
خوب بود! از رو لبام اومد اينورتر زبون ميزد، تا رو گردنمو ريز ريز بوس
مي كرد، و آروم ميك ميزد، لباشو كه گذاشت رو گردنم يه لحظه حس كردم نفسم
حبس شد !!!همين طوري كه داشت گردنمو ميخورد دستشو می كشيد تو موهام خودمو
يكم جابه جا كردم، گفت نازى خوشت مياد؟ گفت اوهوم خوبه، يكم ديگه گردنمو
ليس زد، چشمامو باز كردم نگاهش كردم، تو چشماش يه دنيا مهربوني ديدم و
بس! يكم ديگه گردنمو خورد، يقه لباسم يكمي باز بود اونم يكم كشيدش پايين
تر تا لباشو گذاشت انگار منو برق گرفت! گفتم اى بهار تفی يه! گفت بميری
توام با اين لوس بازيات! گفتم ببخشيد ولي آخه خيلی تفيه!!! پاشدم نشستم
گفتم يه دقيقه وايسا، يه دستمال گرفتم گردنم رو پاك كردم!خندش گرفته بود
از كار من! گفت تو الان تفمو خوردی، لوس بازی درنيار، يه لبخند به نشونه
عذرخواهی بهش تحويل دادم، و اين بار من رفتم لباشو بوس كردم، همون طوري
كه كنارش نشسته بودم، دستمو انداختم دور گردنش، يكم لبای همو خورديم،
اينبار زبونشم خوردم، اون دوباره رفت رو گردنم، ياد twilight افتاده بودم
گفتم گاز نگيريا! چقدر اذيتش كردم اين موجود مهربونو، همين طوری كه اون
داشت از اينور گردنمو ميخورد منم از اينور رفتم سراغ گردنش، سعى می كردم
زياد فشار ندم بيشتر فقط لبامو می كشيدم روش، حسابي تفی شده بودم، ولي
ديگه چيزی نگفتم، به نظرم لذت بخش بود، به اين فكركردم كه منم به اون لذت
بدم، اگه دوستش نداشتم اجازه اين كارو كه بهش نمی دادم، يهو هولم داد رو
تخت خودشو انداخت روم به جون بلوزم افتاد از تنم درش آورد، من همش می
گفتم بهار نه، می گفت هيس، مامان صداتو ميشنوه! مامانش هم خوب بهونه ای
بود ها! لباسمو در آورد از گردنم تا رو سينه هامو ليس ميزد، گفتم بهار
يجوري ميشم، گفت جونم، تو خوشت مياد منم يه جوری ميشم… آروم لباشو می
كشيد كنار بند سوتينم گفت نازی درش بيارم، من فقط آروم ناله كرده، آروم
كه صدا به مامانش نرسه… سوتينمو كشيد يكم زد بالا شروع كرد با زبونش
سينه هامو خوردن، گفت چقدر
شيرينی تو نازی جونم… گفتم درآرم سوتينمو، گفت بزار خودم درش ميارم،
خودشو انداخت روم، لباشو آورد نزديك لبام گفت ميزاري لباتو ببوسم؟ منم در
جوابش شروع كردم به ميك زدن لباش، لبامو ول كرد دوباره رفت سراغ سينه
هام، يكم انگشت كشيد روش بعد دستشو برد پشت سوتينمو باز كرد، منم فقط
داشتم حال ميكردم، آروم آي و اوي می گفتم، تو همون حالت كه اون تقريبا
خودشو انداخته بود روم منم دستمو بردم زير بلوزش، سوتينشو باز كردم، اومد
كنارم بلوزشو دادم بالا، شروع كردم يكم با سينه هاش ور رفتم، زياد نذاشت
بخورم، بيشتر دوست داشت خودش بخوره، می گفت آخه تو خيلی خوشمزه ای، گفتم
چه مزه ايم؟ گفت تو آناناسی، بزار آناناس بخورم، سريع بلوزشو درست كرد و
اومد رو من و دوباره افتاد به جون سينه هام من همش آى و اوی می كردم اونم
می گفت يواش مامانم ميشنوه !گفتم تقصير توئه درد می گيره انقدر محكم
ميخوری گفت انقدر خوشمزه ای كه نميتونم آروم بخورم! تو فقط يكم يواش،
نگاهش كردم خنديدم، به شيشه بالای در اتاقش نگاه كردم گفتم فكركن مامانت
از اون بالا بياد مارو ببينه، گفت شك نكن اگه ببينه رسما مياد هردومونو
ميكنه! بهرحال نميدونم آخر مامانش فهميد يا نه! ولى تو همين فكرا بودم كه
صدای گوشيم دراومد پدر بهم اس داد كی بيام دنبالت يه نگاه به ساعت كردم
گفتم بهار خيلي وقته باهميم،اونم كه همش اصرار ميكرد شب پيشش بمونم، گفتم
شب رو نمي مونم، الان يكم ديگه هم هستم، به بابام اس دادم يه ربع ديگه!
بهار همش غر ميزد كه كمه، گفتم بهار ساعت يه ربع به يازدهه، ديگه ديرتر
مامانم رام نميده خونه! گفت بهتر اونجورى هرروز ميخورمت، چيز ديگه اي
نگفتم فقط آروم خودمو كشيدم تو بغلش، خواستم چند دقيقه ديگه تو بغلش باشم
چون به زودی بايد ميرفتم خونه، يه بار ديگه لبامو بوسيد، گفت زياد اذيتت
كردم؟ گفتم نه خيلی هم خوب بود،به بازوی تپلش نگاه كردم گفتم ميخوام
گازت بگيرم جای اينكه نذاشتی من زياد بخورمت بازوشو محكم گاز گرفتم، که
بعدا جاش موند ! البته اگه میدونستم جاش می مونه گازش نمیگرفتم ! بعدش
لپشو بوسيدم گفتم پاشم ديگه، گفت ازت دل نميكنم كاش شب می موندی گفتم
نميشد ديگه، سوتينمو واسم بست، بلوزمم تنم كردم، چشماش انگاری دلش نمی
خواست من برم، رفتم مانتو مو برداشتم پوشيدم، داشتم روسريمو سرم می كردم
كه دوباره موبايلم زنگ خورد، گفتم الان ميام پدر جون، گفتم بهار كليد اين
در كو؟ اومد درو باز كرد، با حسرت گفت نازي چقدر زود گذشت امروز…! گفتم
ولي خوب بود اونم تأييد كرد رفتيم با مامانش خدافظي كردم، گفت وايسا من
تا دم در بات ميام، رفت مانتو پوشيد اومد، گفت دلم برات تنگ ميشه تو برى،
آخه ازاين به بعد من بدون نازی چيكاركنم؟ گفتم فردا همو می بينم، نگران
نباش، خنديد دوباره هردو تا دستامو گرفت تو دستاش، آروم لباشو گذاشت رو
لبام، حياط تاريك بود مطمئن بوديم كسى مارو نمی بينه، صحنه رؤيايى حياط
بوسه قشنگى واسمون ساخت، گفتم بقدر كافى دير كرديم، برم ديگه، در رو باز
كرد، به پدر سلام كرديم، بهار گفت مرسى كه اومدى، شب خوش، گفتم زحمت
دادم، سوار ماشين شدم، برا بهار دست تكون دادم، پدر گفت خوش گذشت؟ چيزيم
درس خوندين؟ گفتم آره، خوب بود. به همين خوب بود بسنده كردم و ديگه چيزي
نگفتم شيشه ماشين رو دادم پايين، هوا بهاری بود و باد صورتمو نوازش
ميكرد،…
فقط به ماه نگاه كردم، مثل هميشه، تو ماه دنبال نيمه های گمشده ام بودم،
راستی ماه اون شب قشنگ تر از هميشه مي درخشيد…
الان بعد از گذشت يك سال ديگه رابطه ام نه با بهار اونجورى صميميه نه با
نيما، برا هردوشون آرزوهای خوب ميكنم كه قشنگ ترين روزاى منو ساختن، اما
دلم می خواست بازم ميشد يه بار ديگه اون احساس ها برگرده دوست داشتنی كه
فراموش نشده، اما كمرنگ شده، صدتاروز قشنگ مث همه اون روزامون تقديم به
نيما جون و بهار جونم، فداى هردوتون
نازنین

زندگي جاريست

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

اسم من حامد هست و ماجراي 3 سال پيش خودم رو مي خوام براتون شرح بدم.
ماجرا از اونجا شروع شد كه در سن 17 سالگي پدر و مادرم توي تصادف ماشين كشته شدند، بعد از اون ماجرا خيلي مشكلات برام پيش اومد چون در اوج جووني حامي هام رو از دست داده بودم و بار زندگيم رو دوش خودم افتاد.
اوايل فكر مي كردم كه اصولا نبايد مشكل خاصي داشته باشم و پيشنهاد زندگي با بقيه فاميل رو رد مي كردم اما بعدش تازه فهميدم تنها زندگي كردن چقدر سخته چون هم بايد ميرفتم مدرسه و هم بايد ميرفتم مغازه ( پدرم اصولا مغازه الكتريكي داشت و سيم كشي داخلي ساختمان انجام مي داد و منم ازش كار ياد گرفته بودم). اوايل خيلي برام سخت بود چون هر شب خسته مي رفتم خونه و هيچي براي خوردن هم نداشتم و مجبور بودم 4 تا چيز رو باهم قاطي كنم و به زور بخورم.
….
4 ماهي رو به همين وضع سپري كردم،‌ديگه همه چيز برام عادي شده بود و با مشكلات كنار اومده بودم. كلاس هام رو هم از تاستون ادامه دادم تا حداقل تافلم رو بگيرم. در حين اينكه كلاس زبانم رو مي رفتم كم كم يه حس عجيبي داشتم نسبت به يكي از دختراي كلاس پيدا مي كردم ولي من كه تا اون روز بچه + بودم و تاحالا با دختري به اون شكلي كه همه مي دونند دوست نشده بودم.
تقريبا 20 روز با خودم كلنجار مي رفتم و نمي دونستم كه چيكار كنم، از يه طرف مي ترسيدم كه اگه برم باهاش دوست شم و كسي بفهمه 1000 تا حرف پشت سرم مي زنند و از طرفي نمي دوستم اين حسم رو چه كارش كنم ولي گفتم اينطوري كه نميشه كه هر شب تو فكرش باشم و هرشب اعصابم خورد بشه براي همين دل رو زدم به دريا و گفتم هرچه بادا باد.

خوب تصميمم رو گرفته بودم كه برم طرفش ولي من يكي كه روم نمي شد برم تو چشماش نگاه كنم و باهاش حرف بزنم براي همين به اساتيد بزرگوار دخترباز كلاس مراجعه كردم و به آموزش و تعليم نزد اين بزرگواران پرداختم و علومي از قبيل رفتارهاي تحريك كننده ، مخ زني و … پرداختم و موفق به اخذ مدرك ديپلم از اين بزرگواران شدم.

الان ديگه مي دونستم كه چطور سر حرف رو باهاش باز كنم و خودم رو بهش نزديك كنمو تونستم در عرض 1 ماه شماره تلفن و آي دي ياهوش رو بگيرم ( خيلي هنر كردم 1 ماه 1 شماره : دي ) اما بايد موقعيتش هم جور مي شد.

2 هفته اي گذشت و ديگه داشتم نا اميد مي شدم تا ايمكه 1 بار مهسا سر كلاس گفت كه چتد تا فيلم مي خواد كسي داره بهش بده؟ منم ديگه داشتم منفجر مي شدم چون آرشيو بزرگي از فيلم و سريال دارم و گفتم چطور فيلمي باشه؟ اونم گفت انيميشن و بهش گفتم بهت زنگ مي زنم تا بيام فيلم ها رو تحويل بدم اونم قبول كرد. وقتي كلاس تموم شد با هيجان پريدم رو پرواز ( تو پرانتز parvaz 225 cc اسپرت شده ) و گازش رو گرفتم و رفتم 20 تا dvd خريدم و رفتم خونه، بهترين انيميشن هام رو با چندتا فيلم كمدي براش رايت زدم و خوابيدم چون ساعت 2 شده بود منم ديگه مثل جنازه شده بودم.

