دوست پسر وحشیم

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام من شبنم هستم، ۲۱ سالمه و این خاطره ای که براتون تعریف میکنم قضیه ی سکس من با دومین دوست پسرم هست. من و نیما الان حدود یک سالی میشه که که باهم دوستم . دوستیمون هم از اول خیلی عجیب شروع شد چون تقریبا از هم متنفر بودیم و هر وقت همدیگه رو میدیدیم سلام هم به هم نمیکردیم. حالا نمیخام با جزیات سرتون رو درد بیارم مهم اینه که الان با همیم و من واقعا عاشقشم.

چند ماه پیش مامان و بابا ی نیما رفته بودن کانادا پیش برادرش ولی نیما به خاطر کار سربازیش نتونسته بود باهاشون بره و به خاطر همین هم هر شب خونشون پاتوق بود و دوستها همه جام میشدن اونجا. البته من کمی محدودیت داشتم و فقط هفته ای ۲ بار میرفتم پیشش و تقریبا همه کار میکردیم ولی هیچوقت کامل سکس نداشتیم. البته من قبلا یه بار با دوست پسر قبلیم که ۲ سال باهاش دوست بودم سکس داشتم ولی بعد از اینکه با هم بهم زدیم من خیلی داغون شدم واسه همین هم نیما قبول کرده بود که تا حداقل یک سال بعد از دوستیمون سکس نداشته باشیم باهم. یک شب نیما مهمونی گرفته بود توی خونشون و به من گفته بود که شب پیشش بمونم. منم با کلی بدبختی به مامانم گفتم که شب پیش دوست صمیمیم رها میخابم و به رها هم سپرده بودم که اگه یه وقت مامانم زنگ زد حواسش باشه. اون شب کلی به خودم رسیدم. همه جام رو کرم برنزه کننده زدم (چون من خیلی سفیدم)، یه پیراهن دکلته ی سفید پوشیدم با کفش پاشنه بلند. موهام رو هم صاف کردم و دورم ریختم و رفتم خونه ی نیما اینا. نیما تا منو دید بغلم کرد و گفت : خیلی خوشگل شدی عشقم . بدش منو برد طرف نوشیدنی ها و برام یه لیوان آب پرتقال ریخت چون میدونست من خیلی اهل مشروب خوردن نیستم. نه اینکه تاحالا نخورده باشم ولی خیلی خوشم نمیاد.خودش با یکی از دوستاش شات ودکا زدن. دستشو گرفتم و بردمش وسط که باهاش برقصم. موقع رقصیدن همش خودمو بهش میچسبوندم که یکم اذیت کنمش اونم خوشش میومد. نمیتونستم تحمل کنم که مهمونی تموم شه و باهم تنها شیم. نزدیکا ی یک بود که همه رفتن و من کمکش کردم که ی کم خونه رو تمیز کنیم بدش از خستگی روی مبل ولو شدم وچشمم رو بستم. بعد از چند دقیقه دیدم آهسته داره در گوشم میگه : خوابت برد عزیزم؟ چشم و باز کردم و با خنده بهش گفتم اگرم خوابم برده بود با صدای تو بیدار شدم الان. یه لبخند زد و لبهاشو روی لبهام گذاشت و آروم شروع کرد به خوردن. داغ داغ بودن. نمیتونستم از لبهاش دل بکنم. لباشو میمکیدم و آروم یه گاز کوچولو از لب پایینش گرفتم که گفت جوون، فهمیدم که خوشش اومد. یه چند دقیقه داشتیم لبای همو میخوردیم که یه دفه بلندم کرد و برد توی اتاق خوابش. روی تختش دراز کشیده بودم که اومد روم و دوباره شروع کرد به لبامو خوردن بعدش شروع کرد به بوسیدن پیشونیم و لاله ی گوشم و گردنم. برش گردوندم و رفتم روش منم شروع کردم لبشو خوردن بعد رفتم سراغ گردنش. پیرنشو در آوردم و شروع کردم که بوسیدن سینش. همینطور میرفتم پایینتر تا اینکه به شلوارش رسیدم که دیگه از روش بلند شدم و دوباره دراز کشیدم. با این کارم مثل وحشیا پرید روم و لبامو خورد و پیراهنم رو از تنم درآورد و شروع کرد سینههام رو مالیدن. حسابی حشری شده بود. کنارم خوابید و یه دستشو گذاشت زیر سرم و دسته دیگشو گذاشت روی شورتم. وحشیانه لبامو میخورد و کمسو میمالوند. آروم دستشو برد توی شورتمو انگشتاشو میمالوند لای پام. خیس خیس بودم. دستشو آورد بالا و انگشت وسطشو که خیس شده بود گذشت توی دهنم و عقب جلو میکرد، منم انگشتشو میلیسیدم. دوباره دستش و کرد توی شورتم و این دفع انگشتشو کرد توی کسم شروع کرد به عقاب جلو کردن. من دیگه بیحال شده بودم و فقط اه و ناله میکردم. همینطور که حرکت انگشتشو تند تر میکرد با لحن حشری گفت امشب میخوام بکنمت. منم که اصلان تو یهحال و هوای دیگه بودم گفتم هر کاری که دوست داری بکن عزیزم. دستشو آورد بیرون و شورت و سوتینمو از تنم در آورد و رفت سراغ سینه هام. نوکشو با ولع میخورد و گاز میزد که من دردم میومد ولی خیلی براش مهم نبود. از روم پاشد و رفت کنار تخت وایستاد و شلوار و شورتش و در آورد. میدونستم میخاد براش ساک بزنم ولی اول نفهمیدم چرا رفته اونجا وایستاده. بهم گفت برم جلوش دراز بکشم. فهمیدم چی میخاد ولی تاحالا این پوزیشن و امتحان نکرده بودیم. از پشت دراز کشیدم طوری که سرم برعکس از تخت آویزون بود. گفت میخوام تا تهشو بکنی تو دهنت، بعدش کیر گندشو تا ته کرد تو دهنم. احساس کردم دهنم الان جر میخوره. اومدم با دستم کیرشو در بیارم که یه دفعه دوتا دستمو با یه دستش محکم گرفت و کیرشو بیشتر فشار داد تو. هیچ کاری نمیتونستم بکنم داشتم خفه میشدم. یه کم کیرشو اون تو نگاه دشت بعد آورد بیرون تا من یه نفسی بکشم. اومدم اعتراض کنم که دوباره تا ته کرد تو و این دفعه شروع کرد به عقب جلو کردن. تند تند عقب جلو میکرد و میگفت دارم دهنتو میگام جنده. میدونستم از حشره بیش از حده که داره اینطوری حرف میزنه وگرنه در حالت عادی هیچ وقت اینطوری صحبت نمیکنه با من. هر از گاهی کیرشو در میاورد و دوباره میکرد تو تا اینکه بعد از ۶-۷ دقیقه بیخیال شد و دوباره افتاد روم. با کمال پررویی گفت: دوست داشتی؟ گفتم اصلان. فقط خندید. گردنمو بوسید و از کشو ی کنار تختش یه کاندوم در آورد و گفت:بلدی بزاری؟ گفتم اره. براش گذاشتم و یه کم کیرشو مالیدم و دوباره دراز کشیدم. اول یه کم سر کیرشو مالید به کسم بعد یه دفعه با فشار کرد تو که من یه جیغ بلندی زدم. هم خیلی دارد داشتم هم داشتم لذت میبردم. ازش خواستم یه کم کیرشو نگه داره اون تو و تکونش نده اونم گوش کرد. بهترین احساسو داشتم تو اون لحظه. کسی که عشقم بود رو توی وجودم حس میکردم. بعد از یه مدت شروع کرد به عقب جلو کردن و با هر عقب جلو کردن، من یه اه بلند میکشیدم و میگفتم تندتر بکن. کم کم سرعتشو زیاد کردن و محکم تلنبه زدن. خیلی دردم اومد و بلد ناله میکردم که فهمید و گفت: دردت میاد؟ گفتم اره خیلی. سرعتشو بازم بیشتر کرد محکم تر تلنبه میزد که که دیگه واقعا از دارد داشتم میمردم. دفعه ی اولم نبود که از جلو میدادم ولی خیلی درد داشتم نمیدونم چرا شاید چون قبلا از این فقط یه بار اونم ۲ سال پیش سکس داشتم. با صدای حشری گفت: الان چی؟ با اه و ناله گفتم خیلی بدتر شد دارم میمیرم. گفت: جوون، خوب سکس درد داره دیگه. میخوام جرت بدم. فهمیدم بیشتر داره حال میکنه اینطوری. بعد از یه مدت دیگه دردش به لذت خالص تبدیل شد. محکم دستامو دورش حلقه کرده بودم و اه و اوه های حشری میکشیدم و میگفتم: هر کار میخوای بکن عشقم، تا ته بکن تو جرم بده. احساس کردم داره ابم میاد محکم بغلش کردم اونم فهمید و تندتر تلنبه زد تا اینکه بدنم لرزید و ابم اومد و بیحال شدم. کیرشو آورد بیرون و کاندومشو در آورد. اون هنوز ارضاء نشده بود نمیدونم چرا قبلنا که براش ساک میزدم خیلی زودتر از این آبش میومد احتمالا چیزی به کیرش زده بود که آبش دیر بیاد نمیدونم دیگه ازش نپرسیدم. من رفتم روش دوباره شروع کردم به خوردن لباش و گردنش و باز اومدم پایینتر سینش و بوسیدم و رسیدم به کیرش و شروع کردم به لیسیدن سر کیرش واسش ساک زدم یه کم که بلندم کرد و گفت از پشت بخواب. از پشت خوابیدم. یه بالشت گذشت زیر شکمم و کونم و آورد بالا و رفت یه وازلین آورد. فهمیدم میخواد چی کار کنه. نا خودآگاه اشکم درومد و به التماس افتادم که توروخدا از پشت نکن خیلی درد داره که بغلم کرد و سرم و گذاشت رو سینش و با حالت شوک گفت: عشقم من که به زور نمیکنم که اگه تو نخوای. فقط میخواستم یه چیز جدید امتحان کرده باشیم. گفتم آخه خیلی درد داره. گفت باشه کاری نمیکنم. بعد همینطور که موهامو ناز میکرد گفت میتونم یه کم انگشتمو بکنم؟ اگه درد دشت بگو فوری در میارم. منم با خودم گفتم حالا انگشت خیلی نمیتونه درد داشته باشه بهش گفتم اوکی. دوباره بالشتو گذاشت زیر شکمم و منو تو همون پوزیشن خوابوند. یه کم وازلین زد به سوراخ کونم و انگشتشو آروم کرد تو. یه کم درد داشت ولی نه خیلی. انگشتشو بیشتر کرد تو که سوراخم باز بشه. ترسیدم یدفه کیرشو بکنه تو گفتم یهو نکنی تو؟ گفت عزیزم من بدونه اجازه ی تو هیچ کار نمیکنم. خیالم راحت شد. انگشتشو در آورد و انگشت شستشو کرد تو که یه کم کلفت تر بود و بیشتر درد گرفت. یه کم عقاب جلو کرد. من دوباره حشری شده بودم. گفت میزاری امتحان کنم؟ اگه درد داشت میارم بیرون. با اکراه گفتم باشه. از خدا خواسته فوری کیرشو گذشت رو سوراخم و تلاش کرد بکنه تو ولی خیلی تنگ بود به هیچ وجه تو نمیرفت. با دو تا انگشتش یه کم سوراخ کونمو بازتر کرد که از درد ناله کردم و دوباره کیرشو گذشت سر سوراخمو یه دفعه با تمام زورش نصفشو کرد تو که من درد تمام وجودمو گرفت و چنان جیغی کشیدم که با دستش جلوی دهنمو گرفت. دستشو کنار زدم و گفتم توروخدا بیارش بیرون، خیلی دردم میاد بخدا الان پاره میشه کونم. خودشم یه کم ترسیده بود فکنم گفت خودتو شل کن الان اگه یوهو بکشم بیرون خیلی بیشتر درد داره، شل کن که که یه کم جا باز کنه. سعی کردم گوش کنم به حرفش ولی اصلان نمشد. انگار کیرش هر ثانیه گندهتر میشود من فقط اشک میریختم و داد و بیداد میکردم . بعد از یه مدت سعی کرد تکون بده کیرشو و یه کم عقاب جلوش کرد. من همش جیغ میکشیدم ولی کم کم داشتم لذت هم میبردم. اون که از جیغهای من هر ثانیه حشری تر میشد با هر زحمتی که بود کیرشو عقب جلو میکرد و با یه دستش موهامو از پشت گرفته بود و میکشید و با دسته دیگش ۲ بار خیلی محکم زد رو باسنم. یاد فیلمهای سوپر افتادم خودم هم هر وقت اون فیملها رو میدیدم دوست داشتم امتحان کنم. بعد از ۳-۴ دقیقه کیرشو کشید بیرون و آبشو ریخت رو کمرم. من دیگه جون نداشتم فقط همونجا رو تخت افتاده بودم. تو عمرم انقد درد و لذت رو باهم یه جا تجربه نکرده بودم. نیما رفت دستشویی خودشو تمیز کنه بعد یه دستمال آورد و منو تمیز کرد و بغلم کرد. منم سرمو گذاشتم رو سینش و محکم بغلش کردم. همونطور که نازم میکرد گفت مرسی عشقم خیلی حال دادی. هیچی نگفتم. گفت میدونی چقد دوست دارم؟ منم از ته قلبم گفتم منم دوست دارم. لبامو بوسید و بعد دیگه اصلان نفهمیدم چی شد چشهمامو بستم و از حال رفتم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه. این اولین داستان من هستش توی این سایت اگه استقبال بشه بقیه ی خاطراتم با نیما رو هم مینویسم. ما هنوز هم باهم هستیم. امیدوارم که هیچ وقت از دستش ندم.