فرداي اون روز ظهر كه هوا خيلي گرم شده بود بهش زنگ زدم و گفتم كه فيلم ها آمادس اونم گفت خيلي خب بيا سر خيابون حكيم صهبا و منم گفتم نه هوا گرمه حالتون بد ميشه و اينا كه آدرس خونشون رو با بدخبختي گرفتم( استاد سروش: و از اطلاعات طرف مقابل هر آنچه مي تواني برگير كه روزگاري به كار خواهد آمد) منم كه خيلي خوشحال بودم رفتم دم خونشون ولي حواسم نبود و زنگ خونه رو زدم كه كاش 100 سال نمي زدم (مهسا گفته بود زنگ بزن ميام دم در چون برادرش بهش گير ميده) وقتي كه در باز شد رنگ از رخسارم پريد، 1 پسر كه بيشتر به غول شباهت داشت در رو باز كرد ، داشتم سكته مي زدم چون بدنش كاملا عضلاني بود و 40 سانتي قدش از من بلند تر بود ( من 171سانتي مترم) بعد ها فهميدم اين هموم برادرشه ، منم كه به اته پته افتاده بودم گفتم با مهسا كار دارم اونم يه نگاهي بدي بهم كرد و رفت مهسا رو صدا زد من كه قلبم داشت با سرعت نور مي زد توي گرما نزديك بود غش كنم، فيلم ها رو تحويل دادم و رفتم خونه يكمي واركرافت زدم و خوابيدم.
روز ها از پس هم مي گذشت و من هر روز علاقم به مهسا بيشتر ميشد و به سفارش يكي از استيد بزرگوار با خانواده ي مهسا هم آشنا شدم و طرح رفاقت رو ريختم و با برادرش هم دوست شديم و من هم كه تو دوران بلوغ بودم كم كم به فكر سكس افتادم اما نمي خواستم ريسك كنم و همه چيز رو خراب كنم.
گفتم بايد صبر كنم موقعيت مناسبش جور شه چون خونه ي ما كه هميشه خاليه اما بايد اون رو هم به طرف خودم بكشونم ، براي هيمن همراه علي (برادر مهسا) مي رفتم بدن سازي و توي 2 ماه كل چربيهام رو سوزوندم.
چند هفته اي كارم شده بود رفتن به مغازه و فكر كردن به مهسا! تا اينكه 1 روز ديدم مهسا زنگ زد و با 1 صداي شهوت انگيزي گفت بيا خونمون كارت دارم . منم رفتم ( فقط داشتم به سكس فكر مي كردم)و به خودم گفتم بيا خودش جور شد. رفتم خونه و ديدم مهسا در رو باز كرد و گفت بيا تو كسي نيست( اون 1 تي شرت و شلوارك پوشيده بود جفتش هم نادنجي بود) من ديگه مغزم كار نمي كرد .
گفت برم تو اتاقش، منم رفتم و نشستم و با اينكه مهسا خيلي هيكل سكسي نداشت اما چون من تو اوج شهوت بودم اون رو داشتم لخت تصور مي كردم كه يكدفعه اومد تو اتاق . همين كه اومد تو اتاق ديدم جعبه ابزار آورده و منم ديگه مغزم هنگ كرد كه جعبه ابزار براي چيه؟! گفت خونه رو با آب شستندو بعضي از سيم ها اينا سوخته و گفت توهم كه برق كشي ( از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم ولي بروز ندادم) و رفتم مغازه سيم و … آوردم و همه چيز رو مجاني درست كردم، اصغر آقا ( پدرش) كه اومد اول بد جوري بهم نگاه كرد بعد كه فهميد دارم چيكار مي كنم رفت تو اتاقش. اونروز گذشت و منم با عصبانيت تمام برگشتم خونه و خوابيدم.
………
1 ماه گذشته بود منم ديگه نمي تونستم تحمل كنم و گفتم همين هفته بايد مهسا رو براي خودم جورش كنم. ( تا اون زمان خيلي با مهسا صميمي شده بودم و درباره ي هر موضوعي با هم حرف مي زديم) .
براي همين به مهسا زتگ زدم گفتم تو اين هفته براي شام بيا خونه ما ( و پدر مادرتم هر طوري هست بپيچون مي خوام باهم باشيم) اون اولش يكمي ناز كرد و آخرش گفت كه امشب اونا خونه نيستند و خونه ي يكي از قوام براي شب نشيني رفتند و مهسا هم براي اينكه درس بخونه خونه مونده و گفت كه مياد
من هم همه چيز رو مرتب كردم و 1 شام اساسي درست كردم( آشپزيم ديگه خوب شده بود) و رفتم حمام و با هرچي كرم و تيغ و اينا بود افتادم به جون خودم و خودم رو تميز تميز كردم.
ساعت 6:30 زنگ خونه رو زد منم رفتم در رو باز كردم اول با هم دست داديم و تعارف كردم كه بياد داخل . امد داخل رفتيم توي حال نشستيم و من ازش پذيرايي كردم و رفتم يكي از فيلم هام رو گذاشتم كه ببينيم ( خوب مي دونستم چه فيلمي بزارم- 1 فيلم كه پره صحنه هاي .. ).
فيلم شروع شد 20-30 كه گذشت حشر من زد بالا ديگه كيرم (16 سانته) داشت مي شكست و وقتي چشم هاي مهسا رو ديدم فهميدم كه اون هم رفته تو حس، خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو گذاشتم روي شونه هاش ، به محض اينكه اين كار رو كردم مهسا چند ثانيه اي زل زد به من و نا خداگاه لبام رو گذاشتم رو لب هاش و شروع كردم به خوردن لباش ديگه خيالم راعت شده بود كه امشب رو با هميم. با ولع تمام لب هاي هم رو مي خورديم و من هم دستم رو توي موهاش مي كشيدم و آروم تا كمرش مي بردم ، حس عجيبي داشتم بعد از اينكه كلي از هم لب گرفتيم اروم آروم دستم رو بردم روي سينه هاش و سينه هاش رو مي مالوندم، يكمي خجالت مي كشيد از حركاتش معلوم بود، من هم آرو آروم دكمه هاي مانتوي مهسا رو باز كردم و زبونم رو روي سينه هاش مي كشيدم اينكا رو خيلي آروم انجام مي دادم تا ناراحت نشه اون هه همزمان با من دستش رو روي كيرم مي كشيد و از زير شلوار مي مالوند كيرم رو خيلي خوشم ميمد وقتي سينه هاش مي خوردم ، كم كم لباس هاش رو در آوردم رفتم طرف كسش ، باره اولم بود كه كس رو لمس مي كردم ،‌شروع كردم كسش رو خوردن اون هم خيلي سريع نفس نفس مي زد و ناگهان ديدم لرزيد و عضلاتش يكم سفت شد فهميدم ارضا شده، منم آروم كنارش خوابيدم و بهش مي گفتم كه دوسش دارم و ازش لب مي گرفتم كم كم حالش جا اومد و بلند شد ، هيچ حرفي به هم نمي زديم ( شايد خجالت مي كشيديم ) آروم كيرم رو گذاشت توي دهنش و شروع كرد ليس زدن من خيلي لذت مي بردم از اين كارش و انم سريع تر ساك مي زد تا اينكه آبم داشت ميومد و بهش گفتم ولي اعتنايي نكرد و تمام آبم رو با فشار تمام ريختم تو دهنش ، ديگه نمي تونستم تكون بخورم . روي كاناپه ولو شدم.
كم كم بلند شدم مي خواستم بكنمش ديگه، رفتم از اتاق كرو و اسپري رو آوردم ( با اينكه با زن هاي توي فيلم سوپر خيلي فرق داشت ولي داشتم به شدت حال مي كردم) شوراخش رو با كرم ليز كردم و آروم آروم كيرم رو روي سوراخش مي كشيدم خيلي حشري شده بود و گفت خودش رو يكم جلو عقب كرد كه يعني بكن توش ديگه كس كش : دي منم آرو كيرم رو فشار دادم ديدم خيلي دردش مياد براي هميد يكمي پاهاش رو باز كردم و آروم آروم كردم توش . كيرم داشت از فشاري كه بهش وارد ميشد مي شكست و اونم درد داشت. يه دفعه ديدم كيرم كاملا توي كونشه و آروم شروع كردم تلمبه زدن اوايلش نمي شد سريع بزنم چون تنگ بود و اونم دردرش مي اومد ، بعد از 3-4 دقيقه كم كم سريع تلمبه مي زدم تا اينكه آبم داشت ميومد و منم كه نتونستم بكشم بيرون آبم رو ريختم توي كونش. همزمان اون هم ارضا شد. خيلي حال كرديم. ساعت تقريبا 9 بود. با هم رفتيم حمام و اونجا كلي از هم لب گرفتيم و حرف هاي رمانتيك زديم. اين اولين سكس زندگي من بود. 2 ماه بعد هم رفتم خواستگاري و اونا هم قبول كردند و تا 3 ماه بعدش جشن عروسي رو به راه انداختيم. چه حالي ميداد شب عروسي ( هرچي كونش تنگ بود، پرده ش راحت پاره شد). الان هم داريم به خوبي و خوشي با هم زندگي مي كنيم، البته مشكلاتي هم داريم ولي به خاطر هم نا ديدش ميگيريم.
اميدوارم خوشتون اومده باشه.
دوستدارتون حامد.
منتظر نظراتتون هستم

نوشته:‌ حامد

محشور شدن با لیلا

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام من علی هستم 20 ساله کیری در حدود 25 سانت ارتفاع. داستانی که براتون میگم برای2 سال پیشه . ما یه همسایه دیوار به دیوار داشتیم به اسم لیلا اون موقع 4 سال از من بزرگتر بود یعنی 23 سالش بود خلاصه تو کوچه ک میدیدمش باهاش زیاد شوخی دستی می کردم خیلی وقت هم میشد همسایه بودیم یه روز رفته بودم پشت بوم دیش ماهواره رو تنظیم کنم دیدم با یه شلوارک و یه تاپ اومد رو پشت بوم . اول منو دیدمثلا بگه خجالت کشیده رفت تو منم کم نیاوردم از جامم تکون نخوردم دیدم دوباره اومد بدون اینکه حرفی بزنه لباساشو رو ظناب پهن کرد منم زوم کرده بودم روش چشم ازش بر نمیداشتم آخ چه کونی داشت . برگشت بهم گفت یه وقت خجالت نکشیا منم گفتم منو تو که این حرفا رو نداریم می خوای منم لباسمو در بیارم محشور شیم هیچی نگفت خندیدو رفت خونه اینم بگم باباش از اون آدمای بی بخار. یه روز باباش گفت علی بیا این ماهواره مارو درست کن اون روزم فقط باباشو خودش بودن خلاصه رفتم خونشونو یه ذره این ور اون ور کردم به باباش گفتم شما برو بالا یه ذره دیشو تکون بده هروقت گفتم خوبه جاشو سفت کن
هلاصه بباش رفت بالا منم کنترل رو پرت کردم رفتم سراغ لیلا که تو آشپزخونه بود خودشم کونش می خارید با هزار زور یه لب 1 دقیقه ای ازش گرفتم یه دفعه صدای باباشو شنیدم که اون بابلا از گرما داشت میمرد . ماهوارشونو درست کردمو اومدم خونه بدجور تو کف لیلا بودم که گوشیم زنگ خورد شمارشو نشناختم برداشتم صدی لیلا بود گفت هفته بعد باباشینا میرن شمال این میمونه با داداش کوچیکش که 8 سالشه گفت اگه وقت داری این ماهوارمون دوباره خراب شده هفته بعد بیا درستش کن .معلوم بود کونش میخاره مم تا هفته بعد مدام تو فکرش بودمو همیشه کیرم راست بود که روز موعود فرا رسید تو کوچه بودم دیدم مامانشینا دارن خداحافظی میکنن میرن اونا که رفتن یه نگا به من انداختو خندید رفت تو خونه . داداشش بیرون تو کوچه داشت بازی میکرد بردمش گذاشتمش کلوپ تا 4 5 ساعت بشینه بازی کنه سپردمش دست بچه ها . منم رفتم زنگ زدم گفتم برای تعمییر ماهواره اومدم درو باز کردو رفتم بالا یه پیرنو شلوار پوشیده بود تنننننننگ این کیره ماهم نرسیده داشت شلوارو جر میداد. رفتم بالا دیشو تنظیم کردم روسایروس اومدم یه کانال سکسی گذاشتم بهش گفتم اینا خوبه؟ یه دفه داد زد گفت نه اینا رو قفل کن رمزشم بده ب خودم منم گفتم اصلا حذفشون می کنم یه دفه گفت نه تو این مدتم داشت فیلم پخش میشد نگاش از تلویزیون برداشته نمیشد که من یهو کانالو عوض کردم دیدم مثل وحشیا پرید کنترلو گرفت زد کانال سکسیه و نشست نگاه کردن منم دیگه بهتر از این موفعی ندیده بودم از پشت کرم میریختم هیچی نمیگفت یکی دوبار انگشتش کرد م بازم هیچی نگفت از پشت سرمو آوردم گردیشو شروع کردم به خوردن برگشت منو نگاه کرد شروع کرد به لب گرفتن اصلا فکر نمی کردم این قدر حشری باشه منم شروع کرئم به در آوردن لباساش آخخخخخخ چه سینه هایی داشت انقدر سینه هاشو خوردم داشت از شهوت ار ار می کرد کیر بدبخت منم داشت پوست مینداخت که برشگردوندم به پشت واییییییی چی بووود چه کونی چه کسی تا بیاد بفهمه چی شده تفو انداختمو کیرمو تا دسته کردم تو کونش دستمم گرفتم جلو دهنش تا داد نزنه اینفدر کونش تنگ بد که انگار کیرم داشت نصف می شد خلاصه بعد از کلی عرف ریختنو کلی مکافات آبمو ریختم رو سرو صورتشو با هم یه چیزی خوردیمو من پا شدم اومدم. امیدوارم خوشتون اومده باشههههههههه

نوشته:‌ علی

کونکونک با پسردایی

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام اسم من امیره درحال حاضر19 سالمه داستانی که میخوام بگم برمیگرده به 5 سال پیش یعنی زمانی که من 14 سالم بود من با پسر داییم(علیرضا) تفاوت سنی زیادی نداشتیم حدودا 6 ماه ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم و تاموقعیتی پیش میومد با هم سینما میرفتیم چون جفتمونم عاشقه فیلم هستیم یه روز گرم تیر ماه بود که با هزار بدبختی رفتیم سینما موقع برگشتن یه پسر 16-17 ساله یواشکی توگوشه من گفت فیلم سوپر فیلم سوپر من به پسره گفتم چنده گفت هر سی دی 2000 تومن من به علیرضا گفتم که حیف بخرم نمیتونم نگاه کنم اخه ما توی خونمون اون موقع یه تلوزیون بیشتر نداشتیم اونم توی اتاق اصلی بود کامپیوترمم خراب بود علیرضا وسط حرف من پریو گفت امروز هیچکس خونه ی مانیست بابا و مامانم رفتن شهرستان تا شبم نمیان گفتم چه عالی جوفتمون از اینی که یه مکان گیر اورده بودیم ذوق کردیم بعدشم سیدیو خریدیمو رفتیم خونه دایی خونشون طبقه ی چهارم بود من که از ذوقم نفهمیدم که چجوری پله هارو بالا رفتم خلاصه تلوزیون سیدیو راه انداختیمو نشستیم فیلم دیدن چه فیلمی بود مرده سیاهپوسته زنرو هی میکرد زنه هم داد میکشید منم که کیره 14 سانتیم داشت شلوارمو پاره میکرد اما به خاطر اینکه مثلا بگیم با جنبه ایم جق نمیزدم. همون موقع بود که علیرضا یه خورده روغن اوردو گفت بیا بابا بزن منم میزنم منم که تا اون موقع کیرمو پیش کسی در نیاورده بودم زیپمو کشیدم پایین به صورت خوابییده شروع کردم با خودم ور رفتن علیرضا که خیلی خودمونی شده بود کلا شلوارشو دراورد سر پا پاهاشو باز کردو رفت جلوی تلوزیون کیرشو گرفت روصورت زنه هی جق میزد منم از پشت یه صحنه ییرو دیدم که از فیلم قشنگتر بود کون سفیدو نسبتا توپل کوچیک علیرضا که هنوز مویی در نیاورده بود چون اصولا کلا بدن علیرضا کم مو بود تو همین حالا بودم که علیرضا ابش اومد ریخت کفه دستش به من گفت من میرم حموم روغنو دستمو بشورم بعد از من تو برو من که هنوز در حال جق زدن بودم گفتم باشه اون رفتو منم ابم اومد منتظر موندم تا علیرضا از حموم بیاد بیرون تا منم خودمو تمیز کنم اما در همین لحظه یه فکری به نظرم رسید پاشدم رفتم پشت در حموم به عیرضا گفتم درو باز کن منم بیام تو باهم حموم کنیم اونم درو باز کرد منم پریدم حموم شروع کردم به لیف صابون زدن علیرضا هم داشت خودشو میشست من گفتم میخوای پشتتو لیف بزنم گفت بزن منم گفتم بشین دولا شدمو لیف زدم گفتم خوب حالا پاشو توی همین حین کیرم دوباره سیخ شد منم که با دیدن کون علیرضا دیوونه شده بودم هی کیرمو به بهونه های مختلف میزدم به کون علیرضا یک هو یه حرف غیر منتظره از علیرضا شنیدم اون گفت میخوای منو بکنی منم که انگار دنیا رو بهم داده بودن سریع گفتم اره ولی درد داره ها گفت اشکالی نداره منم لیفو گذاشتم زمینو دو تا لپ کون علیرضا رو باز کردم کیرم که از قبل روغنی بودو گذاشتم روی سوراخ علیرضا اروم اروم فشار دادم بیچاره بخاطره اینکه سوراخش تنگ بود خیلی اخو اوخ کرد چند بارم گفت در بیار ولی من از اوج شهوت هی کونشو توبغلم فشار میدادمو میگفتم الان دردش تموم میشه کیرم تا دسته توی کونش بود تن تن بهش میگفتم شل کن شل کن یواش یواش از دردش کم شد منم که شنیده بودم که موقع کردن پسر براش جق بزنی حال میکنه کیرشو گرفتم تو دستم هی جق میزدم هی تلمبه میزدم من که داشتم حال میکردم اما علیرضا تواوج لذت بود نفس نفس میزد دستشو اورد پشت کون من روی لپ کونم هی میمالیدو فشار میدا د که کیره من بیشتر توی کونش بره یه چند باری کیرمو دراوردم دوباره کردم تو علیرضا از اوج لذت هیچی نمیگفت تا اینکه ابش اومد ابشو که تودست من بود مالوندم به سر کیرم علرضا که بعد از دو بار اومدنه ابش خیلی شل شده بود درازکشید روی زمین گفت بسه دیگه من فتم من هنوز ابم نیومده هو پاهاشو دادم بالا انداختم روی شونم کردم توی کونش پشت سر هم هی تلمبه میزدم کنترل خودمو از دست دادمو ابمو ریختم تو کون اون بدنم کاملا شل شد بعد از چند دقیقه هم به خودم اومدمو خودمو شستمو لباسامو پوشیدم موقع رفتن علیرضا گفت از این به بعد اگه خونمون خالی شد میای حال کنیم من گفتم اره امیدوارم خوشتون اومده باشه.

زهرا جون

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

من اسی هستم و 19 سالمه و دانشجوی ترم 4 هستم. یکمی از زهرا بگم : زهرا یه دختر حشری و شوخ طبعیه که ورزشکاره و خیلی هم بدن خوبی داره. قدش حدود 175 میشه و پاهای توپول داره و پستون و کونش هم که ماشالله واسه خودش بیداد میکنه.