نوشته: shabanmxx

عشق خودم سلما

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام به همه دوستان شهوانی , من مهیار هستم 27 ساله از … وزنم 80.05 قدم 179 دو سالی میشه که به طور حرفه ای ورزش بدن سازی انجام میدم , قیافم خوبه و هیکلم ورزشکاری ادم متعادلی هستم البته به نظرخودم بریم سراغ داستان , من یه دختر عمه دارم به اسم سلما 32 سالشه و تا به الان هم ازدواج نکرده عید خانواده عمه اینا با دوست خانواده گیشون رفتن مسافرت 29 اسفند رفتن تا 6 فروردین , شبا عمه بزرگه من که میشه خاله سلما پیشش میموند , شب دوم عید سلما شام دعوت بود خونه ما بعد شام تا ساعت 12.30 موند و اقوام هم داشتن برا عید دیدن میومدن خونه ما ساعت 12.30 سلما به پدرم که میشه داییش گفت خاله الان تو خونه تنهاست و بهتره برم پدرم بهم گفت با ماشین برسونمش من از خدا خواسته فوری گفتم چشم , من سلما خیلی دوست داشتم اما اون اصلا از دل من خبر نداشت همیشه تو فکرش بودم و دوست داشتم باهاش سکس داشته باشم اما همش فکرو خیالت بود و بس , سوار ماشین شدیم و من راه افتادم داشتم اروم رانندگی میکردم و تو فکر سلما غوطه ور که یهو صدام کرد مهیار مهیار مهیار که گفتم بله گفت کجایی گفتم هیچی همینجا گفت داشتی به چی فکر میکردی فوری گفتم به یکی از دوستام یهو شوکه شدم گفت به دوست دخترت فکر میکردی موندم چی بگم گفتم آره برگشت گفت من میشناسمش گفتم نه گفت بگو تا بشناسم آخه آخه کردم که گفت مهیار جان من بگو گفتم سلما باید بین خودمون بمونه گفت باشه به کسی نمیگم گفتم که سلما قول دادی گفت باشه دیگه بگو دارم از حسادت دغ میکنم این حرفش یکم قلقلکم داد برگشتم گفم سلما قول دادی ها که با عصبانیت گفت بگو دیگه منم با تمتم زوری که داشتم گفتم تو فکر تو بودم یه دغعه داخل ماشین ساکت شد تو بین این حرفا اصلا حواسم نبود دارم کجا میرم یه دفعه سلما گفت به چی من فکر میکردی نتونستم بگم که به سکس با تو فکر میکردم و جوابشو ندادم برگشت گفت مهیار منو دوس داری یا فقط فکرت دنبال بدن منه (سلما با اینکه سنش بالاست اما خدایش یه پری نه یه آدم بدنش مال هرکی به شه من که باور دارم جونتر میشه تا پیرتر , خیلیا ازش خواستگاری کردن اما به دلیل روحیات خاصش تا الان ازدواج نکرده) گفتم سلما اگه بگم دوست دارم دروغ گفتم اگه بگم بدنت و میخوام بازم دروغ گفتم من هم دوست دارم هم بدنت می خوام دیگه داشتم دیوونه میشدم اولین بارم بود که داشتم با سلما اونطوری راحت حرف میزدم داشم به این فکر میکردم که گفتن فکرم به سلما کار درستی بود یا نه که سلما گفت مهیار رد شدی یهو دیدم از در خونشون یه ده بیس متری رد شدم دنده عقب گرفم برگشتم وایسادم جلو درشون نمی دونستم چی بگم که سلما درو باز کرد که پیاده بشه یه پاش داخل ماشین یه پاش رو زمین ( ماشین من شاسی بلنده ) با آرامش خاصی گفت منم دوست دارم مهیار جان دیگه واینستاد و رفت داخل منم با هزار تا فکر خوب و بد اومدم خونه , فرداش بعداز ظهر بیرون بودم که سلما زنگ زد تا زنگ اول خورد با ناشی گری فوری جواب دادم با صدای لرزان گفتم بله که سلما گفت سلام عزیزم بعد یکم تعارفات گفت مهیار تو خونه منتظرتم و بدون هیچ جوابی که از من بشنوه خدا حافظی کرد , من بدون هیچ فکر کردنی سریع خودمو به ماشین رسوندمو راه افتادم طرف خونشون رسیدم در خونشون و زنگ زدم سلما گفت مهیار تویی گفتم آره درو باز کرد رفتم داخل تا دیدمش خشکم زد ضربان قلبم داشت عزییتم میکرد نمی تونستم خودمو کنترل کنم انگار من بدبخت تا به حال دختر ندیده بودم که این طوری خوشکم زده بود سلما یه بلوز خیلی تنگ به رنگ آبی فیروزه ای پوشیده بود با این که دو تا دکمه بالایی رو نبسته بود نوک سینه هاش داشت پیرهن پاره میکرد طوری تنگ بود که از فاصله بین دکمه هاش بدنش معلوم بود و یه دامن خیلی خیلی کوتاه به رنگ سفید(برفی)طوری تنگ بود که معلوم بود باهاش راحت نیست من فقط داشتم نگاهش میکردم و بدون این که خودم متوجه بشم کیرم راست شده بود من اکثرا شلوار لی یا کتان تنگ میپوشم کیرم اگه خاب باشه از زیر شلوار ضایه تا برسه به این که راست کرده باشم خلاصه دیدم سلما زیر چشمی داره کیرم وارسی میکنه آروم اومد طرف من دست گذاشت رو شونم و گفت مگه تو نگفتی دوسم داری پس چی شده چرا خشکت زده گفتم سلما اجازه دارم که……. گفت اختیار داری عزیزم دیگه داشتم از خود بی خود میشدم دست گذاشتم کنار کمرش خدمو کشیدم نزدیکتر آروم لبمو رسوندم به لبش و شروع کردیم به خوردن لبامون طوری به هم می پیچیدیم که انگار هزار ساله با همیم طوری عشق بازی میکردیم که دیگه هیچی حالیمون نبود سلما سینه هاشو چسبونده بود به سینه های من و با حس عجیبی داشت فشار میداد منم کیرمو با تمام وجود بهش می مالوندم سلما گفت مهیار بیا و با هم رفتیم اتاق سلما من اولین بارم بود که اتاق سلما رو میدیدم روی تخت سلما که نسبتا هم کوچیک بود ولو شدیم سلما زیر من هم روش و دوباره لب گیری از هم بعد چند لحظه خدمو یه کم بلند کردمو به بدن سلما یه نگاه کردم دست انداختم روسینه هاش و با یه حشریت بی حدی شروع به مالیدنشون کردم فکر میکردم دیگه لذت از این بیشتر وجود نداره کم کم داشت ناله های سلما شروع میشد که داشت حشریت من بیشتر میکرد دکمه های پیرهنشو باز کردم سینه های بی نظیرش افتاد بیرون دیگه تحمل نداشتم و کنترل خدمو از دست داده بودم با ولع یه بچه شیر خواره شروع به خوردن سینه هاش کردم طوری میخوردم که انگار میخوام تمومش کنم وقتی نوک سینه هاشو مک میزدم کمرشو یه کی دو سانتی بالا میکشید طوری دستاشو به کمرم میکشید که لذت حال کردنمو بیشتر میکرد بعد خوردن سینه هاش دامنشو با زحمت پایین کشیدم با فشار کمی پاهاشو از هم جدا کردم اگه بگم زیباترین کس دنیارو داشت بازم کم گفتم آروم دست کشیدم روش و بااش ور رفتم دیدم سلما دیگه چشاش خمار شده و این حالت مجبورم کرد دوباره شروع به لب گرفتن کنم دستم رو کس سلما بود و لبم رو لبش طوری لبشو می مکیدم که دست گذاشت رو سینه ام و آروم حالیم کرد که بسه منم لبمو کنار کشیدم و اومدم سراغ کس سلما و شروع کردم به لیس زدن کسش اونقدر کسشو خوردم که صدای نالش بلند شد و با صدای بلند داشت آه و ناله میکرد داشت با انگشتاش ملافه تختو پاره میکرد یکم وایسادم گفتم سلما حات خوبه گفت عالیه , مهیار عالیه , ادامه بده , من دوباره شروع کردم به لیس زدن کس سلما با دو تا دستام داشتم بدنشو میمالوندم دیگه کیرم داشت میترکید و اونقدر بزرگ شده بود که داشت عزیتم میکرد بلند شدم نشستم گفتم سلما میخوام برام ساک بزنی زیاد انتظار نداشتم که قبول کنه اما بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و دو باره خابوندم رو تخت و دستشو درو کیرم حلقه کرد با نوک زبونش خیلی آرومم یه لیس بلن رو کله کیرم زد و شروع کرد به خردن کیرم زیاد نمی تونست کیرمو داخل ببره من هم فشار نمیدادم پنج شش دقیقه برا ساک زد کم کم دیدم داره آبم میاد گفتم اناز داره آبم میاد دیگه ساک نزن واونم کیرمو کشید بیرون یه آب لیزه از کیرم زده بود بیرون که سلما گفت آبت اومد گفته نه گفت دوباره برام لیس بزن و من هم شروع به لیس زدن کسش کردم تو این فکر بودم که بعدا از این چکارش کنم آخه سلما دختر بود و نه کس داده بود نه کون , یه لحظه دیدم اناز لرزس خیلی کمی کرد و آروم شد فهمیدم که ارضا شده گفتم عزیزم زود ارضا شدی گفت بی انصاف یه ساعته داری باهام حال میکنی انتظار داری ارضا نشم خندیدمو گفتم نوش جات سلما گفت درا بکش منم دراز کشیدم شروع کرد به خوردن سینه هام به شوخی گفت سینه های تو که بیشتر حال میده(چون ورزش منظم انجام دادم سینه هام خوبه ) منم گفتم بخور مال خودته گفتم انلناز میخوام بکنمت گفت نه من بازم اصرار کردم رازی نمیشد ولی بی میل هم نبود بلند شدم رو کمرخابوندمش رو تخت پاهاشو بلند کردم سر کیرمو گذاشتم رو کونش گفتم اگه اب دهن بزنم بدت میاد گفت از رو میز کرم وردار منم کرمرو ورداشتمو زدم رو سر کیرم یه بالش گذاشتم زیر کمرش و آروم شرع کردم به فشار دادن خیلی تنگ بود و با این فشارها نمیرفت داخل ولی دلم نمیخواست درد بکشه برا همین شاید ده پونوزده دقیقه با سوراخ کونش ور رفتم تا یه کم گشاد شد آروم سر کیرمو داخل کردم سلما دیگه حرفی نمیزد و داشت حال میکرد شروع کردم به تلمبه زدن درد میکشید اما حرفی نمیزد یه پنج دقیقه که تلمبه زده بودم دیدم داره آبم میاد کشیدم بیرون و ابم کیرمو ریختم رو شکمش دیگه نای تکوم خوردن نداشتم سلما گفت کاغذ دستمالی براش بیارم منم آوردم و شکمشو پاک کردم کنار هم ولو شدیم بعد این که حالم جا اومد بلند شدم که برم سلما گفت مهیار بهترین لحظات زندگیم با تو گذشت منم با غرور خاصی گفتم اگه من بهترین لحظات زندگیت باشم تو خود زندگی من هستی و با یه لب کوتاه از هم خدا حافظی کردیمو من رفتم بعد اون روز رابطه من و سلما یه رابطه عاطفی و عاشقانه شده و گه گداری یواشکی چند دقیقه ای باهاش خلوت میکنم , امیدوارم مورد پسند دوستان شهوانی قرار گرفته باشه اگه کم و کاستی و ایرادی داشتم ببخشین چون داستان اولی بود که نوشتم به امید روزهای خوش , بای بای