داستان از اونجا شروع میشه که ترم پیش آخرای ترم بود که با زهرا کلاس داشتم که از کلاس در اومدنی به من گفت اقای… یه لحظه. منم موندم و جوابشو دادم. بالاخره جزوه منو گرفت و رفت. بعد 1 هفته ازش خبری نشد. از داف های دانشگاه شمارشو پیدا کردم و بهش اس ام اس دادم که من اسی هستم و جزوه رو میخوام.
دیدم فردا با روی خندان و خوشگل اومد به طرف من و جزوه داد و رفت. بعد 3 4 روز دیدم اس ام اس اومد. دیدم زهراست که نوشته: سلام میتونم ببینمت؟ اگه دانشگاه هستی بیا کلاس 105. منم رفتم و در رو زدم و رفتم تو. دیدم سرشو گذاشته رو میز و داره آهنگ گوش میده. رفتم جلوش گغفت بیا بشین کارت دارم. رفتم نشستم کنارش و سرشو اورد بالا و بهم نگا کرد. منم داشتم نگاش میکردم که دستشو دراز کرد و دستمو گرفت. منم همینجوری داشتم نگاش میکردم. دیدم پاشد و جلوی در یه صندلی گذاشت و اومد طرف من. دستی میز رو داد بالا و نشست رو پام. انصافی کونش خیلی نرم بود. گرم بود. دیگه داشتم کم کم سیخ میکردم. دستمو دور کمرش انداختم و به خودم نزدیک کردم. پیشونی شو چسبوندم به پیشونیم و لبمو گذاشتم رو لبش و لبشو میخوردم که دیدم خوشو بهم نزدیک کرد. منم 2 تا دکمه از مانتوشو باز کردم و دستمو کردم تو سوتیئن اش. وای خدا خیلی نرم بود. یکم بازی شون دادم. اونم دستشو گذاشته بود لای پاچم و داشت به کیرم میمالید. منم نامردی نکردمو کیرمو جا به جا کردم تا خوب بتونه بازیش بده. منم دستمو گذاشتم لای پاچش. شلوارش پارچه ای مانند بود و یکمی هم تنگ بود. کوسش کمی معلوم بود. دستمو از رو شلوار رو کوسش بالا پائین میدادم که دیدم منو سفت گرفت و لرزید. دیدم آره ابش اومد. نفس نفس میزد. دوباره لبامو گذاشت رو لباش. این دفعه داشت گاز میگرفت. منم خوشم اومده بود. گفتم دستتو میکنی تو؟ اولش ناز میکرد ولی بعدش کمربندمو باز کردمو و زیپمو دادم پایین و شلوارمو یکمی دادم پائین. دستشو کرد تو. گفت خیلی داغه. منم گفتم تو داغش کردی. دستشو میکشید به کیرم که دیدم دارم اذیت میشم. گفتم دستت تفی کن. اونم یکمی تف زد دستشو میکشید به کیرم. دیگه داشت آبم میومد که بهش گفتم یگکم سرعتت رو زیاد کن. یکم که جق زد آبم اومد یکمی ریخت رو دستش و بقیش رخت و شورتم. دیدم دوستم اس ام اس داد که کجائی؟ بیا کلاس شروع شد. منم زهرا رو بوسش کردمو از رو پام پاشد. لباس هامونو درست کردیم و بهش گفتم خیلی باحالی. داشتم میرفتم سر کلاسم که چسبوندمش به دیوار و لبشو بوسیدم و رفتم سر کلاس…

از اون به بعد هر وقت منو میبینه لخند مزنه و رد میشه…
از این اتفاق 1 ترمه میگذره و دیگه باهاش در ارتباط نبودم و فقط سلام علیک بهم میکنیم…

قربانتان : اسی…

منظور من این نبود !

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام به همه بر و بچه های گل ودوست داشتنی شهوانی من دانیالم اینم اولین باریه که تو این سایت دارم مینویسم من تا به حال 3 بار سکس رو تجربه کردم 19 سالمه و در 18 و 19 سالگی سکس داشتم.
بار اول رو میخوام براتون بنویسم اگر کم و کسری بدی خوبی هر چی داشت فحشم ندید!!!
خانواده ما از 5 نفر تشکیل شده من پسر سومم و دو خواهر بزرگتر از خودم دارم کار ما طوریه که برای آوردن جنس به قشم میریم تا خرید کنیم و برای فروش بزاریم توی مغازه. ما عمده فروش مانتو اییم و به همین خاطر سالی یک یا دوبار مجبوریم با قطار بریم بندر از اونجا هم با لنج بریم قشم. برای اینکه هزینه سفر و هتل و … کم بشه همین طور سفر خوش بگذره ما با یکی از افراد فامیل میریم.
سال پیش تابستون بعد از یک سال تحصیلی تخمی و نمراتی بس زیبا و درخشان بیکار توی خونه میشستیم و نامجو گوش میدادیم تا اینکه به گوشم رسید که میخوایم بریم قشم. از آقام پرسیدم که با کی ؟ گفت با خانوم معظمی و دخترش و مامانت . دادم رفت هوا که ای بابا من دیگه چرا بزار خودشون زنونه برن دیگه بابام هم در کمال خونسردی گفت خفه شو!!!
آخه میدونین درسته قشم حال میده ولی اولا تو تابستون پدرت در میاد از گرما دوما من زیاد خوب با خانم ها کنار نمیام چون نه میدونم سر صحبت رو چجوری باز کنم نه با این غیبت کردناشون حال میکنم.
خانواده معظمی که بحث ما سر مادر و دخترشه خانواده خونگرمین که علی رغم اینکه من زیاد تو مهمونیای فامیلی شرکت نمیکنم اما میدونم که خیلی به جوش و اهل بگو بخندند که تو این مسافرتم بهم ثابت شد. مادر خانواده اسمش ناهید و دخترش که دو سال از من بزرگتره مینو است.
با همه کلکها و به مریضی زدن ها و اینها ما راهی شدیم اگه میدونستم چی در انتظارمه که با کله میرفتم.
روز موعد فرا رسید همه خوشحال وخندون بودن من اعصابم کاملا کیری بود و از همون بدو قضیه شروع کردم به اخم و تخم.
توی قطار ناهاره که خوردیم (ساعت 11 راه افتادیم) گرفتم خوابیدم بلند که شدم حواسم نبود شروع کنم به اخم و تخم ناهید خانومم شروع کرد به حرف زدن در مورد مدرسه و درس و از این کس شعر ها که هر وقت بزرگترا حرف کم میارن میگن. من و مینو تا اون موقع حیا رو خفن رعایت کرده بودیم و حتی درست حسابی بهم نگاه نکرده بودیم.البته منم همچین قیافه آنچنانی هم ندارم که با یه نگاه مجذوب کنم ولی خوب قیافه معمولی دارم و مثل همه فشن میکنم و …
مینو نه از اون حزب اللهیا بود نه از اون جنده هایی که دیگه خودتون میدونید یه دختر معمولی.
سر درس و مدرسه که باز شد خود به خود انگار ما که تا اون موقع ساکت بودیم رو به حرف انداخت در مورد مدرسه درس و … حرف زدیم تو این مدت هی بگی نگی یه دیدکی هم به قنبل خانوم و برجستگی ها مینداختیم به فکر حرف رفیقم افتادم که میگفت اونایی که کون ندارن پستونها و کوس های باحالی دارن تو این حال هوا بودم که گفت درسته؟؟ منم الکی گفتم آره!!!
باز دوباره ساکت شدیم تا ناهید خانوم ومامان از من قیمت نکسوس رو پرسیدن منم برای اینکه دقیق بگم با گوشیم تو گوگل سرچ کردم و گفتم. یهو مینو رو کرد به من گفت شما گوشیتون اینترنتش براست؟ من برای اینکه سر شوخیو یه خرده باز کنم گفتم نه به چپ!!! اونم نخندید کیر شدم!!!اصلا نگرفت یعنی چی!!! گفتم آره چطور گفت آخه من هر چی باهاش ور میرم درست نمیشه شما بلدید گفتم بدید به من. خنگ اکسس پوینتش رو تنظیم نکرده بود درستش کردم و دادم بهش گفت مرس راستی ایرانسل فیلترشیکنم داره؟ گفتم فیلتر شکن برا چی یهو دستپاچه گفت برا فیس بوک میخوام. منم زیر لب گفتم آره ارواح عمت حاجی یه لحظه شک کردم شنید یا نه آخه یه نگاه خرکی کرد بهم. خلاصه بعد از اون دیگه راه افتادیم با هم در مورد فیسبوک حرف زدیم و … داشتیم با هم حرف میزدیم وسط حرفش یهو جو گرفتتش کلش خورد بالای کوپه ( ما تختای بالا بودیم) سرش رو گرفته بود میگفت درد داره منم تو دلم گفتم اینم درد داره میخوای؟ بهش گفتم چیزیت شد گفت نه من و جو میگیره از این ک ……
رید سوتی رو داد اومد بگه اوسکل بازی گفت ک… بقیشو نگفت یهو منم خوب چشام باز شد از هم خندش گرفت گفت خب حواسم نبود ببخشید. دو تایی خندیدیم منم اون رگه بچه پررو ایم زد بالا گفتم راحت باش!!! گفت حالا ما یه سوتی نگفتم.یه دادیما.گفتم چقدر میدی به کسی نگم گفتی ک…( بقیشو نگفتم).یه نگاه بهم کرد منم اصلا حواسم به کس شعری که داشتم میگفتم نبود یهو روم و برگردوندم اونم همینجوری داشت نیگام میکرد یه جورایی خجالت کشیدم ولی بازم وقتی داشتم میرفتم پایین گفتم من با همه چیز راضی میشما (منظورم حتی با یه صد تومنی بود)ولی مثل اینکه اون یه جور دیگه منظورمو فهمید.رفتم پایین گفتم مامان من میرم دستشویی سر واگنیه چون این تهی خرابه آخرشم یه نگاه به بالا انداختم اومدم نمک بریزم گفتم هر چی ( یعنی هر چی بدی راضی میشم ) رفته بودم توالت با فراغ بال بعد از 5ساعت نشاشیده بودن داشتم میشاشیدم که در زدن. گفتم کسیه. باز دوباره در زدن گفتم بابا کسیه یهو دیدم مثل اینکه یه صدایی میاد رفتم دم در یکی میگفت منم باز کن مینو ام (مینو خیال کرده بود میگم میرم دستشویی تو بیا اونجا یه چیزی بهم بده!!!!) .
درو باز کردم دیدم وایساده تو دلم گفتم جان ولی تومغزم هنگ کرده بودم یهو اومد تو در و بست منو نیگاه کرد. منم عین این اوسکلها داشتم نیگاش میکردم. یهو به خودم اومدم گفتم دستشویی داری؟ دیگه هیچی نگفت فقط اومد لبش رو گذاشت رولبهام من بازم جا خورده بودم انصافا درکم کنید منی که تا حالا سکس نکرده بودم و با فیلم سکسیو جق خودم رو ارضا میکردم حالا تو یه همچین وضعیتی بودم بچه های گلی که تا حالا سکس نداشتن بدونن که سکس واقعی با اون چیزی که تو فیلما میبینید از زمین تا آسمون فرق داره.مثل فیلما سعی کردم منم یه حرکتی کنم و لب بگیرم وتا حدودیم موفق بودم.کم کم راه افتادم شروع کردم به بوسیدنش تو ذهنم داشتم فیلم سوپرایی که دیده بودم رو بررسی میکردم لبای غنچه ای و خوشگلی داشت که با یه ماتیک کم رنگ قرمز رنگ شده بود.