نوشته:‌ مهیار

لز با همکلاسی ها

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

من 17سالم بود که یا آنیتا ومریم وزهره خیلی دوست شده بود موقع امتحانا بود آنیتا دعوتمون کرد که واسه درس خوندن بریم خونه اونا طبقه بالا .
ما باخانواده هامون صحبت کردیم و سه نفری وسایلمون جمع کردیم رفتیم خونه آنیتا.خونشون دو طبقه بود طبقه اول مامانش وناپدریش بودند طبقه دوم خودش تنها بود.
ما اصلا مامانش انا رو نمی دیدم چون یا مهمونی بودند یا مادرش بخ خاطر شوهر سر به هواش حاضر نبود ما زیاد تو دید اون باشیم .خلاصه 2-3شب درس خوندیم یک شب آنیتا گفت بچه ها میخواید امشب استراحت کنیم وفیلم ببینیم
اینو هم بگم که من ومریم وآنیتا بازیگوش بودیم ولی زهره اصلا
خلاصه فیلم وگذاشت موضوعش از رابطه عاشقانه دو دختر به هم حکایت میکرد هنوز هم که هنوزه من اون فیلم و می بینم .
چون صحنه های لز بینی توفیلم بود ما بادیدین اون صحنه ها کاملا یکجور دیگه شدیم آنیتا ومریم قبلا هم با هم حرفهای سکسی میگفتند خلاصه آنیتا با مریم دوباره ازون شوخی ها کرد من وزهره هم می خندیدیم اما این شوخی ها یواش یواش کشید بجاییکه آنیتا دست زد ار روی شلوار مریم به کس مریم
ما بادیدن این صحنه بدنمون گرم شد دیدیم مریم هم دستش کرد تو یقه آنیتا وبلوزشو در آورد تا بحال هیچ فکر نمی کردم که دیدن تن سکسی یک دختر انقدر خوب باشه من هم یواش یواش دوست داشتم لخت بشم که دیدم دست آنیتا اومد تو یقم ویکهو بلوزمو پاره کرد ومریم هم سوتینمو درآورد حالا من سینه هام بیرون بودند زهره هم مثل آدمای برق گرفته ما رونگا میکرد که آنیتا گفت قبول نیست ما هممون لخت شدیم اما زهره نشد.سه نفری رفتیم سراغ زهره واونو کامل لخت کردیم بعد دودسته شدیم من وآنیتا ومریم وزهره هم باهم .
وقتی آنیتا لبای من شروع کرد به خوردن یک حس قشنگی در من شکوفا شد آخه تا بحال لبمو کسی نخورده بود .منم با دستم نوک سینه های آنیتا که واقعا بی نظیر بود رو گرفتم دیدیم آنیتا خوابید وپاهاشو وا کرد من سریعا رفتم وکسشو لیس زدم آنقدر لیس زدم که از آبش اومد تو دهنم .بهش گفتم حالا نوبت توست .اونم مثل آدمای دیوونه شروع کردن به خورت کسم نمی دونی چه حالی داشت با ایکه من بعد ازون با دوست پسرام رابطه داشتم اما هیچ موقع حالش به اندازه حال کردن با آنیتا و مریم وزهره نبود.
از اون ببعد من و زهره وآنیتا ومریم همیشه هفته ای یکبار باهم لز بینی داشتیم .

عشق ممنوعه

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام خدمت تموم بچه ها.همین اول بگم برای اولین باره با کیبورد کارمیکنم احتمالا غلط املایی داشته باشم خاطره ای که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به سال85دوران مجردیم که واقعابهترین ولذت بخش ترین سکس من توعمرمجردیم بود. من 27سالمه ومتاهلم خاطره ازاونجایی شروع شدکه یه روزرفتم خونه ابجیم و تاواردشدم دیدم یه خانم نازم اونجاست چنددقه بعداومدن من خداحافظی کردورفت. باکلی بدبختی تونستم اسمش وشمارشوپیداکنم.راستی نگفتم من شغل ازاددارم وبیشترخانمهامشتریمند.چندماهی باتلفن عمومی بهش زنگ میزدم واونم قطع میکرد3ماه گذشت تایه روزباکلی التماس قطع نکرد گفت چرامزاحم میشی گفتم ببخشیدقطع نکن یه خواهش ازت دارم گفتم راستش من خیلی وقته عاشقت شدم همون باراولی که دیدمت به طورباورنکردنی عاشقت شدم یه دفه تلفنوقطع کرد اونروزگذشت فردازنگ زدم گفت تاخودتومعرفی نکنی صحبت نمیکنم منم ازخداخواسته گفتم قسم بخورکه وقتی خودمومعرفی کردم اگه دوست داشتی که صحبت کن ولی اگه دوست نداشتی به کسی نگی راستی اینم بگم که مریم 26سالش بودوشوهرش 39سال ویک پسر7ساله داشتندگفت باشه قسم میخورم تاخودمومعرفی کردم گفت خدامرگم داداشه ساراخانومی منم گفتم اره یه 2دقه هیچی نگفت یه دفه گفت فردازنگ بزن.منم خوشحال شدم انگاردنیاروبهم دادن.خلاصه فردازنگ زدم وگفت چرااینهمه دختر به من گیردادی گفتم من ازتوخوشم اومده بعدازش پرسیدم نظرت چیه که باهم دوستشیم یه مکث کردوگفت راستش دوست دارم منم ازتوخوشم میادولی میترسم خلاصه راضی شدکه هفته ای یه باربهش زنگ بزنم.کم کم هفته ای یه بارشد3روزی بعدش روزی 8ساعت .یک سالونیم گذشت وچنان به هم علاقه مندشدیم که اکه یه روزصدامونمیشنید دیوونه میشد.تواین مدت هم باتلفن باحرف زدن ارضامیشدیم .مریم خیلی خیلی مست وشهوتی بود به طوری که ازتلفن میگفتم دوست دارم الان کیرم تودستت باشه یاکستوبخورم چنان مست میشدکه میگفت کیرتوبخورم ابتوبریزتودهنم خلاصه ارضامیشدیم چون خیلی میترسیدمیگفت ارزودارم بغلم باشی ولی بایدامیرازشهر بره بیرون که بشه هموببینیم .توی این مدت هم فقط درحد دیدن باهم بودیموخیلی ارزوداشتیم بهم برسیم خلاصه بعددوسال بودکه یه روزگفت امیرفردامیخوادباپسرم بره یه شهرستان دیگه دکتر.منم فرداش اومدم تومیلان ومنتظربودم برن خلاصه رفتنوبعداینکه مطمئن شدم ازشهر رفتن بیرون رفتم مغازه ویکم ابنبات زعفرونی گرفتم ورفتم درخونشون ایفونوزدم گفت کیه گفتم منم عزیز بازکن باورتون نمیشه ولی اینقدکه توکف هم بودیم همین که رسیدم توحال دیگه رفتم بغلش کردم ورفتیم اتاق خواب حتی سلام هم نکردیم بس که اون تشنه کیرمن بودمن تشنه کس اون.نشوندمش روپاهام 20دقیقه فقط لبای همو میخوردیم چه لذتی داشت یه تاپ مشکی ناز بایه شلوارک لی پاش بودیواش یواش رفتم سراغ سینه هاش یکم ازروی تاپ مالیدموتاپ دراوردم وای یه سوتین قرمزرنگ تنش بوددادمش بالا چه سینه هایی داشت شروع کردم به خوردن اونم هی میگفت عزیزکیرمیخوام تشنمه دارم میمیرم تواوج مستی بودیواش رفتم پائین وشلوارکشودراوردم ست کرده بود چه بویی داشت سفیدوبی مو.شروع کردم به خوردن اونم داشت باکیرم ورمیرفت که یه دفه ابم اومدوریخت توشرتم چنددقیقه گذشت وگفت درازبکش نوبت منه تیشرتمودراوردویکم لب گرفت وشلوارمودراوردازروی شرت یکم باکیرم بازی کردوشرتمودراورد صورتشواوردکنارتخمامویه نفس عمیق کشیدفراموش کردم بگم که اونم تاوقتی که نوبتش شد 3بارارضاشده بود خلاصه چنان کیرمومیخوردکه عشق میکردم خیلی باحال ساک میزدومنم حال میکردم دیگه داشت میمردگفت مهدی کیرمیخوام یه دفه اومدبالام وبادستش کیرموگذاشت جلوی کسش اینقدخیس بودکه تاگذاشتم رفت توکسش وای چه کسی چه حالی میداد خلاصه چندمدل عوض کردیمو بعد45دقیقه بودکه گفتم داره ابم میاد گفت بریزتودهنم تاقطره اخرشو خورد تقریبانیم ساعت بدون هیچ حرفی روی هم بودیم بعدش یه چای خوشمزه بهم دادوباکلی بوس اومدم بیرون واون روز2باردیگه هم رفتم وباهم حال کردیم .تواین 7روزی که تنهابودهرروزباهم حال میکردیم .این به عنوان بهترین سکس عمرم بودوبعدازدواجمم دیگه باهم رابطه نداشتیم ولی هنوزعاشق همیم.امیدوارم خوشتون اومده باشه .اگه اشتباه تایپی داشتم ببخشید

نوشته:‌ ساسان

کشته مرده کون زن داداش

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

نمیدونم از کجا شروع کنم ولی این خوب میدونم شما برای چی این داستانو انتخاب کردیدی
خوب جریان منو نازنین از سفرمون به —–شروع شد البته یادم رفت بگم نازنین زن داداشمه بعد ازحرکت کردن ما از شمال رد شدیم و اونجا یه ویلاگرفتیم
ماقبلا با هم شوخی داشتیم ولی توی شمال به حد اعلا رسید دیگه اون از کیرو خایه من میگرفت من که بدم نمیومد روی باسنش میزدم هر چند وقت یه بار بهش میمالیدم وا ز این کارا حالا اگر بخوام کامل بگم خودش 10یا 20روزی کار داره ماتوی شمال باهم قرار گذاشتیم تا نازنین منو دعوت بکنه توی خونشون اونو منو اون تنها رفتیمو برگشتم بعد از برگشتمون من داشته لحظه شماری میکردم تا نازنین به من زنگ بزنه تا این که گوشیم زنگید گوشیرو ورداشتم نازنین بود قند تو دلم اب شد /الو بفرمایید» نازنین:سلام گلم چطوری عزیزم
حالت خوبه میخواستم بگم برای فردا شب بیای خونمون کار مهمی باهات دارم»
من:چشم نازنین جون حتما میام حدود ساعت 7اونجام «نازنین:نه با با اون موقه زودهساعت 9شب به بد بیا» با ودم اون فکری که میکردم کامل شد» من: اوکی چشم حتما میام»نازنین :عزیزم یادت نره اریشگاه میخوام از همیشه قشنگ تر باشی»من:چشم حتما بس تا فرا شب شب بخیرعزیزم
حالا من موندمو خودموای فردا چه شبی میخوام داشته باشم منم که تا حالا نازنینو لخت ندیده بودم ولی از روی لباسای تنگش میشد فهمید چه جور چیزییه
عجب کونی عجب سینه های وای داشتم دیونه میشدمرفتمو زود خوابیم تا زود صبح بشه تا به کارام برسم.
صبح شد من از خواب پاشدم وسریع رفتم در مغازه هر چقدر پول بود جم کردم و زدم بیرون دور بره ساعت 10بود رفتو خودمو بیرون مشغول کردم تا وقت بگذره تا ساعت شد 5عصر رفتم اریشگاه سید گفتم سلام اقا سید جون میخوام امروز بترکونی بسید جون شوخی دارم گفتم خبر از کدوم کونی میدی گفتم هیچی بابا میخوام شب برم جای برام خیلی مهمه باید خیلی کار کنی رو من گفت اوکی
بیچاره سید تا جاداشد به من رسید یه3 ساعتی با صورتو موهای من ور رفت
ساعت شد 7/5 8 راه افتادم به طرف خونه نازنین ساعت 9رسیدم دقیق 9:00
در زدم ….. در باز شد ولی کسی نبود پشت در رفتم تو گفتم نازنین کجای
مهمونم اینجوری تحویل میگیری نازنــــــــــین عزیزم کجای یدفه یه صدای امود عزیم بیا تو من توی اطاق خوابم الان میام رفتم تورو مبل نشستم نازنین که در باز کرد امد بیرون باورم نمیشد که خودشه یه اریش خیلی غلیظ وای دیونه شدم امد جلو سلام خوش امدی خوب چطورم خوب شدم گفتم عالی دیگه از این بهتر نمیشه عزیزم گفتم من چطور گفت توی که عالی هستی ولی عالی تر شدی خوب بیا بشین امد جلو امد جلو نشست کنارم چند دقیقه ای ساکت بودیم و من هی زیر چشمی نگاه میکردم به اندامش سینه هاش وای عجب چیزای بودن نمیشد ازشون گذشت
بعد برگشن زد زیر گوشم …… گفتم چرا میزنی گفت مال چی زیر چشمی نگاه میکینی با خودم واولا چی میخواستم چی شد .
گفت نمیخوای کاری کنی گفتم با زیر گوشی که زدی میخوای چیکار کنم اگر ناراحتی برم «یهو منو بغل گرفت گفت نه تو این کاره نیستی خودم باید شرو کنم لباشو گذاشت روی لبام واولا چی به عسل گفته بود پاشو برو گم شو من جات نشستم بعد من دیدم نه با با اون انقدر پروهست من چرا نباشم دستشو گرفتم بردمش روی تخت خوابوندمش روی تخت منم خوابیدم روش لباشو که خوردم داتم میرفتم پایین که دیدیم با با نمیشه فنس زدن منظوزم لباساشه سریریع شروع کردم در اوردن لباساش لامسم انقدر تنگ بود که از تنش در نمیومد اخردر اوردم بعدسینه هاشو خوردمو دیگه نمیتونسم دوم بیارم میخواستم کیرمو فشار بدم توی سوراخ ولی سریع گفتم حیف نیست زود تموم بشه از کیفم امدم کاندم تخیری در بیارم که گفت این اشغالا چیه مصرف میکنی بیا غبلش از این اسپری بزن بد کاندم برات بیارم اسپریرو برداشتم ازیر با بالای کیرم زدم وای اولش چه سوزشی داشت بد امد گفت حالا این کاندو برات غالب کنم رفتم جلو با دستای قشنگش کاندومو جا کردو مو لفتش ندادم مثل شمر پرتش کردم روی تخت کیرم که سیخ سیخ بود پا هشو باز کردم گفتم عقب یا جلو گفت عقب نه عقب نه اول بزار تو کسم که دارم دیونه میشم گفتم باشه بعد اروم اروم گذاشتم تو کسش فشار دادرم فشار دادم تا تح رفت تو چند بار داشتم تلنبه میزدم که چشمم به چشاش افتاد دیدیم مست مست شده اونم تادید دارم نگاه میگنمموهامو گرفتو شرو کرد به کشیدن من هی سرعت میدادم به تلنبه زدن چه حالی میداد فکر کنم یه نیم ساعتی ادامه داشت منم تازه داغ کرده بودم دیدیم دیگه افتاده به صدا دیگه بسه دیگه بسه دیدیم توی اوج شهوت رسیده از فرصت استفاده کردمو گذاشتم عقبش انگار نفهمید که چی به چیه رفتهبود توی کونش که یدفه دادزد اخ کجا گذاشتی گفتم من دل دارم گذاشتم توی کونت گفت بکن بکبن تو نکی کی بکنه وای وای چه کونی داشت داشتم حالا میکردم که دیدیم درم کم میارم دیکه باید کم کم تمومش میکردم سعتو نگاه کردم دیدیم وای ساعت 4 دیگه باید کارو تموم میکردمرفتم توی حس تا میتونستم سفت با سرعت کردم تو کونش تنگ بود انگار من اول نفری بودم که تو کونش گذاشتم اون داد میزد دادای که فقط توی فیلم سکسی ها دیده بودم که دیفع دیدیم ابم داره میاد ابمم امد بغلش کردم نمیدنم چنددقیقه توی اون حالت بودیم که یه دفه به خودم امد و بیدار شدم که دیدیم ساعت 10صبحه نازنیینو بیدار کردم گفتم عزیزم من دارم میرم گفت نمیزارم بری به من حال ندادری گفتم نازنین تا صبح پس چیکار میکردیم گفت من بسم نیست گفتم خوب انشا دفه بد بلاخره راضیش کردم که برم کمرم راست نمیشد واه واه چه وضعی داشتم اما عجب شبی بود این بود داستان منو کون نازنین
میدنم خیلی ناشی بودم توی نوشتن جمله هامم چک نمیکنم
پس علط املای زیاد دارم به دل نگیری به امید همچین روزی برای همه شما دوستان
همچنین شما دخترا که کمتر اینجور شبای گیرتون میاد:D