کم کم رفتم پایین رو گردنش و میبوسیدم و لبم و میکشیدم بهش جای ماتیک روی گردنش میدیدم. حسابی داغ شده بود گرمایی که از بدنش بیرون میومد رو قشنگ حس میکردم. چون خودمم یه همچین حسی داشتم داغی شدید داخل وبیرون بدن به همراه طپش فوق العاده سریع قلبم شروع کردم پایین اومدن و آروم شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتواش . اصلا باورم نمیشد .دستمو روی کونش میکشیدم وسفت فشار میدادم باز دوباره شروع کردم به باز کردن دکمه ها وقتی دکمه آخر رو باز کردم خودش با شدت و و شهوت دو طرف مانتو رو گرفت و کنار زد دو باره اومدم بالا شروع کردم به بوسیدن گردن و بعدشم دوباره لباش خودمونیم خیلی با لبای کوچولوش حال کرده بودم همون طور که یه دستم به گردنش و اون یکی دستم روی کونش بازی میکرد اونم یه دستش رو از دور گردنم برداشت و کیر سیخ وکلفت منو از رو شلوار گرفت . انگار توی دلم ریخت طپش قلبم بیشتر شد و نا خودآگاه نفسم هم با گرفتگی خاصی همراه شد.
از روی شلوار کیرم رو بالا و پایین میکرد یهو هلم داد که چسبیدم به دیوار دستشویی وحشیانه اومد سمتم صورتش یک نوع شهوت و حس وحشی گری داشت. معلوم بود شدیدا داغ شده بود و کیرم خیلی روش اثر داشته.یه خورده ازم لب گرفت بعد اومد یه خورده گردنمو خورد وای خدا چه حسی داشت. دکمه های پیرنمو دونه دونه باز میکرد و میرفت پایین آره بالاخره رسید به دکمه شلوارم خیلی سریع و با وحشی گری دکمه رو باز کرد و زیپ رو کشید پایین.از رو شورتم کیرمو گاز میگرفت. شورتمو کشید پایین کیرمو که دید سرشو بالا کرد و با شیطنت خاصی گفت چقدر کلفت وبا دستش یه خورده مالید. من عقده ای جقی هم گفتم عزیزم نمال بکن تو دهنت میمالی یهو آبم میاد هنوز کلی باهات کار دارم.کیرم رو از ته گرفت اول سرش رو لای دندوناش گذاشت یه خورده فشارداد. بعد یه خو رده یه خورده زیر کیرمو لیس زد اومد پاینن تا به تهش رسید.منم دستمو گذاشته بودم رو سرشو فقط چشم به دهنش بود. یکهو رفت سر کیرمو تا نصفه کرد تو دهنشو همین جوری تودهنش لیس میزد.واااایییی یه خورده با دهنش بالا پایین کرد که احساس کردم یه حسی تو گلومه انگار یه چیزی داشت خفم میکرد با دست سرشو هل دادم جلو تا کیرم بیشتر بره تو دهنش .تا ته کیرم تو دهنش بودو اونم داشت لیس میزد بعد با یک حرکت آروم آروم سرشو اورد عقب و همینجوری که دندونشو میکشید به رگ زیر کیرم میومد عقب تا به سرش رسید که آروم لبشو گذاشت کناره های سر کیرمو لبگیران کیرمو از دهنش در آورد. گفتم عزیزم حالا نوبت منه گفت نه دانیال دیگه نمیتونم صبر کنم بزار توم گفتم عزیزم ما این جا هیچی نداریم اومدیمو یهو آبم ریخت توت چه غلطی کنیم؟ گفت نمیدونم تو رو خدا فقط یه کاری بکن!!! چشمم افتاد به کون کوچیکش یه دست کشیدم لای کونش گفتم میخوای اینو برات یه خورده گنده تر کنم؟شروع کرد مانتو و لباس زیرشو در آورد حالا من موندم و اون کرست که بکنم و برسم به اون سینه ها وااااایییییییییییییییییییی.بند کرست رو با دستم باز کردم و باز هاج و واج موندم چه سینه های خوشگلی سرش متمایل به صورتی میزد و حسابی هم تیز شده بود برای اینکه بیشتر حشریش کنم سر سینه هاشو فشار دادم یهو صورتش یه شکلی شد انگار که یه کیر کلفت رفته باشه تو کونش حشر داشت میکشتش گفت دانیال فقط بکن تو جان من !!!شروع کردم به خوردن سینه هاش نرم بود نرم همین فقط نرم یه خورده سرش لیس زدم که دیدم داره هل میده سرمو رو به پایین منم با اینکه خیلی رفته بودم تونخ سینش ولی میخواستم به اونم حال بدم رفتم پایین شلوارشو خیلی سریع کندم. یه شرت از اینا که پشتش هفتیه پوشیده بود. شورتو گرفتم کندم. یهو به خودم گفتم بابا ممد باید حرفتو طلا بگیرن گفته بود اینا که کونای کوچیک دارن کسشون خوشگله ها. کسش رو به صورتی میزد عین و همرنگ سر پستوناش یه خورده پشم دور بر کسش بود که نشون میداد این اواخر پشماشو زده ولی واقعا کس قشنگی بود که تو عکسا فیلمام من کمتر دیدم یه خورده زبون زدم بهش دیدم نه داره هلاک میشه لبشو گاز گرفته بود دستاشو دو طرف سر من فشار میداد زیر لب آی آی میگفت چشاش تنگ شده بود مثل اینکه میخواد گریه کنه من دیدم اگه زیادی بخورم یهو ارضا نشه ما سوراخ از دست بدیم ولی وقتی دیدم تو اون حالته دلم سوخت یاد وقتی افتادم که داشت برام میخورد که چه حسی داشتم.تصمیم گرفتم همه جای کسشو بلیسم یه دقیقه بعد برم سراغ اون کونش.آروم آروم زبون میزدمو زبونمو تو و بیرون میکردم و به خودم میگفتم آخه احمق چرا این صحنه ها رو تو فیلمای سکسی میزدی بره؟آخه من از این صحنه ها اصلا خوشم نمیومد ( از کسلیسی ) تو این حال و هوا بودم که یهو احساس کردم قلبم یه لحظه گرفت و افتاده نشستم رو زمین مینو رو نگاه کردم دیدم اونم داره منو با ترس نگا میکنه!!! کیرم تو این شانس آخه کی ساعت 11:15 شب شاشش گرفته بیاد بشاشه اونم واگن آخر که خر پر نمیزنه بهش گفتم هیچی نیست عزیزم بغلش کردم. گفت میترسم آروم زیرلب گفتم هیس آروم باش ببینه نمیایم بیرون بیخیال میشه میره گفتم بیا آروم باش صدایی ازت درنیاد بیا برات بخورم کستو گفت باشه یه 10 یا 20 ثانیه دیگه به طرز کاملا آماتوری براش خوردم که دیدم نه من تو اون حال دیگه شجاعتشو دارم نه اون. گفتم یه دقیقه وایسا برم ببینم شاید یارو فکر کرده خرابه رفته تو پشت در وایسا آروم گفت باشه ترس و تو صداش راحت تشخیص دادم.
شلوارو شورتو کشیدم بالا الکی آبم باز کردم که مثلا آب ریختم درو باز کردم دیدم یه پسر 23 یا 24 ساله پشته دره اومد بره تو یهو یه فکری به ذهنم خورد گفتم آخ آخ دلم ببخشید دوباره رفتم تو. خوب چیکار میتونستم بکنم که یهو شنیدم از پشت در گفت ای بابا بیخیال بعدم صدای پا.آخیششش. گذاشتم یه خورده گذشت درو باز کردم دیدم رفته .
درو بستم برگشتم دیدم مینو تکیه داده به دیوار توالت داره کسشو با دست میماله و لباشو گاز میگیره گفتم دیگه نمیتونم شلوارمو در آوردم شورتمم در آوردم مینو رو گرفتم گفتم عزیزم برگرد و بغلش کردم آوردمش دم دستشویی توالت . (دستشویی های قطارو که دیدین جلو دره و یه پله کوچولو میخوره میره بالا؟) دستاشو گذاشت روی میر دستشویی کلشو آورد پایین کمکش کردم کمرشو دادم تو تا یه خورده قمبل شه کونش.
پاهاشو از هم وا کردم به قدری که از عرض شونه هاش بیشتر باز بود. روی یه پا نشستم و اون کون کوچیکشو بو کردم یه خورده پوست فوق العاده نرمشو لیس زدم ولی حال چندانی نداد بهم ولی معلوم بود حشر مینو رو برده بود بالا.یه کون قمبل شده جلوم بود . واییییی من خواب نیستم پسر تو همیشه منتظر این لحظه بودی ولی یه احساس ترسی داشتم نمیدونم چی بود . مینو گفت دانیاااال.
یهو به خودم اومدم یه خورده مایع دستشویی که کم هم داشت برداشتمو مالیدم لای کونش وای چقدر داغ بود . خیلی داغتر از اونی که همیشه فکر میکردم.
لای کونشو با دست باز کرد تا من راحت بتونم به سوراخش مایع بزنم سوراخ تنگی داشت خیلی تنگ. دور وبرشو قشنگ مایع مالیدم بعدم یه خورده دیگه مایع زدم که دیگه مایع هم تموم شد.چون کونشو گرفته بود با دست حالت قمبلیش بهم ریخته بود با دست دوباره برگردوندم به حالت اول آروم بادستم کیرمو گرفتم با اون یکی دستم لای کونشو بازکردمو آروم گذاشتم دم سوراخش وای وای وای چه حالی بود آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم آروم سرشو خواستم بکنم تو که انقدر مایع زده بودم که یهو سرش یه خورده بیشتر رفت تو کونش یهو سرشو گرفت بالا همدیگرو تو آیینه میدیدیم انتظار داشتم مثل همه فیلما و اکثر داستانا یه آی کوچیک بکشه یا دادش بره هوا یا… ولی فقط لبشو گاز گرفته زیر لب یه آی کوچیک گفت انگار داشت گریه میکرد دیدم اینطوریه آروم آروم فشار دادم تو به وسطا رسیده بود که یهو گفت آی آی دانیال دانیال بیشتر نکن خیلی درد داره تورو خدا دانیال آِِییی . من حواسم نبود یهو یه خرده دیگه کردم گفت دانیال نکن تو رو خدا بعد احساس کردم واقعا داره گریه میکنه به خاطر همین تا همون جایی که تو کرده بودم در آوردم کردم تو در آوردم کردم تو من لبامو گاز گرفته بودم اونو تا آیینه میدیدم که داشت زجر میکشید تمام بدنم داغ بود عرق از سرو صورتم پایین میومد دستمو تو همون حالت بردم دم کسش ودور کسشو تند تند مالیدم از همه جهت بالا پایین . با اون یکی دستمم کمرشو گرفته بودممو عقب جلو میکردم احساس کردم داره آبم میاد آه آه های زیر لبی مینو تند تر و دردناک تر شده بود آه آه آیییییییی آه لباش و گاز میگرفت و آه آه آِی یهو احساس کردم دستم خیس شد کمرشم شل شده از حالت قنبلی در اومد. منم از آه های آخر اون یه حس آشنا بهم دست داد آبم داشت میومد فشار تو کیرم حس میکردم گفتم آآآآآآآآآ یهو با فشار آبم اومد چشامو بسته بودم حالی داشتم که خودتون بهتر میدونید حسیه که به این راحتیا نمیشه توصیف کرد احساس خالی شدن کمر احساس اینکه اون نفس تنگی میره و نفس های عمیق و خس دار میکشی کیرت یک خورده از حالت شقی خارج میشه و… کشیدم بیرون و با تمام وجود گفتم وای عجب چیزی بود مینو رو رسما نمیشد بلند کرد تکیه داده بود به میز دستشویی وسرشو گذاشته بود رو ی بازوی راستشو چشماشو بسته بود و یه دستشم بی تحرک دم کسش بود
با کلی بدبختی وشلی هر چه تمامتر بادستمال کاغذی و آب سر وته کثافت کاری و هم آوردیم قرار شد من اول برم و بگم که رفته بودم بعد دستشویی دم بوفه تا یه چیزی بخورم وداشتم بیرون رو نگاه میکردم مینو هم بگه دل درد داشته و داشته قدم میزده تا حالش بهتر شه من رفتم و مینو هم 15 دقیقه بعد من اومد وقتی اومد تو ودلیلشو گفت روی صندلی نشست بیحال بود و یه لبخند ملیح روی لبش داشت!!!
ما دیگه از هم خجالت نمیکشیدیم!!!!!!
بعد از قضیه دیگه سکس نداشتیم و تا خود امروز فقط با هم میریم بیرون. بعد از این که کردمش یه خورده کونش گنده تر ورو فرمتر شده ولی هنوز به نظر من کوچیکه ما روابط عاشقانه رو فعلا به سکس ترجیح میدیم . الانم با رضایت خودش این مطلب رو نوشتم . مینو عزیزم امیدوارم وقتی اینو میخونی ناراحت نباشی چون سعی کردم تمام جزییات بگم!!!! اسم ها و فامیل های بقیه بر طبق مصلحت تغییر یافته بود.

نوشته: دانیال

نقشه ای برای کردن سعید

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

من سینا هستم الان 18 سالمه این داستانی که دارم می نویسم مربوط میشه به وقتی که 15 سالم بود
توی مدرسه ی ما چند تا بچه ی کردنی بود ولی سعید یکی از همشون کردنی تر بود پوست سفید و مو های قهوه ای داشت خلاصه خیلی از بچه های مدرسه به این نظر داشتند اول سال ما خیلی این را مسخره می کردیم و بهش میگفتیم:دختر خانوم بیا بکنمت .خیلی خودش را کنترل می کرد تا اینکه یک بار به ناظم گفت اینا منو اذیت می کنن ما هم یه مدت کاریش نداشتیم خلاصه مدرسه قرار بود ما را ببره مشهد روز اول که رفتیم حرم سعید جلوم بود ما هم داشتیم کمی عقب تر راه می رفتیم یکی از دوستام اسمش پارسا بود گفت نگاه کن عجب هلویی هستش اگه چیزی به نام قانون وجود نداشت همین جا می کردمش گفتم که غلط کردی خودم می خواهم بکنمش گفت باشه فعلا که قانون وجود داره نمی تونی بهش دست بزنی چه برسه به کردن گفتم اگه خودش بهم داد چی؟ گفت اخه چطوری یک لحظه چیزی به ذهنم رسید اگه باهاش دوست بشم میاد خودش بهم میده
به پارسا گفتم نمی دونم و ازش جدا شدم و رفتم پیش سعید و بهش گفتم می خواهم باهات حرف بزنم گفت من حرفی با تو ندارم گفتم می دونم از دستم ناراحتی ولی منو ببخش من تصمیم گرفتم که با دوستای قبلیم دیگه حرف نزنم چون می دونم تو را خیلی اذیت کردن خلاصه تو حرم مخ سعید را زدم وقتی اودیم بیرون براش یه بستنی خریدم و کلی باهاش حرف زدم طوری شده بود که امکان نداشت من را یه جایی ببینی اون اونجا نباشه خلاصه 3 روزه باهاش رفیق فابریک شده بودیم اونم از من خیلی خوشش اومدهن بود تا اینکه برگشتیم تهران روزی که رفتیم سر کلاس من رفتم بقل دستش نشستم و تا جایی که می تونستم باهاش رابطم را قوی کردم
یک روز که داشتیم از مدرسه بر می گشتیم بهش گفتم نظرت درباره ی سکس چیه؟
یکم مکس کرد و گفت منظورت چیه؟ منم گفتم یعنی تا حالا سکس داشتی؟ از سکس خوشت میاد ؟ گفت نه تا حالا سکس نداشتم از سکس هم خوشم نمیاد چون شما ها خیلی به من متلک می انداختید و از پشت به من می چسپیدید
گفتم ببین الان من با دوستام دیگه حرف نمی زنم و تا الان هر کی هم که بهت متلک انداخته باهاش دعوا کردم گفت مرسی ولی خوشم نمیاد بهم بچسبند .گفتم اون از روی شلواره معلومه لذتی ندااره گفتم می خوای واقعی بکنمت؟
ترسیده بود گفت نه گفتم به کسی نمیگم بین خودمون میمونه گفت نه گفتم باشه یکم روش فکر کن چیزی نگفت بعد هم رسید خونشون و منم رفتم خونمون زنگ زدم به پارسا و جریان را براش تعریف کردم گفت خیلی کس کشی رفیق هات را به یه بچهکونی فروختی گفتم من فقط می خواهم بکنمش همین عد هم ولش کنم گفت من حالا چیکار کنم؟
گفتم فردا با بچه ها مسخرش کن گفت باشه
فردا من بهش محل نذاشتم حتی به سعید سلام هم نکردم بچه ها کلی مسخرش کردن و اشکش در اومد اومد پیش من و گفت تو چت شده چرا اینطوری کردی چرا یه بار هم طرفداری نکردی؟ گفتم بیا بشین یه دستمال بهش دادم تا اشکاش را پاک کنه گفت جواب سوالم را بده گفتم ببین من این همه برات کار کردم هر روز هم برات خوراکی می خرم بعد من یه چیز از تو خواستم قبول نکردی
گفت اخه می ترسم و خوشم هم نمیاد گفتم امتحانش ضرر نداره بیا بکنمت اگه خوشت نیومد کیرم را در میارم 2 دثیثه چیزی نگفت بعد گفت باشه ولی اخه کجا؟ گفتم بعدا بهت میگم
خلاصه به دوستام گفتم کاریش نداشته باشن رفتم خونه با خودم فکر کردم تو مدرسه که نمیشه تو خونه هم که خالی نیستش گفتم حالا یک کاریش میکنم 2 روز گذشت تا اینکه خونه ی مادر بزرگم مهمونی بود گفتم من نمیام تنها موندم همین که رفتن بیرون گفتم الان وقتشه زنگ زدم به سعید گفتم بیا گفت یه لحظه گوشی به مادرش گفت مادرش اجازه نمیداد میگفت درس بخون گفتم بهش بگو بلد نیستی می خوای بیای خونه ی ما درس بخونی این را که گفت مادرش راضی شد . اومد خونمون یکم باهاش حرف زدم که ترس نداره و بعد چند بار خودش می خواهد بکنمش اونم خوشش اومد شلورارش و شورتش را در اورد خوابید روی مبل . جای شما خالی عجب کونی داشت سفید و قلمبه اینم بگم که بالغ نشده بود و یه دونه مو هم نداشت همین که کونش را دیدم کیرم سیخ شد گذاشتم لای پاهاش تازه یادم افتاد که عجب احمقی هستم کرم نزدم یکم کرم مرطوب کننده زدم به کیرم و اروم کردم تو کونش یه اهی کشید گفتم دردت اومد گفت یکم خلاصه اروم اروم میکردم که دردش نیاد تا اینکه بعد 10 دقیقه کم کم تندش کردم کونش خیلی داغ بود بعد 15 دقیقه ایم اومد و ریختم تو کونش بعد اونم رفتم دستشویی و ابم را خالی کرد اومد به من گفت این ابه چی بود ؟ گفتم اب کیر بود ببینید چقدر بچه سالم بوده نمی دونسته اب کیر چیه خلاصه چند بار دیگه کردمش بعد با یه دختر اشنا شدم دوباره همه چیز مثل سابق شد و دوباره با بچه ها مسخرش می کردیم.

نوشته: sina disser

دختر بامعرفت

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام به دوستان شهوانی
این داستان واقعی حدود دو هفته پیش برام اتفاق افتاده ودوست دارم همه عالم ازش با خبر بشن
من امیرعلی هستم و 20 سالمه . داستان به اونجایی بر میگرده که داداش کوچیک من بیمارستان بستری بود و من هم به عنوان همراه بیمار یه شب باهاش بودم اعصابم به کلی به هم ریخته بود که رفتم تئی پارک جلوی بیمارستان. همینطور کلافه نشسته بودم که یکی از دوستام زنگ زد . یکم با هم صحبت کردیم و حالم و پرسید و منم که اصلا حوصله نداشتم جواب سر بالا میدادم . از این اوضاع حرف زدن من اون باخبر شد که ناراحتم سوالاشو بیشتر کرد منم قلطی کردم بهش گفتم حال ندارم بعذا زنگ بزن و قطع کردم چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت شمارتو دادن به یه نفر که حالتو سر جاش بیاره و بعد از چند دقیقه گوشیم زنگ خورد. (الو امیر خان ؟ بفرمایید. شما؟ شماره ی شمارو حمید به من داده . اولش فیلم بازی کردم گفتم نمیشناسم ولی اینقدر قشنگ حرف میزد که نرم شدم. صداش خیلی قشنگ بود واسه ی ساعت دیگه باهاش قرار گذاشتم که ببینمش بیخیال داداشم شدمو رفتم سر قرار. سلام علیک کردیم پیچید تو کافی شاپ و دو بستنی و آبمیوه سفارش داد بعدش گفت پول که داری ؟ به خودم گفتم ریدم به این شانس خلاصه اون روز گذشت و بعد چند روز دوباره با هم قرار گذاشتیم با کراهت رفتم سر قرار که دیدم کلی خوردنی خریده فهمیدم که نه بابا دست به خرجش هم خوبه بعد رفتیم توی یه پارکو همدیگرو بغل کردیم . بغل کردن همانا و عاشق شدن همانا . یه چند ماهی گذشتو هنوز رومون به هم باز نشده بود که من بهش گفتم ازت یه چیزی میخوام پرسید چی میخوای ؟ گفتم بوس میخوام درجا لبشو گذاشت رو لبمو یه بوس خوشگل گرفت . گفت پسر زودتر میگفتی خب. چیز دیگه هم بخوای بهت میدم . پرسیدم چی؟ گفت برو فکر کن . تو همین فکرا بودم که دوسه روزی گذشت . دفعه ی بعدی منظورشو ازش پرسیدم که شروع کرد به حرف های سکسی اول نظر منو درباره سکس پرسید من گفتم دوست ندارم پرسید چرا ؟ گفتم دخترا ی چیزی دارن به نام پرده که اگه کنار زده بشه حیثیتشون از بین میره . پرسید از کون چی؟ بازم گفتم نه. گفت من دوست دارم تو منو از کون بکنی. گفتم دختر تنت میخاره؟ گفت آره واسم بخارون . یه دستی بهش زدم دیدم داره از گرما میسوزه ؟ گفتم چرا اینقر داغی؟ گفت خودت بهتر میدونی . دیگه صبرم تموم شد پیچیدم یه جای خلوت توی یه باغ پارک کردم و بردمش پشت ماشین شروع کردم به لب گرفتن . کلی حشری شده بود بعد رفتم سراغ سینه های قشنگش چند دقیقه سینه هاشو مالیدم که دست انداخت روی کیرم گفت تو رو خدا تمومش کن طاقت ندارم. کیرمو انداختم تو دهنش چند دقیقه ای برام ساک زد دیگه هر دوتامون داشتین از شهوت میمردیم . آروم شلوارم در آوردم توی ماشین سخت بود ولی این چیزا حالیم نبود شرتشم آروم در آوردم و شروع کردم به پس دادن آموزش هایی که توی فیلم سوپر ها دیده بودم . شروع کردم به خوردن کسش . یه کم کسشو انگشت کردم دیدم اعتراضی نکرد انگشتمو بردم داخل دیدم پرده نداره بهش گفتم عوضی تو قبلا دادی؟ گفت نه به خدا . آمارشو در آوردم فهمیدم یه بار موقع سوپر دیدن خودشو انگشت کردوه و بی هوا زده پردشو پرونده. این که گفت هر چقدر زور داشتم فرو کردم تو یه جیغ بلند کشید که گوشم داشت کر میشد . خلاصه تلنبه زدم تل آبم اومد . داشتم خودمو جمع میکردم که گفت کجا من هنوز موندم . فهمیدم ارضا نشده . اومد یه کم با کیرم ور رفت تا دوباره راست شد . اومدم بکنم تو کسش که گفت اینبار از عقب با این که دوست نداشتم ولی برای اینکه اون حال کنه گذاشتم دم سوراخشو آروم هل دادم تو کسش تنگ بود ولی کونش انگار دروازه فوتبال بود انقذ کردم تا ارضا شد. خودمونو جمع کردیم . راه افتادیم سمت خونه . اول اونو رسوندمو بعد خودم رفتم خونه یه دوش حسابی گرفتم . شب دوستم حمید زنگ زد و گفت دیدی حالت جا میاد ؟ اولش جا خوردم ولی وقتی ازش پرسیم فهمیدم که دختره دوست دختره حمیده و پردشم حمید زده . از حمید تشکر کردمو باهاش خداحافظی کردم . بعدا که ازش پرسیده چرا دوست دخترشو داده تا باهاش حال کنم گفت که ناراحتی من اذیتش کرده و با اینکار خواسته من از ناراحتی در بیام.
تا باشه از این رفیقا
همیشه به خاطر این مرامش ازش خجالت میکشم.

نوشته: امیرعلی

تور زدن جواد

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام دوستان امیدوارن حالتون خوب باشه من تا حالا 2تا داستان از زندگیم گذاشتم وفکر کنم مورد لطف دوستان شهوانی قرار گرفته ونیز مورد تایید شما بوده است واین داستان هم که دارم مینویسم یکی از وقایع زندگیمه ودوست دارم شما هم بدونید ونظر تونو بدین

من مینا 28 ساله از خراسان زنی با هیکل تقریبا سکسی و با سینه های 75 وکونی درشت که اینو دوستانم که با من راحتن میگن ودر کل شهوتم بسیار زیاده واز سکس لذت زیادی میبرم والانم که دارم داستان مینویسم دارم با خودم ور میرم چون قبلش چند تا از داستان های دوستانو خوندم وسر ذوق اومدم وشروع کردم به نوشتن

من در حدود 6 سال پیش ازدواج کردم وزندگی بدی نداشتم وشوهری داشتم با تحصیلات عالی و امروزی . رضا شوهرم از همون اوایل یک مشکلی داشت که دودولش خیلی دیر به دیر حرکت میکرد وهر وقت که میخواستیم سکس داشته باشیم من مدتی رو صرف خوردنو ومالیدن کیر اقا رضا میکردم تا حرکت کنه ومن بتونم یه حالی بکنم اوایل فکر میکردم که این مشکل نیست وخود به خود حل میشه و کم کم این شده بود مشکل اساسی من وبعد از گذشت 3تا4 سال دیگه ماهی یک بار هم بزور حرکت میکرد و من بعضی وقتها گریه ام در میومد از مستی واین وضعیتم وبا رفتن به دکتر و….سرد مزاجی مزمن رضا حل نشد حتی بعضی وقتا با دست رضا خود ارضایی میکردم وخودمو خالی میکردم بماند روزگار ما به همین روش گذشت تا اینکه یه روز بعد پایان دوره قایدگی ام بود که داشتم از خرید که همینطوری از سر بیکاری رفته بودم برمیگشتم چشمم افتاد به چشم یک پسر خوشکل وبا تعقیب نگاه دنبالش کردم ودیدم که رفت داخل یکی از خونه های نزدیک خونمون و اون روز گذشت تا اینکه همون جوون رو دوباره داخل کوچه دیدمش و با یک چشمک تونستم دلشو ببرم واسیر خودم بکنمش ووبعد از چراغ سبزی که دادم دنبالم راه افتاد ومنم شمارمو نوشتم وانداختمو اونم برداشت ورفتم دوساعتی نگذشته بود که دیدمگوشی ام زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم بله همون اقا خوشکله بود بعد ازسلام ومنمن کردن خودشو معرفی کردو گفت که همون دیروزی ام وگفتم که بله امری داشتید که دیدم حول شد وداره دستو پاشو گم میکنه ومنم ترسیدم که اون بتریه وقطع کنه گفتم خوب اسم شما چیه که گفت جوادم وگفتم که خوشبختم اقا جواد خلاصه کلی با هم حرف زدیمو به همین روش 2ماهی گذشت وکم کم با هم بیشتر اشنا شدیم و تا اینکه یک روز شوهرم رضا میخواست بره مشهد برای یه کار اداری ومنم موقعیت رو غنیمت شمردم ووقتی عصر همون روز زنگ زد گفتمش فردا ساعت 9 بیا خونه ما کارت دارم وقت موعود فرارسید وزنگ خونه ما زده شد البته من از قبل شرایطو تنظیم کرده بودم مفبلش به خودم خیلی رسیدم بله جواد اون پسر خوشکل من وارد شدو در پشت سرش بست من خیلی مست بودم 20 روزی بود که سکس نداشته بودم تازه رضا قول هفته اینده رو داده بود تا وارد ساختمان شد بدون مقدمه یه لب اساسی ازش گرفتمو دستشو گرفتم تو دستم بردمش و.سط حال یه فیلم سوپر گذاشته بودم از فبل که روشنش کردمو جوادم شروع کرد به دیدنبعد از اون بوس اولیه کیرشو دیدم که داره بزرگ میشه باور کنید چه حالی میکردم .ودراز کشیدیمو دیگه حال خودم نبودم تا چشمامو باز کردم دیدم که دارم کیر جوادو ساک میزنم ومثل استخون راست کرده بود جوادو گرفتم وسط پاهام وسرشو به کسم فشار میدادم و بعد از چند لحظه کیر رو توخودم احساس کردم وای چه حالی بود یه 20 دقیقه انواع حالات مختلف رو سکس داشتیم وبعد از امدن اب جواد من بی حال وسط حال افتاده بودم وقتی بلند شدم دیدم کسی نیست وجواد من رفته وبعدش زنگ زدو تشکر کرد و گفت که دیدم بی حال بودی چیزی نگفته رفتم خلاصه از اون به بعد دو یا سه روز من وجواد با هم سکس توپی داریم ودیگه اصلا به فکر کیر شل و ول رضا نیستم و اون حالا تعجب میکنه و میگه که چطور شده ومنم میگم که با شرایط تو خودمو سازگار کردم عزیزم.

خوانندگان عزیز به من فهش ندید باور کنید این مشکل سردی زن یا مرد خیلی خیلی مشکل بزرگیه ومن که هر 3 روز احتیاج به سکس داشتم شوهرم میگفت هر ماه یک بار و اون اصلا به این کار اهمیت نمیداد وفقط میرفت سر کارش و میومد ومیخورد ومیخوابید
حالا دوستان نظراتونو بدین تا اگه اگه دوست داشتید از سکسم با جواد بیشتر براتون بگم.

نوشته: مینا

نثر سکسی به سبک محسن نامجو

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

چشم به افق دوخته بودم و در احوال خویش نگاه میکردم و نیم نگاهی به عقب ، نیم نگاهی به جلو که مقصد من کجاست؟ باد ملایمی می وزید خورشید در انتهای دریا در آن دور دستها در کام بیرحم دریا که کثیر یاران من را نیز بلعیده بود فرو میرفت در این احوال بودم و دوا بر زخم از دست دادن یاران در راه طوفان ، در راه مقصد می چکاندم که ماریا صدایم زد که ای پلشت مگر کوری ونمیبینی که نصف و نیم و یک به چپ چرخیده ایم و به سوی قطب سر کج کرده ایم؟ کمی فرمان آتلانتیس را آن کشتی بزرگ وبی همتا را به راست نوازش کرده اندکی زیاد شد دوباره به چپ.
شب شد و پر ستاره که من در احوال ملوانان و ملاحان کشتی خودم بودم از همان زمان نیز آخر دریا آنهارا از من جدا نمود که چیزی غمین تر از این نیست که یاران خودرا اینگونه سخت در راه بدهی و خود به همراه دو زن بس کیری اخلاق ولی خوش سیرت جان به امان ببری.
سارا خواهرش خودش نه ماریا آمد لب عرشه دسته به دسته موهای خودرا در دل باد میپراکند تلاطمی بود در حرکات لمبرش از آن عیان با حرکاتی موزون چون از بدو ورود کون گشاد تر نموده سوراخ ندیده دانستم اندک مقداری کم بس بیش بر شعاع سوراخ افزوده شده در حال حشر صید میکردم که طوفانی شد و بر من طوفانی شد که چه مینگری ای هوس ران بیچشم و رو ؟بسی قیل کرد به پا آن کفش های زمردی سارا خواهرش تا ببیند قال خواهر خویش که چه میگوید این عفریته زیبا سیرت.
گذشت آن شب و روز بر من هویدا شد و در فکر زیر چشمی نگاه سارا خواهرش بودم که نمیدیدم که نمیدانستم که من چشمانم را بسته بودم از برای خواب.ماریا هنوز خواب بود که خواهرش آمد روی عرشه و با صدایی به زیبایی دلفین های دریایی بر من بینوا دست راند که برخیز ای زیبا روی من. در تلاطم صدایش چیزی فراتر میدیدم از آن چه بر من روا داشته بود نوایی شهوانی بود از دختری که 123 روز خود در میان مردان کیر کلفت سر کرده بودو زین دلیل آمد روی پاهایم نشست اندکی زیر کیرم،که خایه ام درد گرفت بدو گفتم که برخیز ای نره خر بر لبانش بوسه ای سخت زدم جدا نا پذیر لبهای ما چون عرشه کشتی من از آب دریا.
به روی عرشه آمدیم در آغوش هم با تبسمی شهوت آمیز به من مینگریست گویی تازه به دنیا آمده بودم که لباس بر تن نداشتم من بینوای گدا نشین درگاه کسش شدم چهار زانوان بر زمین گذاشته و بالا پایین بالاپایین چپ و راست کسش بررسی نمودم بس شیرینی تلخی داشت از آب کسش که نمناک کرده بود حاشیه چوچولش را.
بالاتر آمدم بر روی برجستگی های دو سینه که زده بود به بیرون مانند دماغه کشتی من از لب دریا که دهان خویش بر لب نوکش گذاشته دوباره یاد دوران بچگی از پستانش بسی سیر خوردیم و خندیدیم دوتایی آمدم با لا حالا او بود که پاییین بود و خیار دریایی مرا دست به دست میکردتا دم خایه بالا میرفت زبانش تا ته حلقوم خیار را نمک نزده سفته سفته سفت دردهان کوچک خویش از عقب تا جلو با زبان گرمی میگرفت بر کیر من. آه دیگر طاقت نداشتم که ببینم کبودی صورت کیر خویش را بر آنگونه که او در دهان خود فرو میکرد انگشت در کس خود انچان که بلندش کردم و بر فرمان کشتی تکیه دادمش حالا خیار من نرسیده از کبودی بادمجان گشته و با تمام و جود در ژرفای آن خواهر فرو میرفت آخر من ناشی کرم یادم رفته بود که بزنم بر لبهایم تا دگر اینگونه نزند خشکی خشکی آه به خشکی رسیدیم بعد سه روز و از شوق آن عیان دو پایش بالا گرفته چنان بر کس او وارد نمودم که آه واوهش دنیای مرا برداشت،عرق کرده با کس نازش بازی میکرده که آه آه آه میشنیدم خود به کوچه علی چپ و راست میکردم داخل کسش که بر افروخته و سرخ و داغ گشته بود صورتش از فشار بادمجان بی آفت من که همچنان فشار آه بر من میرسید که آه آه آه ای زیبا روی من ای ناخدا بکن در کس این بینوا آه آه یس ناخدا یس فاک می یس آآآآآآآآه درد دارد و میسوزد سرش و سرم از گرمای روز آه طوفانی شد آبش که من نیز همراه او بودم در این طوفان سخت که باری از او وای و از من آه که بران بر من نفلین مفلوک در این صبح که قمبل کرده بو د دست بر پشت کمر برده تا انتهای وجودیت در گودالش فرو کردم که چشمه جو شید روان شد آبم وآبش. دو چشم گشوده به خشکی رسیده بودیم ما دو تا از شهوت خویش در حظور آن خواهرش که من ندیده بودمش دو چشم گشوده مینگریست بر ما هاج و واج که این چنین است وچند است که بر خواهرش روا داشته ام که بر او نیز باید روا دارم و یک لحظه در فکر تکان های قمبل او یاد محور های سینوسی افتادم از تکانهایشکه گفتم امشب نوبت توست بعد خواهرت در این صبح دل انگیجه گرفته بودم که این خشکی کجاست در این مدت که سارا لباس خویش بر تن خود خواهرش میکرد ماریای دوست داشتنی. پیاده گشتیم ز کشتی دانه دانه که سه تایی شدیم بر روی ماسه نرم جزیره ی ندیده ونشنیده در این دریای وسیع که باد میوزید نسیمی اندک از سمت شمال سر به بالا گرفته خواستم بعد از سکسی بی نظیر از ته قلب نفسی کشم که مرغ دریایی کار خویش بر روی صورت من نمود که بدو گرفتم کیرم به کس خوار مادرت از این عیان تر نیز هست و به راه خود ادامه دادیم. دو راه بر پیش پایم بود امشب، یکی کون زیبایش و دیگری کس خواهر وی که امروز صبح در آن کرده بودم و من انتخابم را به سمت آن دود کردم که گویی قبیله ایست وبیخیال کوه شدم در حالی که با خود میگفتم: کسی که کردی همیشه هست آیا بر نکردن ماریا تو را طاقتی هست؟ که به خود آمدم که چه زود رسیدیم به قعر جنگل و میدیدم فیل های همجنسباز و کرگدن های کیر کلفت و در میان آنها حتی راسوهای گوزو را هم دیدم ما میمون های کون سرخ را. به دود که رسیدیم دودمانمان بر باد رفت لباس هایمان توسط افراد قبیله که بس گومبا میکردند و دید میزدم در میان آنها زنهای گوشتالویشان که محور سینوسی را با حرکت خود تحقییر کرده و کون قهوه ای خود با ریتمی عجیب به حرکت در آوردند مارا بستندمان بر چوبی که از زمین بیرون آمده بود بس کلفت بود کیر رییس قبیله که از زیر آن یکدونه برگ بیرون آمده بود کوبیده و دو گو جه اش از شدت حشر پسر قبیله نیز.
دورمان گشتند و چیزی پیدا نکدند از جیب های ما جز آب ماریا نه خواهرش که اندک مقداری بر لباسم پاشیده بود و من نمیدانستم تقدیر خویش در آن قبیله که این ها آدم کن هستن آدم کن هایی بس قهار که کون زن خویش اینگونه گاییده اند خسته شده اند از تکرار رو آورده اند به توریست های زیبای مشرق زمین.
رییس کمی به کون ماریا مالاند و کیرش دو برابر گشت حشر مردان قبیله که بر سر و روی دختران ریختند یکی بر دهانش گذارده و دیگری در کون او فرو رانده در حالی که سینه هایش در تسخیر پشمالو زنی بود که لز نداشته تاکنون. کسش نگو که چون به رایگان باشد سه کیر داخلش بود تا ته که اینگونه فریاد میکشید نام مرا که بدو گفتم کیر خر مادر فولاد زره با آن اخلاق کیریت گاییده شو تا بار آخرت باشد. بیچاره سارا نه خواهرش که تا آمد جواب به من دهد خیاری بس کلفت ودراز بر دهانش فرو رفت احوال سارای بیچاره من که گفتن نداشت او که تحمل حتی چوب کبریت مرا هم نداشت حالا سه نخل در کون خود میدید و نخلستانی در کسش که آب نارگیل بر سر و صورتش میریخت و دیگر حتی نای آی گفتن نداشت. بیچاره سارای من نه ماریا که آه او دنیا فرا گرفته بود آب افراد قبیله که همچنان در صف بودند سیاهان کیر کلفتی که هنوز با دو خواهر عشق و حال نکرده بودند و صدای گومبا گومبا ناله های سارای عزیز به همراه خواهرش را در زیر خود پنهان میکرد که در حال نگاه این منظره بودم و در فکر آینده خود که همان زنی که اول دیده بو دمش با یک برگ کاکتوس لای کسش کمی به کیرم دست زد آنن شق شد از برایش و دستهایم گشوده به داخل چادر بزرگ برده برگ کاکتوس برداشته مرا بر روی بته ای از کاه هل داد و خود شیشه ای بدست آمد و قلندرم را چرب نموده همچنین سوراخ کون خویش را که اندازه اش حتی در کارتون های سکسی نیز ندیده بودم همچین کس و پستان زیبایی. درجا نشست بر سر کیرم که حالم دگر گون گشت و حرکات مواج تانژانتی کونش مرا از خود بی خود کرده که پستان های زیبایش را چرب کرده با کسش ور میرفتم و همچنان میکردم در حالی که میشنیدم آه های مظلومانه سارای عزیزم نه خواهرش ماریا را.به فکر فرو رفتم که تقدیر راببین که افراد قبیله در حال کردن آنان که دوستشان دارم من روی زن رییس قبیله حالا داشتم تلمبه میزدم که از گندگی کونش خالی شد بادم و آبم سرازیر گشتند افراد قبیله به چادر که رییس قبیله آمد پیشم و دستی به کون زنش زد و تقی صدا کرد و گفت گومبا گومبا با حال ندار از شهوت خالی بدو گفتم که خیلی گومبا بسی گومبا عجب کسی گومبا که دستم بگرفت و دست در دست داد به افراد قبیله که او هم راضی بود از این معامله انگارکی که از چادر بیرون رفتم که دیدم ماریا نه سارای عزیزم کف اندر دهانش خون گشته و از دهان ماریا آب بود که مچکید شرشر هنوز از کیر من.
ما در آن جزیره ماندیم تقدیر این شد که من نیز با رییس قبیله رییس گشتم و ماریا و سارا و آن زن سیاهپوست و باقی زنان جنده های ما بودند در هر زمان که دیگر کمر برایم نمانده که از سیاهپوست و ماریا گرفته تا سارا و توریستهای گم شده را نیز از کون گاییده و من نمیدانستم که تقدیرم این بود.
این بود داستان ناخدایی حشری که ساخته توهمات مغز منه امتحان فیزیک داده بود از برای خوشحالی نمره ای که شما به من خواهید داد.