V.K

عشق بازی در هوای بارونی

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام به همه ی دوستان
من خیلی خیلی زیاد داستان های این سایت رو خوندم بعضی هاشون خوب بود بعضی هاشون بد ! کلا بگم که از سکس فامیلی بدم میاد و متنفرم چون باعث میشه حریم از بین بره و پرده پاره شه ! منظورم از سکس فامیلی منظورم محارم بودن نه دختر خاله یا دختر عمو- عمه Big Grin
بریم سره اصل مطلب :
از خودم بگم من یه پسری هستم که حدود 21 سال دارم هیکلم درشت و اندامی هست ورزش نکردم ولی خانوادگی اینجور هستیم بدم کشیده و قد بلند با وزن مناسب این خاطره که میخوام بگم ماله دیروز هستش { 1390/3/12 }
حدود ساعت 10 صبح بود که جی افم که تازه باهاش دوس شده بودم زنگ زد بهم و گفت بعد از ظهر بریم بیرون گفتم باشه عزیزم بریم
بعد از ظهر به خودم رسیدم و موهامو درس کردم و رفتم بنزین زدم گه برم سره قرار وقتی رسیدم و خواستم جی افمو سوار کنم بارون گرفت یعنی هوا کلا نشون میداد که میخواد بارون بیاد خلاصه بارون گرفت و ما رفتیم آیس پک
بعد اینکه یه ذره نشستیم گفتم که پاشو بریم یه ذره بچرخیم
رفتیم سوار ماشین شدیم و به قصد حرف زدن بردمش تو کوچه پس کوچه های شهر
یه ذره که لب اینا گرفتیم ازش گفت که بریم بیرون شهر که راحت باشیم
گفتم باشه و بعد رفتیم بیرون شهر بعد اینکه رسیدیم نگه داشتم ماشین رو بعد حرف زدن اینا و ابراز محبت { واقعا دوسش دارم } لب گرفتیم از هم
دوس دخترم متولد 66 هستش و واقعا خودمم انتظار نداشتم که تا دس بزنم به سینه هاش سریع در بیاره بیرون
همین که دس زدم سینه هاشو بیرون اورد و من شروع کردم به خوردن واقعا خیلی خوشمزه بود
بعد سینه هاش رفتم سراغ پاهاش و بازیشون که دادم از رو شلوار بهش گفتم که میشه ببینم کوست خیس شده یه نه اونم شلوارشو کشید پائین و گفت که پریون هستم منم گفتم اشکالی نداره وای نمیدونید وقتی دیدم پاهاشو و اون کس بی موشو از خودم بی خود شدم داشتم دیوونه میشدم
یه ذره کسشو خوردم بعد رفتم سراغ کونش خیلی سفید بود
انگشتمو خیس کردم و فرستادم تو کونش خیلی درد داشت ولی چون واقعا دوسش داشتم رتضی نبودم درد بکشه سریع اوردم بیرون و گفتم که بیرون عقب ماشین بشینیم و راحت تر باشیم
اونم گفت باشه
رفتیم عقب و تا رسیدیم ازش لب گرفتم نمیدونید چه حالی داشت از یه طرف اینکه واقعا دوسش داشتم و از یه طرف لبای صورتیش که رژش کشته بودم منو
از یه طرفم صدای بارون که هیجان رو چند برابر کرده بود
یه ذره که لب گرفتم ازش بغلش کردم و گفتم که دوست دارم
بهش گفتم که میشه از پشت یه ذره حال بدی بهم چون واقعا حالم بده
گفت درسته درد داره ولی چون دوست دارم مشکلی نیست
انگشتمو خیس کردم تا سوراخ کونشو بازتر کنم
بعد انکه باز کردم سره کیرمو لیس زد که لیز بشه و راحت تر بره توش
بعد که کامل لیز شد گذاشتم روی سوراخش و ارون فشار دادم تا لیز بخوره و بره توش
همینه که رفت توش یه اه کوچولو کشید و احساس درد کرد فک کنم زیاد فشار ندادم یه ذره که تلمبه زدم احساس کردم ابم داره میاد و در اوردم و ریختم رو صندلی ماشین { درسته مصندلی ماشینم نجس شد ولی بهتر از اون بود که عشقمو ناراحت کنم }
ببخشید دوستان شاید زیاد سکسی نبود داستانم ولی به جون خودم واقعی بود!
پیشنهاد میکنم تو هوای بارون حتما از کسی که دوسش دارید لب بگیرید چون خیلی حال میده و روحیه ادم باز میشه !