نوشته: infernal123

رازی در شرکت

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام

تازه محل کارم را عوض کرده بودم و در یک شرکت خصوصی جدید کار پیدا کرده بودم به خاطر تجربه ای که در محل کار قبلیم پیدا کرده بودم و این که اکثر کادر فنی شرکت جدید مسن بودند و چندان بروز نبودید این شانس رو داشتم که مسئولیتی بالاتر از سن و سالم داشته باشم
با وجود این که حدود 26-27 سالم بود 10 الی 15 نفر که اکثر آنها از نظر سن و سال از من بزرگتر بودند زیر دستم کار می کردند ، تازه ازدواج کرده بودم و شرایط زندگی جدید متاهلی و شغل و کارم اعتماد به نفس و سرخوشی جالبی برایم ایجاد کرده بود و همه چیز به نظرم عالی بود – که خوب خدایش هم عالی بود
بین افرادی که با من کار می کردند چند خانم بین 37 -38 سال تا 45 سال هم بودند که بدلیل تجربه کار و سابقه طولانی کار در شرکت مورد احترام همه بودند و من هم مثل بقیه برایشان احترام خاصی قائل بودیم

تا این که بعد از چند ماهی که از شروع کار من در شرکت گذاشته بود به دلیل اشتباه یکی از همین خانم ها در کار گرفتاری ایجاد شد و من ناخواسته با یکی از این خانم ها بد اخلاقی کردم که باعث دلخوری و ناراحتی جمع شدم و اون بنده خدا هم با وجود این که بیش از خیلی بزرگتر یوذ و اصلا توقع آن برخورد را نداشت به گریه افتاد و اون روز عذر خواهی کرد و بقیه روز را به منزل رفت
حس بدی داشت خیلی از کاری که کرده بودم ناراحت بودم و نمی دانستم چکار باید بکنم
اون روز گذشت و فردا و پس فرداش هم تعطیل بود و من در تمام این مدت ناراحت بودم و حس بدی داشتم
شنبه که سر کار رفتم دیدم سرکار نیامده ، دلم هری ربخت پایین ، خیلی حس بدی داشتم ، اوضاع وقتی بد تر شد که یکی از کارکنان آمد و گفت اشتباه از او بوده و خانم فلانی ( منیژه خانم ) اصلا ربطی به اون داستان نداشته است
دیگه نمی دانستم چکار باید بکنم تا این که دیدم وارد سالن شد به ساعت نگاه کردم دیدم حدود هشت و نیم است – آن قدر هم دیر نکرده بود و به خاطر حس بدی که من داشتم اینقدر زمان برایم طولانی گذشته بود
با قیافه ناراحت پشت دستگاهش رو و نشست ، خوشحال شدم که آمده می ترسیم قهر کرده باشه و نیاد ولی خدا روشکر که سرکارش حاضر شده بود
نمی دونستم چکار باید بکنم اولش گفتم خوب سر فرصت ازش عذر خواهی می کنم ولی دیدم تا این کار رو نکنم خودم راحت نمی شم ، از طرفی جرات این که در جمع ازش عذر خواهی هم بکنم رو نداشتم
بعد از نیم ساعت سه ربعی آخر سر تصمیم گرفتم ازش بخواهم به اتاقم بیاد و حداقل خصوصی ازش عذر خواهی کنم
به یکی از کارکنان گفتم که به ایشان بگید یک سری به من بزنه ، چند دقیقه بعد وارد اتاق شد من معمولا در اتاقم رو نمی بندم وقتی تو چهار چوب در قرار گرفت شدیدا هول شدم نمی دونستم چکار کنم سری ایستادم و از ایشان خواستم که بیشنند ، خودم هم رفتم در رو بستم ، سعی کردم با این توجه ای که من اشتباهی متوجه شدم و امروز فلانی گفت که اون بوده که اشتباه کرده و من بی جهت به شما ایراد گرفتم مثلا ازش عذر خواهی کنم
که یک مرتبه زد زیر گریه ، گفت یعنی اگه من این اشتباه رو کرده بودم شما هنوز هم اون رفتارتون رو صحیح می دانستید و باید با من اونجوری برخورد می کردید من فلان سال است که تو این شرکت کار می کنم و تاحالا کسی اونجور برخوردی با من نکرده و …. خلاصه کلام دیدم گند زدم مثلا آمده بودم درستش کنم بیشتر خرابش کردم
هول شدم نمی دونستم چکار کنم یک مرتبه برگشتم گفتم ببخشید غلط کردم خودم هم می دونم کار اشتباهی کردم ولی عرضه ندارم عین آدم عذر خواهی کنم شما از من بزرگ ترید به بزرگی خودتان ببخشید
این رو که گفتم یک گند دیگه به مجموع گندها اضافه کردم یک جورایی انگار به طرف گفتم پیر زن دیگه رسما داشت گریه می کرد
مستاصل شده بودم هیج فکری به ذهنم نمی رسید پاشدم بدون هیچ قصد و غرضی بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم گفتم خانم فلان ببخشید غلط کردم نمی دونم چه باید بگم و….
خیلی زود متوجه شدم که این تقریبا گند اصلی بود زن شوهر دار رو گرفتم سفت بغل کردم و تازه ماجش هم می کنم
هر دو هول شدیم گریه اش بند آمد و دست و پای خودش رو جمع کرد و من هم هول شدم از ترس پریدم اون ور اتاق
هول هولکی عذر خواهی من رو قبول کردو از اتاق در رفت من هم هاج و واج رفتم پشت دستگاهم نشستم
عملا اون روز هیچ کار مفیدی انجام ندادم ، و هنگ تو اتاق نشسته بودم، چند باری هم که از اتاق بیرون رفتم دیدم حال و روز منیژه هم بهتر از من نیست
خلاصه شب آنچنان هنگ بودم که همسرم هم فهمید داستانی اتفاق افتاده و من مجبور شدم برای اولین بار بهش دروغ بگم – اخه چه می تونستم بهش بگم بگم امروز یکی رو ماچ کردم کی باورش می شه هول شدم و قصد بد نداشتم
شب هول و ولایی این رو داشتم که اگه منیژه به شوهرش بگه چی می شه
اگه بره به مسئولین شرکت شکایت عمل من رو بکنه چی می شه ، خلاصه دردسرتون ندم خیلی حال بدی بود نمی دونستم چه اتفاقی می افته و چکار باید کرد
فردا جرات نداشتم برم سرکار ، حس خیلی بدی داشتم احساس می کردم تمام اون چیز های که از داشتنشون لذت می بردم در خطر از بین رفتن است و شاید تا حالا پروسه انهدام من شروع شده
بر خلاف همیشه که تقریبا نفر اول سرکار حاضر می شدم اون روز با دو ساعت تاخیر رفتم سر کار ، اولین چیزی که تو محل کار نظرم رو جلب کرد قیافه درهم بر هم منیژه بود سعی کردم چشمم تو چشمش نیفته آرام و بدون جلب توجه رفتم تو اتاقم.
کار و گرفتاری روز مره شروع شد و تا یکی دو ساعت سرم گرم بود متوجه گذر زمان نشدم تا این که یک مرتبه اون تو چهار چوب در دیدم دلم دوباره هری ریخت پایین تا خواست بیاد تو اتاق تلفن زنگ زد و من سریع گوشی رو برداشتم و اون هم دید من گرفتار داخل اتاق نیامد
تا نزدیک ساعت پنج به هر زور و ضربی که بود خودم از دستش فرار می کردم و برنامه داشتم که همین که ساعت کار شرکت تمام می شه برخلاف همیشه که تا دیر وقت تو شرکت می مموندم در رم و از محل کارم فرار کنم که دیدم دوباره تو چهار چوب ایستاده ، دیگه بهانه ای نبود و اون هم وارد اتاق شد و بر خلاف همیشه که هر کسی وارد اتاقم می شد به در اتاق کاری نداشت در را پشت سرخودش بست . دوباره قلبم آمد تو دهنم ، نمی دونستم چی می خواهد بگه و….

بعد از کمی من و من کردن گفت آقای فلانی بابت اتفاق دیروز مزاحم شدم ، می دونم شما هیچ قصد و غرضی از کاری که کردید نداشتید و مثل برادر کوجکتر من می مانید ولی می دونید اگر کسی متوجه اتفاقی که دیروز افتاده بشه خیلی برای من بد می شه منی که تحمل یک تو گفتن رو ندارم نمی دونم چکار باید بکنم امروز نمی خواستم بیام سرکار ولی راستش به شوهرم هم نمی دونستم چی بگم و بگم چرا نمی خواهم برم سرکار خلاصه کلام از دیروز من کاملا بهم ریختم …. خلاصه کلام دیدم حال روز اون از من بدتر است و حتی به فکر استئفاء و … افتاده است . من هم بدون رو دربایستی دوباره گفتم غلط کردم و قسم خوردم که در مورد آن اتفاق با هیچ کس حرف نزم و …

چند روزی بعد از آن جریان بازهم حس سنگینی وجود داشت ولی روز به روز شرایط بهتر می شد و طرفین از این که دیگری کار عجب غریبی ازش سر نمی زنه خیالشون راحت تر می شد
برای من این حس کم کم با یک حس جدید جای گزین شد و آن این بود که با یکی از همکاران خانمم یک راز و سر مشترک دارم
کم کم به منیژه به چشم غیر از یک همکار نگاه می کردم و نمی دانم از کی حس و تمایل جنسی نسبت به او پیدا کردم هر چند اندام و بدن متناسبی داشت ولی راستش زیاد خوشگل تر یا خوش هیکل تر از بقیه همکار های خانم نبود و از نظر سنی 10 الی 12 سال ازمن مسن تر بود ولی نوع نگاهم به اون فرق کرده بود هر وقت با او حرف می زدم تا تمام وجود به جزییات جهره اش دقت می کردم و وقتی از اتاقم بیرون می رفتم از پشت تمام هیکلش رو بر انداز می کرد وقتی در کنارش می نشستم رانهایش را از بین شلوار و مانتوش تجسم می کردم و …..خلاصه کار بالا گرفته بود و در هنگام سکس با همسرم او را تجسم می کردم
از اون روزی که بعد جریان ماچ کردنش قسم خورده بودم که در مورد آن موضوع با کسی صحبت نکنم هم رابط ما کاملا مودبانه و رسمی بود ولی شدیدا دوست داشتم با او راحت تو خودمانی تر باشم ولی هیج راه حلی به ذهنم نمی رسید و من بچه مثبت که در تمام زندگیم حتی یک بار دختر بازی هم نکرده بودم و با هیج کسی بجز همسرم رابطه نداشتم هیج ایده و راه حلی نداشتم – تازه متوجه شده بودم بجز رابطه کاری خشک عرض ایجاد هیج رابطه سکسی که پیش کش توانایی ایجاد رابطه دوستانه هم ندارم
تا این که یک روز متوجه شدم تولد منیژه است و همکاران خانم برایش کیک گرفته اند و …. اون روز من حتی نتونستم تولدش رو بهش تبریک بگم – کاری پیش آمد و از شرکت خارج شدم ولی غروب قبل از این که برم خونه تصمیم گرفتم هدیه ای برایش بگیریم هر چه فکر کردم دیدیم بجز روسری که به قول خانمم نامناسب ترین هدیه برای تولد است چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بخرم . روسری رو گرفتم و از ترس زنم یک گوشه از ماشین که به عقل جن هم نمی رسید قایمش کردم – انگار الان خانمم قرار است من رو تفتیش بدنی کنه یا ماشین رو بقصد پیدا کردن روسری بگرده . فرداش که رفتم سرکار با حالتی که انگار یک جنس ممنوع همراه دارم رفتم تو اتاقم و منتظر شدم در فرصتی تولد منیژه رو تبریک بگم و کادو رو بهش بدم
تا غروب صبر کردم و فرصتی پیش نیامد این شد که مجبور شدم اون رو صدا بزنم آمد تو اتاق و من سریع در رو پشت سرش بستم ، رنگ از روش پرید و هول شد و گفت چه اتفاقی افتاده مهندس ؟ من گفتم هیچی به خدا من دیروز متوجه شدم تولد شما و من نتونستم به شما تولدتون رو تبریک بگم خواستم تولدتون رو به شما تبریک بگم همین گفت خوب چرا در رو بستدید گفتم هیچی والا یک کادو ناقابل گرفته بودم گفته شاید انجوری بهتر باشه روسری رو بهش دادم یکجورایی هنگ کرده بود ، من هم هنگ کردم تشکر کرد و تو جیب لباسش چپوندش و رفت ، وقتی که از اتاق می خواست خارج شه گفتم بین خودمان بمانه بهتر است کسی متوجه نشه ، اون هم گفت حتما و رفت
روز بعد با روسری که من بهش داده بودم آمد سرکار وقتی دیدمش هر دو برای اولین بار لبخند معنی داری به هم کردیم که خیلی برای من دل نشین بود همان روز در اولین فرصتی که پیش آمد مجددا از من بابت روسری تشکر کرد و گفت خیلی زیبا و خوش رنگ است ، این اولین باری بود که با هم کمی دوستانه تر حرف می زدیم
روز بعد از این جریان کاری برای من پیش آمد و من نزدیک به ده روز رفتم ماموریت در تمام این مدت همش به منیژه فکر می کردم
وقتی برگشتم برای تحویل وسایل و مدارکی که همراه داشتم قبل از این که برم خونه مجبور شدم اول برم شرکت ساعت کار رسمی شرکت تمام شده بود ولی معمولا بجز نگهبان چند نفری که کار داشتن برای اضافه کاری می موندن ولی اون روز وقتی من وارد سالن شدم فقط منیژه و یکی از همکارها بودند که اون هم داشت می رفت
سلام و احوال پرسی با هر دو نفر کردم و رفتم تو اتاقم وسایل رو گذاشتم و کار های که باید انجام می دادم رو زود انجام دادم که هر چه زود تر برم خونه که دیدم منیژه تو چهار چوب در است ، لبخند رو لب داشت و من هم با لبخند جوابش دادم
- سفر خوش گذشت
- ای سفر کاری بدون دوستان و خانواده کجا خوش می گذره
- بدون شما شرکت خیلی سوت و کور بود جای شما خیلی خالی بود
- لطف دارید ، بفرماید داخل
- ممنون مزاحم نمی شم داشتید می رفتید من هم دارم می رم
- اختیار دارید بفرماید
بر خلاف انتظار باوجود این که معلوم بود تعارف است آمد داخل اتاق و در رو بست
- چند روز پیش تولد شما بود من هم می خواستم یادگاری به شما بدهم که متاسفانه نبودید
از شنیدن این حرف حس خاصی بهم دست داد خیلی خوشحال شدم ، یک جا سویجی بود
- خیلی ممنون که به یاد من بودید ، لطف کردید
وقتی جاسویچی رو به من داد انگشتانمان به هم خورد نمی دونم چطور شد که دستش رو گرفتم و آرام به سمت لبم بردم ، مقاومتی نمی کرد آرام انگشتانش را بوسیدم.
- خیلی خوشحالم کردید
هیچی جواب نداد چند ثانیه ای دستش در دستم بود و به چشمان هم خیره بودیم آرام دستش را کشید به سمت خودم ، او هم بدون مقاومت خاصی به سمتم آمد آرام در آغوش کشیدمش و و خیلی نرم گونه اش را بوسیدم خیره به چشمان هم نگاه می کردیم. جهت نگاهش از چشم به لبم تغییر جهت داد یک مرتبه با ولع و هیجان خاصی هر دو شروع کردیم به لب گرفتن از هم. نمی دانم چقدر به آن حالت گذشت وقتی به خودم آمدم دیدم سینه اش در مشتم است و هر دو دوباره به جشمان هم خیره شدیم سینه اش رو ول کردم و دکمه مانتو اش را باز کردم زیرش یک بلوز ساده بود که یقه نسبتا بازی داشت دستم را داخل بقه لباسش کردم و سینه اش را به دست گرفتم و از داخل یقه بلوز آن را بیرون کشیدم دوباره به چشمان هم نگاهی کردیم و سرم را رو سینه اش گذاشتم و با تمام وجود شروع به خوردن سینه اش کردم
با وجود این که بچه دار شده بود سینه اش از فرم خارج نشده بود من محکم سینه اش رو می خوردم و اوهم سرم را دو دستی به سینه اش فشار می داد
دستم را بین پاهایش بردم و برای اولین بار کس چاقش را از روش شلوار حس کردم دود از کله ام داشت در می آمد
چند لحظه ای توقف کردیم انگار با خودمان بگویم داریم جکار می کنیم اون هم چه جای تو شرکت که هر لحطه امکان داره کسی ما رو تو اون وضع ببینه ولی انگار دوباره به این نتیجه رسیدم که هر چه بادا باد
دوباره شروع کردیم به لب گرفتم از همه که دیدم همان طور که من دارم کسش رو می مالم ، دستش روی کیرم است و داره آن رو می ماله بعد از کمی شروع کرد به وار رفتن با زیپ شلوارم که من ازلب گرفتن دست کشیدم تا خودم سریع تر زیپم رو باز کنم دیدم اون هم داره زپیت شلوارش رو باز می کنه دوباره رفتیم تو کار لب گرفت و این بار دستمان رو توی شلوارمان کردیم و هر کدام تشکیلات اون یکی رو دست می زد ، من که رسما دیوانه شده بودم اون رو نمی دانم دیگه تحمل او شرایط برام سخت بود بهش گفتم شلوارت رو کمی پایین بکش و برگرد اون هم انگار از من دیونه تر شده بود شلوارش رو تا روی زانو پایین کشید و با سینه خودش رو روی میز اتاق پهن کرد
کس چاقش از پشت قلمبه زد بیرون بشمار سه کیرم رو در آوردم و تا دسته فرو کردم توش اون قدر هر دو حشری بودیم که پنج دقیقه نشده هر دو ارضا شدیم
بعد از این که کارمان تمام شد تازه فهمیدم چه ریسک خرکی کردیم ولی خوشبختانه کسی متوجه نشد و ما بی سر و صدا جدا جدا از شرکت خارج شدیم
ولی از اون روز به بعد تا همین الان من و منیژه با هم در ارتباط هستیم و از سکس با هم لذت می بریم ولی دیگه هیچ وقت اون جوری خرکی و پر خطر با هم ارتباط نداشتیم

Smile

نوشته: غلامعلی

اولین سکس با شیما

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

چند ماهی می شد که با شیما دوست بودیم و قرار بود ازدواج کنیم
چند دفعه ای پیش اومده بود که تو ماشین که می رفتیم به سمت کرج (‌خونه اشون ) برام ساک زده بود یا سینه هاشو خورده بودم و خلاصه شیطونی هایی کرده بودیم اما سکس کامل پیش نیومده بود
قبل از عید هشتاد و چهار بود که رفتم خونه اشون برای آشنایی خانواده اش با من و قرار شد بعد از عید برای خواستگاری و قول و قرار ازدواج با خانواده ی خودم بریم خونه اشون
داستان اولین سکس من و شیما از اونجایی شروع شد که روز بیست و نه اسفند با هم از صبحش رفتیم بیرون ،‌ آخه اونا عید می رفتن اهواز و خوب دلمون تنگ میشد برای هم برای همین از صبح تو تهران می گشتیم
تازه یه گوشی سونی اریکسون دبلیو 800 خریده بودم و ذوق گوشیه از یه طرف و کون خوشگل شیما دست به دست هم میدادن تا دائم با دوربینش از کونش فیلم بگیرم ، البته تو خیابون و مثلا در حال خرید یا تو رستوران از بوس فرستادنش و ……..
بگذریم ، دیگه کم کم داشت عصر می شد و باید بر می گشتیم کرج ، تو راه بازم مثل قبل یه کمی برام ساک زد و خوب اون موقع جفتمون سنمون کم بود و خیلی در بند اینکه الان تو خیابونیم و مردم می بینن نبودیم و روزگاری بود که خوب برای خودش مزه ای داشت این شیطونی ها …
می گفتم یه کمی برام ساک زد و منم حسابی شهوتی شده بود و خودشم از من بدتر …
جلوی خونه اشون که رسیدیم ،‌مامان و باباش آماده بودن که برن خرید ، باهاشون روبوسی کردم و عید رو تبریک گفتم و خداحافظی کردم
چند دقیقه ای گذشت که شیما زنگ زد که برگرد بیا ،‌مامان اینا تا سه چهار ساعت دیگه نمیان …
رفتم خونه اشون و اینم بگم قرار نبود سکس کنیم ،‌درسته که شیطونی زیاد کرده بودیم اما قرار بر سکس هم نداشتیم چون مکان نداشتیم و بهش فکر نمیکردیم
رفتم خونه اشون و از در که وارد شدم یه لب عاشقونه گرفتیم و برام آب میوه آورد و نشستم روی مبل … خودشم نشست تو بغلم یه کم دوباره لب گرفتیم
لبای خیلی قشنگی داشت … باد کرده و ناز … مخصوصا وقتی دور کیرم میوفتاد دیگه دیدنی میشد
بهش گفتم شیما سکس کنیم ؟ گفت آخه نمیشه که … بی خیال همین لب بازی بسه فعلا
که گفتم گلم بیا از پشت سکس کنیم … با اکراه قبول کرد و رفتیم تو اطاقش
روی تخت خابوندمش و افتادم به جونش
دوباره لباشو خوردم و مکیدم … آخه خیلی لبای باحالی داشت و بعدش تی شرتش رو در آوردم و سینه هاشو خوردم و بعد شلوار و شرتش و با هم در آوردم
یه کوچولو کسش رو خوردم … در حد دو سه تا لیس و بعدش برش گردوندم
لای کونشو باز کردم و دو تا لیس به سوراخ کونش زدم و گفتم بخور کیرمو خیسشه
یه کم تفیش کرد و مکید و بعد به پشت خوایید
خوابیدم روش و کیرمو فشار دادم تو سوراخش … می گفت بار اولیه که کون میده اما راحت رفت توش ولی ماه بود … تنگ و داغ … توش تلمبه میزدم و خیس عرق شده بودیم
چند دقیقه ای تلمبه زدم و آبمو توش خالی کردم
شبش که با هم حرف زدیم می گفت دیگه نباید آبتو تو کونم خالی کنی ،‌احساس میکنم سنگین شدم !
دوستان عزیزم این موضوع خیلی سال پیش اتفاق افتاده و تا اونجایی که یادم میومد براتون نوشتم

شاید ادامه ی اتفاقات سکسیمم نوشتم براتون
تا چی پیش بیاد
خوش باشید

نوشته: پرهام

دوست دختر یک روزه

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام
اين اولين خاطره سكسي من ميباشد كه در سايت شهواني مينويسم.
من يك پسري هستم با قد 170 و سن 17و استيل متوسط و صورتي كه همه ميگن وقتي ميخندي
خوشگل ميشي بگذريم.
من توي و دوستام توي يك پارك نشتسه بوديم پاتوق هميشگي ما بود و دختراي زيادي
اونجا ميان و آمار بارون ميكنند. ما نشسته بوديم و حرف ميزديم كه ناگهان دوتا
دختر خوشگل و اندامي تو پر از جلوي ما رد شدند و دو تا صندلي بعد از اونجايي كه
ما نشسته بوديم نشستند. اولش هيچ علاقه يا كششي به رفاقت يا سكس با اونا نداشتم
تا اين كه يك دفعه نظرم عوض شد. يكي از اون دخترا كه اسمش مهسا باشه به طرف ما
اشاره كرد اولش فكر كردم با دوستمه كه با انگشت اشاره به طرم من كرد و گفت اون
يعني من ، رفتم جلو و بعد از سلام و احوال پرسي گفت كه اسمت چيه و منم گفتم
چه دليلي داره كه اسم منو بدونيد گفت واسه رفاقت لازم ميشه منم گفتم شايد
واسه منم لازم بشه بعد دوستش كه اسمش آرزو بود گفت چقدر كل كل ميكنيد بيا بشينيد
كنار هم و صحبت كنيد گفتم نه اينجا خيلي بده همه منو ميشناسند كه مهسا گفت بريم توي اون كوچه دوباره گفتم اونجا كه بد تره گفت اصلا بيخيال منم
گفتم تو خونه ميايي كه اون گفت ديگه چي چيز ديگه نميخوايي منم گفتم نه
ممنون خنديد و گفت نه نميشه منم ديگه اصرار نكردم و گفتم پس هيچي ديگه
ميخواستم خدا حافظي كنم كه يك دفعه از تو فكر دراومد و گفت خونه كجاست
منم گفتم نظرت عوض شد گفت بگو كجاست گفتم از اينجا تا خونه 2 دقيقه راهه
گفت ميشه نيم ساعته برگشت منم گفتم آره كمترم ميشه كه گفت باشه بيا بريم
دست دوستش رو گرفت و بلند شد كه من گفتم بايد تنها بيايي من نميتونم دوتا دختر رو همزمان ببرم تو ساختمون گفت بايد دوستمم باشه من ميترسم كه منم گفتم بياد ولي دم در بشينه كه گفت باشه.
من رفتم از دوستم سپهر كليد پاركينگشون رو گرفتم و با بهش گفتم كه آروم آروم پشت سر ما بياد پاركينگ اونا يك اتاق كوچك با وسايل كمي داره كه تا پارسال واسه نگهباني بود. رفتيم و در خونه من به مهسا گفتم كه دوستت بره چند متر پايين تر اونم قبول كرد و رفت به مهسا هم گفتم برو تو كوچه باريك و از در پشتي كه باز ميكنم بيا تو مهسا هم رفت من در رو باز كردم
من خودم و دوستم رفتيم تو به دوستم گفتم تو راهرو بشين و مواظب باش منم از در پشتي مهسا رو اوردم تو پاركينگ و توي اتاق روي تخت نشستيم اول با حس كنجكاوانه پرسيد كه اينجا كجاست منم گفتم خونمونه ( آمار اشتباهي )
بعد گفت كه عجله داره خودش رو چسبوند به من و گفت از من خوشت مياد گفتم ره بعد پرسيد پس چرا نيومدي بهم شماره بدي منم گفتم كه از اون پسرا نيسم
كه به هر كس شماره بدم بعد گفت دستت درد نكنه منم گفتم رو تو داشتم فكر ميكردم بعد گفت جدا گفتم آره بعد گفت تا كي باهام ميموني منم گفتم اول تو بگو گفت من تا هر وقت كه تو بموني منم گفت تا آخر عمر بعد گفتم چند سالته گفت 15 منم گفتم بهت نمياد گفت بزرگ ميخورم گفتم آره گفت نه شوحي كردم 17 سالمه بعد پرسيد تو چي منم گفتم 18 گفت واقعا گفتم آره.
بعد گفت ميتونم ببوسمت منم گفتم اول من گفت نه من دوست ندارم كسي منو ببوسه گتم حتي من گفت حالا واسه تو يه كاريش ميكنم
منم گفتم تا تو نزاري من نميزارم بعد گفت مگه دسته توهه گفتم آره بعد بهش گفتم بيا رو تخت دراز بكشيم اولش نيومد منم گفتم من ميخوابم اگر خواستي تو هم بيا امود نزديك من و دستمو گرفت منم جارو باز كردم و سرش گذاشت رو دستم ميخوست سوال بپرسه كه من گفتم ميدوني زن و شوهر ها تو تخت چكار ميكنن گفت آره منظورت اينه كه ما الان منم وسط حرفش گفتم نه
ميتونيم نصفشو انجام بديم بلند شد كه بره دستشو گرفتم برگشت گفت من از اون دخترا نيستم و تا حالا از اين كارا نكردم و نميكنم و فقط با شوهرم ميكنم منم گفتم ميتونم شوهرت باشم گفت خيلي پررويي منم گفتم باشه بيا در حد بوس و لب و دست گفت نه منم گفتم اين خواسته تو بود گفت فقط بوس گفتم باشه دوباره به همون حالت خوابيد بقلش كردم و پيشونيشو بوسيدم بعد شالش رو برداشتم و گفتم چه گل سر قشنگي دو سه دقيقه تو بقلم آروم نفس نفس ميزد منم دستمو گذاشتم رو سينش كه گفت نكن بدم مياد منم گفتم اي كاش از اينا داشتم بعد گفت دلت بسوزه منم گفتم هوس شير كردم
گفت دوباره شروع كردي منم گفتم به خاطر من گفت فقط چند دقيقه گفتم باشه دكمه مانتو رو داشت باز ميكرد منم داشتم كمكش ميكردم كه نگام كرد و گفت خيلي مشتاقي گفتم نه ولي واسه عشقمو دوست دارم.
مانتو شو باز كرد و پيراهنش رو داد بالا من چشمام دراومد دوتا سينه سفيد وگرد توي سوتين ، سوتينش رو داد پايين من ديوونه تر شدم
وقتي نوك سينه رو ديدم آروم سرمو بردم رو سينه بعد چند دقيقه كه خوردم گفت دارم يه جوري ميشم اينحا هم خيلي گرمه منم گفتم مانتو تو در بيار گفت خودت اين ار رو بكن منم گفتم كمك كن با كمك خودش مانتو رو در آوردم و بقلش كردم و لپشو بوسيدم و اروم رفتم طرف لبش با هم ديگه از ته دل لب ميگرفتيم منم دستمو از پشت كردم تو شلوار و بعد زير شورت
و بين لاي پاش كوسش و سوراخ كونشو دست كيزدم خوش حال بودم از طرفي نه چيزي گفت و نه نوار بهداشتي داشت.
بعد خودش هم دست كرد تو شورت من و با كيرم بازي ميكرد كه كيرم شق شد بهش گفتم
ميتونم از پشت بكنم گفت هر جور راحني عزيزم منم مثل برق گرفته ها بهش خيره شدم
اونم گفت اگه پشيمونه برم گفتم نه تو شوكم بعد شلوارش رو تا زانو داد پايين و گفت روم نميشه بقيش با خودت منم شوردشو دادم پايين و شلوار خودمو دادم پايين اول فكر كردم كوسش عرق كرده كه بعدش هميدمكوسش به خاطر حشر خيسه يكم تف زدم بين فرق كونش و ميرم كيرمو گرفتم دستم و با هزار جور بدبدختي گذاشتم تو سوراخ كونش ميترسيم اشتباهي يه جا ديگه بزارم كه پردش پاره بشه همين كه كيرم رفت تو سوراخش و وزنمو انداختم روش خودشو سفت كرد و جيق زد موهاي بدنش سيخ شده بود دوستم اومد دم در گفت آروم داري چكار ميكني گفتم هيجي باهاش شوخي كردم بعد دم گوشش گفتم تورو خدا گفت بكش بيرون منم كشيدم بيرون لباساشو پوشيد كه بره بهش گفتم كجا گفت خيلي كثافتي منم گفتم هنوز شماره تو ندادي گه گفت نميدم با عصبانيت رفت بيرون منم كيرمو تميز كزدم و رفتم بيرون كه اونا رفتن هنوز كه هنوزه دنبالشم كه آبمو بهاش دربيارم.