دوست داره همتون ت.ج

مهین جونم

منتشرشده: ژوئن 25, 2011 در Uncategorized

سلام من اسمم سپهر قد181 وزن 71 عاشق والیبال
میخوام داستان رابطم بادخترهمسایمون مهین روبنویسم…

توهمسایگی مایه دختری بودبه اسم مهین که اندامش همیشه توچشم بود آخه وقتی ازکوچه ردمیشدهمه باچشم همراهیش میکردن
زدبه سرمن که باهاش دوست بشم
تاشبی که خونوادهامون رفتن شب نشینیومن خونه بودموآمارگرفتم دیدم اونم نرفت ازداداشم پرسیدم!
بهش اس دادم پرسیدشما
منم معرفی کردم گفت کارتون گفتم ی حرفی پشت سرتون شنیدم خواستم بپرسم بینم راسته
بماندحرفه چی بود
گفت نه
بعدخدافظی کردم آخه نیت فقط این بود که تلموداشته باشه
که اس دادمیشه هرکی هرچی گفت بهم بگی درعوض منم ازدخترابرات آمارمیارم
مام قبول کردیمودوستی شروع شد
بعدچندوقت دوستی یه شب بهش اس سکسی یه جک دادم که اونم نامردی نکردجواب داد
کم کم رفتم توفازسکس دیدم بله مهین خانومم پایست
بهش گفتم میای خونه تابهم فیزیک یادبدی آخه درسش خوبه گفت اگه ببینن چی گفتم حواسم هست
قابل توجه دوستانی ک قراره نظربدن و دنبال سوتی میگردن بابامامان من کارمندن صبح هشت میرن تا ساعت سه
خلاصه اومد باهام فیزیک کارکرد موقع رفتن گفتم خدافظی نمیکنی گفت منظورکه انگشتموگذاشتم رولبم فهمیدولی باخجالت بوسیدورفت
تایروز که اس دادگفت بابام میخوادبره خونه عمه مامانم میره کلاس قالیبافی میای خونمون
منم باپرروی گفتم بشرطی که اون بلوزسفیده که دیروزروطنابتون بودبپوشی
باکلی اسرارقبول کرد
شب قبلش رفتم حموموخودموصفادادم پشماروزدمو یه کیرتوپ واسه فرداش ساختم
راستی ازکیرم نگفتم
کیرم شانزده سانته و قطرش اگه انگشت اشاره ات روبچسبونی ب شصتت و یه دایره درست کنی میفهمی چقدره
صبح ساعت هشت بودکه گفت بیا
ی آمارگرفتم دیدم کسی نیست رفتم تو
بایه مانتومشکی جلوم نشسته بود
یکم حرف زدیم گفتم نمیخوای لباس سفیدت رو روی تنتم ببینم
باخجالت مانتورودرآورد وای وای چی دیدم ی دره عمیق بین دوتاتپه لباسش بازبود
اومدجلولباسوببینم داشتم میمردم بس که این مهین باحال بود
بهش گفتم بیابشین روپاهام اومدنشست یکم حرف زدیم گفتم عزیزم دوست دارم
اونم گفت منم دوست دارم
لبامون رو گذاشته بودیم رو لب همدیگه که دستموگذاشتم روسینش
خداییش سینه به اون بزرگی توعمرتون ندیدین سایز95
بادوتادستام نمیتونستم یکیشوبگیرم
گفتم بخواب خوابیدو من لباساشو درآورم
سوتینش مشکی بودسایناخانم
اونم درآوردمو شروع کردم به خوردن
وای که چه حالی میداد فکرشوبکن دوتاهندونه بزرگ که تودهنت جانشه بایه نوک قهوه ای که باهرنگاهم کیرموبیشترتحریک میکرد
بلندشدم گفتم لباسامودرمیاری مهین جونم پاشدلباسامودرآورد بجزشورتم که نذاشتم دربیاره آخه من که کس هلوشوندیده بودم
رفتم سراغ شلوارش گفت نه شلوارم نه برات ساک میزنم آبت بیاد با پایین تنم کارنداشته باش مام فردین بازیمون گل کردگفتیم باشه
نشست روزانومنم شرتوزدم کناروکیرمودرآوردم دادم دست خانم یکم بادست مالیدبعدکردتودهنش ولی نه همشوبخاطرهمین حال نمیدادیکم ساک زددیدم آره داره آبم میادبادستام سرشوگرفتموکیرموتاته میکردم توحلقش قشنگ وقتی سرکیرم میخوردبه گلوش میفهمیدم تااینکه آبم اومدوهمشو خالی کردم دهنش
ولی این تازه اول راه بودچون هدف من فقط کونش بود که تو محل که هیچ توشهرمون تکه و توکفشن
بایکم منت کشی راضی شدشلوارشودربیاره
درآوردکم مونده بودمن بیهوش بشم رونای سفید با ی شرت مشکی
خوابوندمش راضی شدکه منم ارضاش کنم شرتشوکه درآوردم ی کس دیدم مثل هلوی قاچ خورده تمیزوپف کرده چه چوچولی داشت صورتی روشن
شروع کردم به خوردنش که تازه داشت سکس بهم فازمیدادآخه صدای مهین جونم تازه دراومده بود
بااون اه اوفاش داشتم میمردم
اه ه ه ه ه
اووووووووف
سپهربسته داری میکشیم
اینقدرلیس زدموانگولکش کردم که آبش شروع کرد به سرریزشدن
دیگه بایدنقشموعملی میکردم بلندش کردم چهاردستوپاخوابوندمش کیرموخیس کردم لبه کونشوبازکردموکیرموگذاشتم دم سوراخ کونش
چه کونی داشت مثل یه طاقچه بودوقتی ایستاده بود
الانم که بازش کرده بودم مثله دوتا بادکنکی که وسطش ی سوراخ نخودی قهوه ای داشت
ازکردن کونش بگم اولش هرکاری میکردم نمیرفت تواینقدرکه تنگ بوددیدم نه ایطورنمیشه گفتم مهین جون میخوابم بیابشین روکیرم که بره تواون سوراخ نازت
خوابیدم اومدروم کیرموگرفت دستش باسوراخش میزون کردنشست روش تاسرش رفت تو گفت واییی دردداره
هرجوری بودنشست کیرم تاته توکونش بودگفتم بلندشوبشین دیگه میگفت نه نمیتونم دارم میترکم
یکم که گذشت شروع کردبه بالا پایین کردن ولی خیلی آروم بودمنم اصلأ بااین مدل حال نمیکردم
همینجوری که کیرم توکونش بودبغلش کردمو بلندشدم اونوخوابوندم حالا پاهاش روشونم بودسینه هاش تودستامو کیرم تواون کون نرمش
دیگه اخ و اوخ مهین جونم به گریه تبدیل شده بود فقط میگفت سپهرتوروخداتموم کن دلم داره ضعف میره
منم اینقدرسرعتموبردم بالاکه دیگه حتی نمیتونستم سینه هاشونگه دارم که بالا پایین میشد
گفتم من اومدموآبموبافشارتاآخرین قطرشوباتلمبه زدنم توکون مهینم خالی کردم
پاشدم لباساموپوشیدمو یه لب گرفتم ازش اومدم خونه
ممنون ک نظر میدین

نوشته: سپهر