نوشته: سعید

یه روز صبح هوا خیلی عالی بود من داشتم با دوستم به مدرسه میرفتم
تو راه مدرسمون دختر زیاد میدیم چشمم به یه دختره افتاد دیدم خوب کونیه
خیلی بدم آمار می داد فردااون روز به دختره شماره رودادم
چند هفته باهم حرف میزدیم اس می داد قرار میزاشتیم
یه روز دوست مادرم اومدخونمون بادخترش بود منم تو اتاق تو اینترنت گوز چرخ میزدم دیدم صداشون میاد خواستم یه بهانه ای برم بیرون تا دختررو ببینم رفتم بیرون دیدم وااااااااااای این همون دخترس که چند هفته پیش به اون شماره دادم نگو مادرش دوست مادر منه
رفتم به یه بهانه ای آب بخورم دختره منو دید جا خورد از اون روز گذشت شبش بهم زنگ زد درباره که منو دید حرف میزد یه مشت کس و شعر سرهم کرد گفت یه ساعتی حرف زد روز ها میگذشت که ما بهم نزدیک میشدم دیدم یه روز برام اس فرستاد گفت : این یه تیکه خدا نصیب همتون بکنه
گفتش که خونتون خالی شد بگو بیام خونتون منم گفتم چرا گفت بماند
بعد از دوروز خونمون خالی شد منم بهش زنگ زدم گفتم بیا
اومد اومد خونمون روسریشو در آورد گفت مامانت اینا کی میای گفتم شب گفت خوبه منم لب خندی زدم بعد از یه رب دیدم گفت میتونم راحت باشم گفتم بله دیدم مانتوشو درآورد یه رکابی قرمز پوشیده بود بهم گفت میشه چشماتو ببندی منم چشمامو بستم اومد نزدیکم ازم یه لب سکسی گرفت من خندیدم
گفدش که چیه خوشت اومد منم هیچی نگفتم روس صندلی نشتم دور صندلی میچرخید حرف میزد همون کس شعر ها میگفت منم حوصله کس شعر های اونو نداشتم چشامو بستم بعد از یه یک دقیقه اومد رو پام نشت لب گرفت چشامو باز کردم دیدم وااااااااای رکابیشو در آورده یه سوتین سیاه پوشیده بود
حالت شوخی بهش گفتم می خای بری حمام خندید گفت نه گفتم چرا اینجوری
گفت یشه بهت یه چیزی بگم گفتم بگو گفت مای باهم یه حالی کنیم منم یه ده ثانیه سکوت کردم ازم دوباره لب گرفت میای
گفتم چه حالی کنیم
خندید گفت تو نمی دونی گفتم اولشو بگو گفت س؟؟ گفتم سکس خندید گفت اره عزیزم گفت اهلش که هستی منم گفتم کمو پیش
رفتیم تواتاق روتخت داز کشیده بودم اومد از لب گرف دستامو ملیدم به سینه هاش عجب سینه های بود سوتینشو دراوردم جون سینه نبو هلو بود
سینه هاشو خوردم لباسمو درآورد شلوارم مو دراورد
اونم شلوارشو در اورد من شورتشو دراوردم دیدم موهای کسشو سه تیغ کرده بود یه خط با موهای کسش دراورده اونم شورت منو در اورد کیرمو دید گفت پسر عجب کیری هستی کمی با دست مالیدش بعد گذاشتش تو دهانش همیتور داشت ساک میزد کیرمو گذاشتم لا پاش گفت بذار تو کونم گفتم باشه عجله نکن
گذاشتم تو کونش یه جیغ زد که کفتر های همسایون به پرواز در اومدن گفتم ساکت گفت آروم تر گفتم فقت سرش بود چنبار گذاشتم دیگه کم تر درد حس می کرد همین طوری تلنبه تلنبه میزدم کیرم رو درآوردم آبو ریختم رو سینه هاش رفتم دست مال آوردم آبمو روسینه هاش باک کردم لباساشو پوشید دیگه می خواست بره ازم لبی گرفتو رفت …

ادامه داستان در آیند نزدیک

جرقه عشق در تعمیر کامپیوتر

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

با سلام خدمت دوستان عزیز شهوانی
در این چند وقتی که با این سایت آشنا شدم خیلی به من کمک کرد که بتونم این اتفاق که دارم داستانش رو واستون می نویسم رو رقم بزنم . من حدود 4 ماهی هست که داستان هایی که بچه می فرستن رو می خونم. من یکی از اقوامون هست (دوست ندارم که فاش کنم )که خیلی دوستش دارم و خیلی وقته تو کفشم .حدود 1 ماه پیش که تو سایت می گشتم یک داستان رو خوندم و دوباره پروژه اون بنده خدا جرقه زد تو زهنم که باید کاری بکنم . من اصلا دنبال این طور مسائل نبودم و واسه همین بعضی وقتا که خیلی فکر می کردم که باید چی کار کنم بعدش منصرف می شدم .خلاصه این بار دیگه هرچی سبک و سنگین کردم دیدم نمی شه و باید یک کاری کرد . واسه همین نقشه های زیادی رو کشیدم و چون ادم ترسو و خجالتی بودم منصرف می شدم. گذشت و یک روز دیدم موبایلم داره زنگ می زنه .دیدم خودش بود گوشیو برداشتم و بعد از کلی احوال پرسی گفت که کامپیوتر آرایشگام خراب و بیا درستش کن.اولش گفتم که الان بهترین موقعیته و چون ارایشگاه زنانه هستش که من وقتی برم که نمی تونه کسی اونجا باشه و تدابیر شدید رو توی ذهنم بررسی کردم و بعد از 1 ساعتی راهی شدم.(قبلش این تذکر بدم که من هفته 3 روز بیشتر شهر خودمون نبودم واسه همین این پروژه اینقدر طول کشیده بود. )وقتی رفتم ساعت 2.30 بعد از ظهر بود و هیچ کس هم بغیر از خودش اونجا نبود. ماشین رو پارک کردم یک میلان پایین تر و رفتم در ارایشگاش .در زدم اومد دم در و رفتم داخل.یک نیم ساعتی با کامپوترش ور رفتم و اونم بقل دستم نشسته بود .اول ویندوزش رو عوض کردم وبعد داشتم فایلاش رو به درخواست خودش مرتب می کردم که یک جا چشم افتاد به یک فیلم سوپر.( روی فایل قسمتی از فیلم بود ).من به روی خودم نیوردم و خودم رو مشغول نشون دادم . ولی از این مورد فهمیدم که اون فهمیده که من فایل رو دیدم و به روش نیاوردم .چون من هر فایلی که می دیدم می گفت بزارش تو کدام درایو ولی در مورد اون فایل نه من ازش سوالی کردم و نه اون چیزی گفت.خلاصه یک لحظه به خودم لعنت فرستادم که چرا خره چیزی نگفتی الان بهترین موقعیت بود واسه باز کردن سر حرف.بعد بی خیال شدم. همینطور مشغول بودم که دوباره یک صحنه فجیه پیش اومد که نمی شد چشم پوشی کرد.به یک فایل پر از عکس سکس.بهش گفتم اینا رو کجا بزارم؟برگشتم بهش نگاه کنم که دیدم اون زن به اون سفیدی مثل لبو قرمز شده و داره منو نگاه میکنه.منم دوباره سوالم رو تکرار کردم چون باید سر حرف رو باز می کردم که دیدم حرفی نزد.منم فایل رو بردم کنار همون فیلمه . هیچی نگفت.اون با من راحت بود و جلوی من خیلی با پوشش ظاهر نمی شد حالا چی برسه که تو ارایشگاش بودم و هیچ کس هم نبود(ولی موضوع سکس یک مقوله دیگه بود) . یک لحظه به سرم زد که فیلم رو بزارم ببینیم .(گور بابای حیا)خلاصه فیلم رو پلی کردم و داشتم نگاه می کردم که زیر چشمی داشت من رو نگاه می کرد که جلوی اون چطور ریلکس دارم فیلم سوپر نگاه می کنم .درسته راحت بود ولی نه اینکه من جلوش این طور فیلمی رو نگاه کنم. خلاصه منم از رو نرفتم و تمام 12 دقیقه فیلم رو نگاه کردم . وقتی برگشتم به فایل ها که کار مرتب سازی رو انجام بدم یک فایل رو بهش نشون دادم و گفتم چی کارش کنم .دیدم جواب نداد نگاهش کردم دیدم زول زده توی چشم های من .شاید چند ثانیه که درسته خیلی کم بود ولی واسه من خیلی گذشت زول زده بودیم به هم که من این نگاه رو شکستم و دستم رو گذاشتم رو پاش و بهش گفتم چی کارش کنم.تازه از شوک اومد بیرون و گفت هر طورمی دونی .گفتم فایل رو چی کار کنم . تازه فهمید که من چی گفتم.جواب داد و منم که رشته یک نخ از طناب ارتباط با اون حرفش دستم اومده بود گفتم چی رو من صلاح می دونم که گفتی.گفت هیچی.گفتم نه جون نگین بگو(نگین بچه اش بود و یک پسر هم داشت به نام داریوش .هر دوتاشون کوچیک بودن. 4 و 6 سال)بعد گفت هیچی.من زدم به در پرویی .منم که واسه اولین بار بود که شهوت رو از چشم های کسی می خوندم .دستم رو انداختم دور گردنش که کنارمم بود و راحت می شد این کار رو کرد. مات و مبهوت داشت من رو نگاه می کرد اخه انتظار هیچ کدوم از این کار ها رو از من نداشت.دوباره سوالم رو تکرار کردم .شاید خودم جوابش رو می دونستم ولی می خواستم اون رو در این مورد به حرف بیارم.دوباره جواب نداد و وقتی دیدم مخالفتی نکرد که من دستم رو روس شانه هاش انداختم منم شیر شدم و صورتم رو نزدیکش کردم و دوباره سوالم رو تکرار کردم.منتظر جواب نبودم فقط منتظر یک حرکت از سوی اون بودم .اونم که انگار برق سه فاز بهش وصل کرده بودن و نه حرف می زد و نه حرکتی.منم بی اختیار لبام رو چسبوندم بهش و شروع کردم به خوردن لباش.باور نمی کنید ولی اون هنوز تو کما بود. و چشماش فقط چشم های هشری من رو نگاه می کرد.من دیگه به طور طبیعی پیش نمی رفتم وداشتم سگ می شدم.خلاصه این قدر لباش رو خوردم که اونم به حرکت در اومد و تازه لباش به جنبش اومده بود. ناگفته نمونه که من با یک دستم کسش رو لمس می کردم و یک دستم رو دورش حلقه کرده بودم.شایدم دستم که رو کسش گذاشته بود باعث به حرکت در اومدنش شده بود.این قدر خوردم و اون خورد که دیدم گردنش رو برد عقب و من به اثتناد داستان های بچه ها فهمیدم که باید گردنش رو بخورم .دیگه از اینجا زود تر پیش می رم.بعد شروع کردم به در اوردن لباسایی که مزاحم بودن من به سینش برسم ودست بکار خوردن سینه هاش که یکباره یادم افتاد که در ارایشگاه بازه نکنه کسی بیاد .کلید رو از روی میزش برداشتم و رفتم قفلش کردم و وقتی برگشتم بلندش کردم و بردمش رو موکتی که کف سالن پهن بود.بقیه ماجرا روی موکت بود.درازش کشوندم و شروع کردم به سینه خوری واقعا سینه هاش خوب بود با اینکه دوتا بچه اورده بود ولی بازم خوب بود. بعد می خواستم که برم سر اصل ماجرا کیرم داشت تو شلوار کتونی سر و صدا می کرد و منم خسته شده بودم.شلوار لی پاش بود که به سختی درش اوردم.شرتش رو هم در اوردم و افتادم به جون کسش اینقدر کسش رو خوردم که گفت تورو خدا بسه دیگه داری دیونم می کنی.این اولین حرفی بود که میزد از شروع سکس من باهاش. گفتم اه بچمون بلد حرف بزنه .خوبه بگو (بابا) که دیدم زد زیر خنده .دوباره افتادم رو کسش که گفت بیا کارت دارم .منم صورتم رو بردم روبروی صورتش که گفت دیگه نخور من می خوام بخورم.گفتم چی رو .گفت کستو ،خوب کیرتو . گفتم اخ اخ اخ اخ . گفت چی شده گفتم خونه فراموشش کردم بیارمش که دیدم چنان زد زیر خنده که انگار ده نفر دارن قل قلکش می دن.گفت خودتو لوس نکن درش بیار . من به حرفش نکردم چون دوست داشتم اون واسم در بیاردش. دیدم خودش دست به کار شد و درش اورد . و شلوار و تی شرتم رو هم در اورد و دوتاییمون لخت شده بودیم.دیگه نوبت اون بود و می خواست بخوردش و یک لحظه دیدم گفت اجازه هست. 2000 ریم جا افتاد گفتم مطعلق به خودمونه بفرمایید. شروع کرد به خوردن که دیدم اگه بهش چیزی نگم ابم رو می یاره بهش گفتم ابم می یاد گفت باشه بیاد من تشنم.گفتم خوب ……گفت خوب نداره دیگه .کار خودشو کرد و اینقدر خورد که ابم اومد و همشو هم خورد .بی حال بودم که دیدم دوبار پیله کیرمون کرده .گفتم این تانکر شهرداری نیست که همینطور اب می خوای بکشی ازش.گفت تاره الان کوسم اب می خواد.گفتم حالا اون رو می شه یک کاریش کرد. خوابید رو زمین و بخاطر اینکه کمی بعد اومدن اب خورده بود دوباره کبرم رو یکمی راست کرده بود و منم گذاشتم رو چاک کسش و هی سرشو می مالوندم که دیدم داره موکت رو چنگ می زنه.گفتم چه خبرته گفتم تو فوق تخصص دیونه کردن ادم رو داری خوب بزن توش دیگه.ما هم تا حرفش تموم نشد حولش دادم تو که دیدم یک لحظه نفسش رو حبس کرد.مثل اینکه فکر نمی کرد این طور بفرستم تو .دو سه دقیقه بیشتر تلمب نزدم که گفتم ابم می خواد بیاد که گفت بریز توش .قرص می خورم.ما هم که تو ارش داشتیم سیر می کردیم همشو ریختیم تو و افتادم روش. یک 10 دقیقه روی هم دراز کشیدیم که گفت بلند شو کمرم درد گرفته . ما هم بلند شدیم ولباس پوشدیمو بعد از کلی ماچ و لوچ راهی شدیم و رفتیم .الان دیگه به هم محرم شدیم اخه اون بیوه بود .شوهرش فوت کرده بود و هروقت بتونم می رم ارایشگاش و کامپیوترشو واسش درست می کنم.راستی در پایان باید بگم این داستان تخیلی بود و زاده زهن خودم هستش.
چند نکته رو می خوام واستون بگم .این داستان داستان دومم هست و داستان اول عشق بی نظیر به همکلاسی بود که اونم تخیلی بود و زاده زهن خودم بود.بچه ها نظرات خوبی داده بودن و از همشون خیلی خیلی خیلی ممنونم.
راستی من خودم رو معرفی نکردم تا الان من یوسف هستم و در یکی از استان های مرکزی ایران سکونت دارم و به کلیه بچه های ایران درود می فرستم. نظراتتون واسم خیلی مهمه .ممنون اگه نظر بدین.راستی اگر موفق بودید داستان های جدیدی رو واستون می زارم.ممنون از همه دوستان.

نوشته:یوسف